در سایــه ی آفتـاب

هر دو قهرمان _ رستم و اسفندیار _ در ابتدای راه ناچار به گزینش اند و هر دو مسیر کوتاه و مشکل را انتخاب می کنند . با نگاهی به این دو سفر ، شباهت ها و تفاوت های ظاهری آن دو به چشم می آیند ؛ مرحلۀ سوم و چهارم در هر دو ، یکی است . خوان دوم رستم با خوان ششم اسفندیار در تضادند ؛ رستم از راهی گرم و سوزان و اسفندیار از مسیری سرد و یخبندان می گذرند . رستم در خوان پنجم و اسفندیار در خوان هفتم ، مجبور به گذر از تاریکی هستند . هر دو در مسیر خود با رهنمون همراهند ؛ با این تفاوت که رستم در میانۀ راه از راهنمایی برخوردار می شود .

رستم در مسیر خود بیشتر به نیازهای مادّی و نفسانی توجّه دارد و در اغلب مشکلات ، نیروهای دیگر او را یاری می دهند ؛ آن که با شیر نبرد می کند رَخش است ، در خوان دوم میش به کمک او می آید ، رهایی اش از سرزمین تاریکی نیز به یاری رخش انجام می شود . به نظر می رسد که در خوان های اوّل تا ششم ، تقدیر می خواهد غلبۀ خود را بر زور و پهلوانی وی ثابت نماید و به او نشان دهد که بی خواست و کمک خداوند ؛ هیچ کاری از وی بر نمی آید . چنان که رستم در پایان خوان ششم به این معرفت رسیده و آن گاه در خوان هفتم تقدیر به یاری وی می آید . رستم در پایان خوان هفتم « چنان پخته و سوخته سخن می گوید که پیداست سرانجام ، خود را از یاد برده ، به تقدیر خویش خرسند است . در این سخنان رستم از خودکامگی و خویشتن بینی نشانی نیست . آن چه هست ، نمایش تسلیم پهلوان به خواست پروردگار و واگذاردن کار خویش به عنایت اوست »( از رنگ گل تا رنج خار ؛ قدمعلی سرّامی ؛ ص 1010 ) .

امّا اسفندیار در این سفر مهم ، جلوه گر انسانی خداترس است که هر پیروزی را از جانب خدا می داند . تمام کارها را از روی خِرد انجام می دهد . برخی موارد که در این هفت خوان به چشم می خورد ، به آن جنبۀ دینی و تقدّس قوی می دهد ؛ برای مثال ، سپاهیان او دوازده هزار نفرند و عدد دوازده در باور زرتشتیان از اعداد مقدّس است . وی در مراحل مختلف به نیایش می پردازد . زن جادو را با زنجیری که زرتشت از بهشت آورده و به گشتاسپ هدیه کرده ، به دام می اندازد . همۀ این ها « چنین می نماید که موبَدان زرتشتی [ این داستان را ] ساخته و پرداخته اند تا اسفندیار را ، که بر بُنیاد روایات ، زنده کنندۀ دین بِهی ( دین زرتشتی ) و از پاکان این آیین است* ، چون جهان پهلوان در اندیشۀ ایرانیان هرچه ماندگارتر کنند »( همان کتاب ؛ ص 1024 ).

می توان گفت که جلوۀ اسطوره ای هفت خوان رستم ، در مقایسه با سفر اسفندیار ، بیشتر است ؛ مانند راهنمایی میش اهورایی ، سخن گفتن اژدها ، درمان کردن کوری چشم شاه با خون دیو ، ... زیرا این داستان ریشه ای اساطیری و دیرپا و کهن دارد . امّا هفت خوان اسفندیار تسلسل منطقی دارد و شکل آن کمال یافته تر است . همچنین بر آیین زرتشت تکیه می کند . این عوامل ، به علاوۀ تقذّم سفر رستم بر سفر اسفندیار در متن شاهنامه نیز می تواند همان اندیشۀ دخالت موبدان در پرداختن به این داستان را به ذهن آورد ؛ زیرا غیر از این موارد ، کلّاً در تمام داستان های مربوط به اسفندیار سعی شده وی را در حدّ یک پهلوان بزرگ و بی مثال بالا ببرند . نمونه ای از این کوشش ها ، رویین تنی اوست . همچنین او در داستان پادشاهی گشتاسپ ، امید و تکیه گاه ایرانیان است و مردم در هر امری که مستأصل شوند به وی رو می کنند .

در مقایسه با این چیزها رستم هم جهان پهلوان ایرانیان است و پوششی دارد به نام بَبرِ بَیان که او را تا حدّ زیادی آسیب ناپذیر می کند .

* در نام اسفندیار هم واژۀ سپند به معنای مقدّس به چشم می خورد . این نام در اصل « سپنتا دات » بوده به معنای آفریدۀ خرد پاک* که به مرور ، به شکل امروزین آن درآمده است( رزم نامۀ رستم و اسفندیار ؛ دکتر جعفر شعار و دکتر انوری ؛ ص 52 ).

۱۳۸٧/۳/٢۱ | ٧:٤٧ ‎ب.ظ | نظرات () |

در زمان سلطنت گُشتاسپ جنگ هایی میان ایران و ارجاسبِ تورانی در می گیرد . طیّ این جنگ ها دو دختر گُشتاسپ _ همای و به آفرید _ به اسارت ارجاسب در می آیند . گشتاسپ از پسرش اسفندیار می خواهد که آن دو را از زندان رویین دژ برهاند . اسفندیار به همراه برادرش ، پَشوتن ، و دوازده هزار سپاهی از بلخ به راه می افتند و گُرگسار نیز به عنوان رهنمون همراه آنهاست . بر سر یک دوراهی و پس از پرسش از گرگسار ، مشخص می شود اسفندیار سه راه در پیش رو دارد که کوتاه ترین راه ، دشوارترین آنهاست . اسفندیار با گزینش راه کوتاه تر ، از هفت تنگنا عبور می کند و به رویین دژ می رسد .

١_ در نخستین خوان با دو گرگ می جنگد و آنها را به هلاکت می رساند .

٢_ خوان دوم ، جنگ با دو شیر است که به دست وی از پا می افتند .

٣_ در خوان سوم اژدهایی را از بین می برد ؛ برای این کار بر بدنۀ یک صندوق تیرهایی می نشاند و آن را بر گردونه ای سوار می کند . خود به درون صندوق می رود و با اژدها رو به رو می شود .

۴_ اسفندیار در حالی که آواز می خواند و تنبور می نوازد ، به جایگاه زنِ جادو می رود . پس از پدیدار شدن زن ، اسفندیار در فرصتی مناسب و با زنجیری که از بهشت است و بر بازوی خویش بسته ، او را به دام می اندازد . زن جادوگر در اسارت پهلوان ، به پیرزنی زشت روی تبدیل می شود و با خنجر اسفندیار از پای در می آید . در همان دم بادی سیاه بر می خیزد و آسمان در تیرگی فرو می رود .

۵_ اسفندیار صندوق و گردونه ( خوان چهارم ) را برای جنگی که با سیمرغ دارد ، به کار می برد و بر این موجود نیز غلبه می کند .*

۶_ او و همراهانش مجبور می شوند از برف و سرما عبور کنند . سه روز و سه شب برفِ تیره بر آنها می بارد . همه دست به دعا بر می دارند و از این خوان هم به سلامت می گذرند .

٧_ گرگسار ، از روی نیرنگ ، خوان هفتم را بیابانی خشک و بی آب و علف توصیف می کند . امّا اسفندیار و همراهانش در تاریکی به دریای ژرفی می رسند . طلایۀ سپاه او در آب می افتد و اسفندیار نجاتش می دهد . گرگسار با مژدۀ بخشایش از سوی اسفندیار ، از وی پوزش می خواهد و سپس آنها را راهنمایی می کند تا از آب بگذرند .

* در شاهنامه به غیر از آن سیمرغ که جلوۀ مثبت و روحانی دارد ، سیمرغ با جلوۀ منفی هم توصیف شده است .

۱۳۸٧/۳/۱٢ | ٧:٤٦ ‎ب.ظ | نظرات () |

تمام داستان های مربوط به گذر از هفت خوان های مختلف ، محتوا و ساختار یکسانی دارند . در تمام آنها قهرمان راهی دشوار را بر می گزیند و طیّ آن آزمون های دشوار را پشت سر می گذارد تا سرانجام ، با غلبه بر همۀ مشکلات ، به هدف می رسد . از جملۀ این گذارها می توان به دوازده خوان هرکول ( نیمه خدای یونانی ) و گیلگمِش ( داستان بابِلی ) و هفت خوان های رستم و اسفندیار در شاهنامه اشاره کرد .

رویدادهایی که قهرمان ناچار است با آنها مقابله کند ، با روابط عقلی و منطقی به هم مربوط نمی شوند . در شاهنامه ، از همان ابتدا که قهرمان در پی گزینش مسیر خود است ، برخلاف خرد و منطق ، راه دشوار و خطرناک را بر می گزیند و نشان می دهد که عقل تنها در امور روزمرّه و در قلمرو جزئیّات روایی دارد و در امور بزرگ و کلیّات ناتوان است و کنار نهاده می شود . هفت خوان ها را می توان داستان هایی با یک قهرمان به شمار آورد که همراهان او _ اگر همراهی داشته باشد _ نقش هایی انفعالی دارند .

در شاهنامه ظاهراً تنها دو داستان هفت خوانی به چشم می خورد ؛ هفت خوان رستم و هفت خوان اسفندیار . امّا در برخی داستان های دیگر این منظومه نیز گونه هایی رنگ باخته از هفت خوان به نظر می رسند ؛ مانند داستان های مربوط به اسکندر ، گشتاسپ ، داستان کسری و بوزرجمهر . « هفت خوان ، شورش گستاخانۀ آدمیزاد بر ترس ها و دلواپسی هایی است که آزمون های زندگی با گذشت قرن ها در او پدید آورده است »( از رنگ گل تا رنج خار ؛ قدمعلی سرّامی ؛ ص 994 ).

هفت خوان رستم _این سفر ، بخشی از داستان پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران است . وی توسّط شاه این سرزمین به اسارت گرفته می شود . کیکاووس از زال یاری می خواهد . زال ، رستم را به نزد او می فرستد و به او سفارش می کند که مسیر دشوار امّا کوتاه هفت خوان را برگزیند .

١_ خوان نخست ، نبرد با شیر است . در حالی که رستم در کنار نیستانی خوابیده ، رخش با شیر مبارزه می کند و آن را از بین می برد .

٢_ در خوان دوم رستم ، که از گرما و تشنگی از پا افتاده ، از خداوند یاری می خواهد . با راهنمایی یک میش ( که در این جا موجودی اهورایی است ) به چشمه ای گوارا می رسد و پس از نوشیدن آب و خوردن گورخری بریان ، در کنار چشمه به خواب می رود .

٣_ اژدهایی سه بار رستم را از خواب بیدار می کند و هربار ناپدید می شود . در مرتبۀ سوم ، رستم او را می بیند و از پای در می آورد .

۴_ در خوان چهارم ، رستم مهمان بزم آراستۀ زنی جادوگر می شود و به نواختن و خواندن مشغول می شود . زن جادوگر به شکل زن زیبارویی بر او ظاهر می شود . رستم فریفتۀ او می شود و جام می بر کف ، خداوند را به خاطر چنین زیبارویی سپاس می گوید . امّا با شنیدن نام خدا ، چهرۀ زن جادوگر تیره می شود و اصل خود را نمایان می کند . رستم با شناختن او ، با کمندی گرفتارش می کند و با خنجر او را می کشد .

۵_ رستم در خوان پنجم سرگردانِ سرزمین تاریکی ها شده است . به راهنمایی رخش به سرزمین روشنی که کشتزاری است سبز و خرّم ، می رسد . در آنجا به خواب می رود و رخش را در کشتزار رها می کند . دشتبان که با دیدن اسب رها شده برآشفته شده ، رستم را با نواختن چوب به پایش بیدار می کند . رستم از گله های او عصبانی می شود و گوش هایش را از بیخ می کَند . دشتبانِ شگفت زده گوش هایش را نزد اولاد _ مرزبان آن منطقه _ می برد و او را از ماجرا خبردار می کند . اولاد به جنگ رستم می رود ، از او شکست می خورد و با کمند شصت خم وی اسیر می شود تا جایگاه دیو سپید را به رستم نشان بدهد . رستم نیز به عنوان پاداش این راهنمایی ، قول پادشاهی مازندران را به او می دهد .

۶_ رستم با ارژنگ دیو و هزار و دویست دیو دیگر ، که نگهبان چاهساری شگفت هستند ، می جنگد و آنها را از پای در می آورد . با راهنمایی اولاد به جایگاه کاووس می رسد . کاووس از او می خواهد تا دیوها خبردار نشده اند ، به سرعت خود را به محلّ دیو سپید برساند و او را از بین ببرد . او که بینایی خود را از دست داده ، همچنین از رستم در خواست می کند که با گذشتن از هفت کوه ، خون و مغز دیو سپید را برای او بیاورد . زیرا با چکاندن سه قطره از خون این دیو در چشمهای کاووس ، وی بینایی خود را باز می یابد .

٧_ در آخرین خوان ، رستم با راهنمایی اولاد و به همراهی رخش ، پس از گذر از هفت کوه به غار دیو سپید می رسد . اولاد می گوید که دیو با برآمدن آفتاب به خواب می رود و رستم باید تا آن زمان در انتظار بماند . رستم اولاد را محکم می بندد و سپس تمامی دیوها را می کشد . پس از نبردی سهمگین ، جگر دیو سپید را بیرون می کشد و به همراه اولاد ، آن را برای کاووس می آورد . بدین ترتیب ، هفت خوان رستم با کشتن دیو سپید و چکاندن خون او در چشم های کاووس ، بازگشت بینایی این پادشاه و آزاد شدن وی و باقی همراهانش ، به پایان می رسد .

۱۳۸٧/۳/٩ | ٧:٤٢ ‎ب.ظ | نظرات () |

۱ـ ادامه مطالب در مورد عطار :

مهم ترین و طولانی ترین داستان منطق الطیر ، داستان مشهور شیخ صنعان است که توسط هدهد ، پیش از مطرح شدن ماجرای به راه افتادن پرندگان ، بیان شده است . خلاصه آن چنین است :

شیخ صنعان زاهدی بود با مریدان بسیار . عاشق دختری ترسا ( مسیحی - نصرانی ) شد که چهره اش را در رؤیا دیده بود و برای وصال او ، شرط های معشوق را رعایت کرد ؛ شراب نوشید ، بر صلیب سجده کرد و زُنار* بست ، به مدتی معیّن خوک بانی کرد و قرآن را از یاد برد . مریدان شیخ در چلَه نشستند تا ایمان و عافیت پیر خود را از خداوند طلب کنند . دعای آنها به ثمر نشست و شیخ ، ایمان گم گشته خود باز یافت . دختر ترسا در پی خوابی که دید ، نزد خدا توبه کرد و به دنبال شیخ رفت . به دست او مسلمان شد و در پای وی جان سپرد . 

این داستان به صورت های دیگر در چند منبع کهن دیگر نیز آمده است . همچنان که «منطق الطیر» تنها به عطار اختصاص ندارد و به غیر از وی افراد دیگری هم کتاب هایی با این عنوان نوشته اند . منطق الطیر تعبیری قرآنی است که از این آیه برگرفته شده :

« و سلیمان که وارث مُلک ( پادشاهی ) داود شد ، به مردم گفت ما را زبان مرغان ( منطق الطیر ) آموختند و از هرگونه نعمت عطا کردند . این همان فضل و بخشش آشکار است » . ( نمل / ۱۶ )

مضمون اصلی این کتاب ـ سفر گروهی از مرغان ـ موضوعی بوده که پیش از عطار به آن پرداخته شده است . بزرگانی همچون بوعلی سینا و امام محمد غزالی ، در آثاری که هر دو «رسالة الطیر» نام دارند ، حرکت دسته جمعی پرندگان برای پیدا کردن سیمرغ را دستاویز سخن وری درباره ی مسایل مهم عرفانی قرار داده اند .

تعداد ابیاتی که عطار در اثر خود به این داستان اختصاص داده ، حدود چهارصد و ده بیت است . داستان شیخ صنعان از آنجا مجال ورود به منطق الطیر را می یابد که مرغان ، یک به یک ، عذری می آورند تا در این سفر سخت و ناآزموده گام ننهند . هدهد زبان به نصیحت می گشاید و با آوردن چند حکایت کوتاه تر ، شرط های سفر را برای انها که مانده اند ، بازگو می کند . در نهایت می گوید که اگر کسی عاشق نباشد ، نمی تواند به مقصود برسد ؛ زیرا عشق همه موانع را از سر راه بر می دارد :

عشــق سوی فقـــر در بگشــایدت

فقــــر سـوی کفـــــر ره بنمـــــایدت 

چون تو را این کفر و این ایمان نماند

این تن تو گم شد و این جـان نماند ، 

بعـد از آن مــردی شَــوی این کــار را

مــــرد بـایـد این چنـیــن اســـــرار را

پای در نِـه همـچــو مــردان و مترس

درگـذر از کفــــر و ایـمـــان و متـرس 

چنـد ترسی؟ دسـت از طفـلی بدار

بـاز شو چـون شیـرمردان پیش ِ کار

و به عنوان نمونه ای از حدّ اعلای عشق و پاکبازی ، داستان شیخ صنعان را برای پرندگان تعریف می کند .

*زُ نّار : واژه ای یونانی ؛ به معنای بند و رشته ای که مسیحیان به آن صلیب می اندازند و در گردن خود می آویزند / کمربندی که زرتشتی ها به کمر خود می بستند / کمربندی که مسیحیان ساکن در ممالک تحت سیطره مسلمانان ، به کمر می بستند تا از مسلمانان متمایز شوند .

زنار بستن : کنایه از مسیحی شدن است .

** مطالب پیشین در مورد عطار :

[منطق الطیر اثر عطار نیشابوری]

[هفت وادی در منطق الطیر]

[عناصر مهم در مسیر سلوک در منطق الطیر]

[عناصر مهم در مسیر سلوک در منطق الطیر (۲)]

[عناصر مهم در مسیر سلوک در منطق الطیر (۳)]

[ادبیات تعلیمی]

۲ـ داستان های قدیمی تا کنون بارها به عنوان موتیف و بُن مایه ی داستان های جدیدتر به کار گرفته شدن . مثل رمان «‌ پاک کن ها » ؛ اثر نویسنده ی نوگرای ادبیات فرانسه ـ آلن رُب گری یه ـ که بُن مایه ی اون ، داستان اسطوره ای مشهور اُدیپ هست . مضمون داستان شیخ صنعان هم به صورت یک کهن الگو در بعضی داستان ها تکرار شده . از اون جمله اند :

 The scarlet letterاثر ناتانیل هاثورن (   ( Nathaniel Hawthorn؛ که با عنوان داغ ننگ ـ توسط سیمین دانشور ـ ترجمه شده . و  پرنده ی خارزار از کالین مکالو ؛‌ ترجمه ی [مهدی غبرایی] . در هر دوی این داستان ها عشق ممنوعه ی فردی مقدس مآب ـ یک کشیش ـ توصیف می شه . به این ترتیب شاید بشه عشق اون کشیش به اسمرالدا ـ در رمان گوژپشت نوتردام ـ رو هم به اینا اضافه کرد .

* این حرفا ، همشون بهانه ای شدن برای یادآوری آخرین جملات رمان پرنده ی خارزار ـ کتابی که نثر مربوط به ترجمه شو فوق العاده دوست دارم . مگی در آخرین پاراگراف کتاب خطاب به مادرش و در واقع خطاب به خواننده میگه :

« ... بگذار چرخه این بار با ناشناخته ای به چرخ افتد . از ماست که بر ماست . دیگری را از چه رو سرزنش می کنی ؟ من حتّی برای دَمی تأسف نمی خورم . پرنده ی خار در سینه قانونی ازلی را پی می گیرد . آن چه نمی شناسد و بر آن می داردش که خاری در سینه بنشاند و ترانه خوان ، به سوی مرگ بشتابد . آن دم که خار در سینه اش می خلد ، پرنده نمی داند که خواهدش کشت . همچنان ترانه می خواند ، ترانه می خواند تا توان سردادن نغمه ای و تک نغمه ای نمی ماند . امّا ، ما هنگامی که سینه به ورطه ی خارزار می سپریم می دانیم ، در می یابیم و چنین می کنیم ، چنین می کنیم » .  

۳ـلینک های امروز :

[کتاب هایی هست که مزه می دهد...]

[ایرانی ها در اون دنیا]

۱۳۸٧/٢/٩ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نظرات () |

۱ـراه رسیدن به خدا در دنیای افسانه ها

۲ـ { اینم لیست ۱۰۰۱ کتابی که پیش از مرگ باید خوند ! }

بعد دوباره عطار :

عطّار در جای جای داستان بلند پرواز مرغان به سوی سیمرغ ، از روایت های کوتاه استفاده کرده است تا مقصود خود را بهتر و شیواتر بیان کند . به کار بردن حکایت و مـَثَل در متونی که زیر مجموعۀ ادبیات تعلیمی ( didactic literature ) هستند ، از ویژگی های جدایی ناپذیر این نوع ادبی در فرهنگ کهن ما و دیگر سرزمین ها بوده است . نمونه های بارز آن مثنوی مولانا و بوستان و گلستان سعدی هستند .

ادبیات در سال های دور ، هنری درباری بود که به خواص اختصاص داشت . جایگاه شاعران و ادیبان همچون دیگر هنرمندان ، در دربارها و نزد شاهان و امیران بود . در این مکان ها بود که افراد باسواد و نکته دان پیدا می شدند تا هنر آنها و سروده هایشان را درک کنند و ارج نهند . نیز افرادی که از مال و مکنت بسیار برخوردار بودند و می توانستند به سرایندگان ، صِله و پاداش های گرانبها بدهند . معروف است که گاه دهان شاعری را پر از دُرّ و گوهر می کردند ، گاه هم وزن او یا اوراق سروده هایش به او زر و سیم می دادند . از این رو بسیاری از سرایندگان ، مداحان قهّار ِ شاهان و درباریان ِ متموّل می شدند . البته افراد ادب پرور و فرهنگ دوست نیز در میان این خوش نشینان پیدا می شدند که صرفاً برای اعتلای فرهنگ ، از هنرمندان حمایت می کردند .

در این میان ادبیات تعلیمی به عوام اختصاص داشت که اکثریت آنها از سواد بی بهره یا کم بهره بودند . به صورت عمده از سده های ۶ هجری قمری به بعد ، ادبیات به این شکل و در کسوت ِاین نوع ، از دربار به میان توده ها راه یافت . عمدۀ این آثار هم توسط عُرفا و بزرگان صوفیه نوشته می شدند تا مطالب و مسایل پیچیدۀ عرفانی را به مریدان یا مشتاقان سلوک الی الله ، توضیح و تعلیم دهند ، یا دیدگاه های عالی انسانی و معنوی را به آنها بشناسانند . چون این ادبیات در بین قشری از مردم رواج داشت که با سروده های سرشار از صنعت های ادبی ِسخت و هنرمندانه ، لفّاظی ها ، نگارگری ها و آرایش غلیظ واژه ها کاری نداشتند ، باید با لحنی ساده تر و توضیحاتی رساتر به برقراری ارتباط با شنونده _ یا در اندک زمان هایی « خواننده » _ می پرداخت . پس چه ابزاری بهتر و شیرین تر ازداستان برای ایجاد ارتباط و ساده کردن مفاهیم دشوار می توانست وجود داشته باشد ؟

در این میان با هنرمند چیره دستی چون مولانا رو به رو می شویم که اغلب داستان های معروف و از پیش ساخته شده را به سلیقۀ خود دست کاری کرده است ؛ گاه عناصر آن را جابه جا نموده ، شخصیت هایی را حذف و شخصیت هایی دیگر را وارد می کند ، مسیر عادی داستان را تغییر می دهد و خلاصه این که داستان ها را همچون موم در دستان توانای ذهن خلّاق خود نرم کرده ، شکل داده است تا به هدف خود برسد و آن ها را به تمامی در خدمت محتوای سخن خود در آورَد .

در ادب کهن ما این سرایندگان معمولاً از داستان ها و افسانه های فارسی و گاه عربی استفاده می کردند و بیشتر آنهایی را بر می گزیدند که برای مردم آشناتر باشند . از طرفی با مطالعۀ این آثار می توان توجه بسیار ِ شاعران را به قصّه های قرآنی یا گفته ها و سخنان بزرگان دین به وضوح مشاهده کرد . همۀ این تلاش ها به جهت آشنایی قبلی و ذهنی مخاطب با این منابع غنی و قابل تأمل بوده است . مخاطب با چنین سابقۀ ذهنی بهتر می تواند با سراینده و سخن او ارتباط برقرار کند .

 . . . ادامه دارد

۱۳۸٦/۱۱/٢٥ | ٧:۳٤ ‎ب.ظ | نظرات () |

اول: [ماجرای پرکلاغی و دی. اچ. لارنس!]

بعدش ادامه مسیر سلوک :

 

۴_ سیمرغ : در میان جانوران مورد ستایش در اوستا ، پرندگان جایگاه ویژه ای دارند . آن ها دارای دو بُعد مادی و معنوی زندگی اند که « جسم آنها ترکیبی است برای ایزدان و نیروی معنوی فـَرّه »* ( حماسه در رمز و راز ملّی ؛ محمد مختاری ؛ ص ۶۸) . از جملۀ این پرندگان عقاب ، سَـئِن ، وارغن و ... هستند که تجسم روحانیت و تقدّس مذهبی و اهورایی اند .

 

سیمرغ از پرندگان اسطوره ای است که در ادبیات پارسی نفوذ چشمگیری داشته و به گونه های مختلف جلوه گر شده است . صفات ویژه آن موجب شده درانواع ادبی این زبان ( مثل حماسه ، متون عرفانی ، ... ) به کار گرفته شود و در هر نوع ، اثری که پدید آمده قابلیّت تفسیر و تأویل به صورت متفاوتی را دارا باشد .

نام سیمرغ در اوستا و آثار پهلوی ذکر شده است . با توجه به آن چه در این آثار آمده سیمرغ پرنده ای عظیم الجثّه است که بر بالای درختی درمان بخش به نام ویسپو بیش یا هر ویسپ تخمک ( : دربردارندۀ تخم همۀ گیاهان ) منزل دارد . معادل نامش در عربی ، عنقا است و تنها در شاهنامه به چهرۀ اسطوره ای آن بر می خوریم . از آن جهت که شخصیت و ظرفیت سیمرغ می تواند تأویل پذیر باشد ، در شاهنامه و آثار متعدد عرفانی ظاهر شده و توانسته شخصیتی رمز گونه در فرهنگ اسلامی بیابد .

نام سیمرغ در اوستا به صورت saen morogha و در پهلوی sen_ murv آمده که به معنی سیمرغ پیشوا و سرور همۀ مرغان و اولین مرغ آفریده شده می باشد ( تجلّی رمز و روایت در شعر عطّار ؛ دکتر رضا اشرف زاده ؛ ص ۶۲)

پیش تر به درختی اشاره شد که سیمرغ بر آن سکنی دارد . این درخت در میانۀ اقیانوسی روییده به نام فراخکـَرت و دارای داروهای نیک و مؤثر است ( حماسه در رمز و راز ملّی ؛ محمد مختاری ؛ ص ۱۸۷ ) . به نظر می رسد که ویژگی های همین درخت در حماسه به خود سیمرغ نسبت داده شده و به صورت درمان بخشی آن تجلی پیدا کرده است . ( برای نمونه در مبارزۀ بین رستم و اسفندیار ، رستم زخم بر می دارد و سیمرغ او را مداوا می کند ).

در شاهنامه ، سیمرغ بر فراز البرز جای دارد و البرز محور و مرکز عالم است ؛ مکانی است اساطیری و مقدس ، سرچشمۀ تمام آبهای عالم است و مرز نور و ظلمت . در بهرام یـَشت ذکر شده که سیمرغ بر تمام کوه ها احاطه دارد و نیرویش ستودنی است .

عطّار مکان سیمرغ را کوه قاف می داند و در مورد این کوه گفته اند :

« کوهی است که گرداگرد عالم است و ... از زمرّد است و پانصد فرسنگ ، بالا (ارتفاع) دارد و بیشتر آن در آب است و هر صباح چون آفتاب بر آن افتد شعاع آن سبز نماید و چون منعکس گردد ، کبود شود»

( عقل سرخ ؛ شیخ شهاب الدین سهروردی ) (۱)

و در کتاب معجم البلدان آمده که « جنس آن از زبرجد سبز است و سبزی آسمان از رنگ اوست و اصل و اساس همۀ کوه های زمین است . » (۲) ( ۱و۲ از تجلّی رمز و روایت در شعر عطّار ؛ دکتر رضا اشرف زاده ؛ صص ۱۶۳و ۱۶۴  نقل شده اند ) .

سیمرغ در شاهنامه با چهره ای اسطوره ای و به عنوان موجودی ماوراء طبیعی پدیدار می شود که در سرنوشت پهلوانان و حوادث اساطیری نقش دارد ( دیدار با سیمرغ ؛ دکتر تقی پورنامداریان ؛ ص ۶۰ ). در اینجا هیبتی عظیم دارد که جثّه اش به وسعت ابر است و بر آفتاب سایه می افکند . در خاندان زال و رستم نقش مؤثری دارد و برای آنها در چند مورد چاره گری و تدبیر اندیشی می کند . او زال (پدر رستم) را در کودکی پرورده است ، شاه مرغان و فرمانروا ست ، با انسان سخن می گوید و از همه چیز آگاه است .

سیمرغ در ادبیات اسلامی با نام عنقا نیز معرفی شده است . نمادها و سمبل هایی که حضور او در آثار عرفانی پدید می آورد ، از عالم بالا و الهی است . « در منطق الطیر کنایه از الوهیّت است و نزد مولانا نمایندۀ عالم بالا ، مرغ خدا و مظهر عالی ترین پرواز روح شناخته می شود و به طور کلی نمودار تعالی و عروج روح و مراد از انسان کامل است » ( تجلّی رمز و روایت در شعر عطّار ؛ دکتر رضا اشرف زاده ؛ ص ۱۶۵ ) . در واقع تنهایی ، عُزلت و دور از دسترس بودن سیمرغ باعث می شود اهل عرفان آن را نماد روح مجرد انسان عارف بشمارند که از تعلّقات دنیایی بریده است . البته جلوۀ سیمرغ در منطق الطّیر بارزتر است و معمولاً رمز حقیقت مطلق ، منبع و سرچشمۀ فیض هستی یا وجود باری تعالی شمرده می شود که مقصد سالک است و برای رسیدن به آن باید از هفت وادی دشوار گذشت . این سیمرغ ، مظهر تمام نمای جمال و کمال است و از همین رو اولین حکایت مربوط به او بیان می کند که یک پَر از سیمرغ ، تمام زیبایی های عالم را پدید آورده است .

صفاتی که در فرهنگ اسلامی به سیمرغ نسبت داده اند ، همان ویژگی هایی است که به جبرئیل _ از فرشتگان مقرّب _ اعطا شده است ( دیدار با سیمرغ ؛ دکتر تقی پورنامداریان ؛ ص ۱۲۱). موارد دیگری نیز ذکر شده که مطابق آنها ، برخی سیمرغ را همان جبرئیل تصوّر کرده اند ؛ از جمله بنا به آیه ای از قرآن کریم که فرشتگان ، دارای بال توصیف شده اند( سورۀ فاطر/ آیۀ ۱) . از دیگر سو نیز اشاره شده که جبرئیل بر درختی مقدس و آن جهانی جایگاه دارد که گاهی طوبی و گاهی سِدرة المُـنتَهی خوانده شده است .

اشاره به گوشه هایی از نظرات مرحوم زرین کوب در مورد سیمرغ ، در انتهای این گفته خالی از لطف نیست :

با آن که سیمرغ در منطق الطّیر ، عناصری از اسطوره دارد اما با سیمرغ شاهنامه یکی نیست . با عنقا هم که مرغ افسانه ای عرب است ، ارتباطی ندارد . جایگاه او برتر از هفت وادی است که دسترسی به او را ناممکن می کند و قلمرو او طبق نقل صوفیه ، قلمرو ِ ابدیت هاست . ... به دستاویز برخی ویژگی های سیمرغ ( پرورندۀ زال ) و تطبیق آن با آن چه در منطق الطّیر آمده ، نمی توان ادّعا کرد که سیمرغ داستان عطّار با جبرئیل در تلقّی صوفیه مطابقت دارد ... ( صدای بال سیمرغ؛ دکتر عبدالحسین زرین کوب ؛ صص ۱۳۵ و ۱۳۶ ) .

* فـَرّه : فَــرّ یا فـَرّه در باور ایرانیان قدیم ، فروغی است ایزدی ، به دل هرکه بتاید از همگنان برتری می یابد . از پرتو این فروغ است که کسی به پادشاهی می رسد .... فـَرّه در فارسی به معنی شوکت ، شأن و شکوه به کار می رود . ( رزم نامۀ رستم و اسفندیار ؛ انتخاب و شرح : دکتر شعار و دکتر انوری ؛ ص ۶۱ )

. . .

ادامه دارد

۱۳۸٦/۱۱/٢٠ | ٧:٢٩ ‎ب.ظ | نظرات () |

۳_ پیر / رهمنون : سالک ، در ابتدای مسیری پر مُخاطره و ناآزموده ، همچون شخص نابینایی است که نیاز به دستگیری دارد . نمی داند در کجا و چگونه از نیروی بازو و قدرت اندیشه و ارادۀ خویش بهره بگیرد . بنابراین حضور یک راهنمای راه آشنا و قابل اطمینان ، ضروری به نظر می رسد . نقش این راهنما در منطق الطّیر بر عهدۀ پیر ، مرشد و شیخ است . در تمام مکتب های عرفانی ، وجود مُراد و پیر یک عنصر اصلی بوده است . توانایی های شگرف پیر که به همّت موسوم است ، می تواند صحّت گام های سالک را تضمین کند .

در فرهنگ ها و آیین های باستانی ایران می توان پیشینۀ مرید و مرادی را جستجو کرد ؛ به ویژه در آیین مهر پرستی . بسیاری از بُن مایه های مکتب های عرفانی ، از این آیین کهن به وام گرفته شده اند( از گونه ای دیگر ؛ میر جلال الدین کزازی ؛ ص 185 ). مرتبۀ پیر در این آیین ، بالاترین مرتبۀ پیشوایی دینی است . « کلمۀ پیر ساختی دیگر است از واژۀ پدر . کسی که می توانسته رنج های آیینی را برتابد و پیروزمند از هفت آزمون سترگ بگذرد ، به پایگاه پدری یا پیری می رسیده و به رهایی دست می یافته است » ( همان کتاب ؛ ص 187 )

این رده در آیین مهری به سه رده و زینۀ درونی تقسیم می شد که موسوم به نام پرندگانی تیز پرواز چون قرقی و شاهین بود . دلیل این نام گذاری ، ارزش نمادین و راز آمیز این پرندگان در فرهنگ های باستانی بوده و این که آن ها را پیک های جهان نامریی و موجوداتی ماورایی می دانستند . آن ها نماد مهر یا خورشید بودند و نشانۀ جانی که از دام تن رسته است و می تواند به سبکباری در آسمان پرواز کند و به سوی خورشید پرگشاید ( همان کتاب ؛ ص 188 ) .نام رده های سه گانۀ مرحلۀ پیری را از نام این پرندگان وام می گرفتند ؛ زیرا نشانۀ وارستگی و رهایی پیران از امور دنیوی است . پیران به رموز راه آشنا بوده اند و همیشه می توانند سالک را به مقصد برسانند . رهرو در مقابل پیر و مراد خود هیچ است و فانی . این فنا آزمونی برای فنا در برابر خداوند است . آن که در مقابل دستورات مراد خود چون و چرا می کند و از امر وی سر بر می تابد ، چگونه می تواند در برابر خداوند ، مطیع و متین باشد ؟ از این رو دستورات پیر ، حتی اگر در چشم مرید نا بهنجار و بی منطق جلوه کند ، جای تردید و چون و چرا ندارد .

مولانا در مثنوی با اشاره به مسیر پر آفت سلوک ، لزوم حضور پیر راهدان و آشنا را یاد آور شده است :

پیــر را بگزین که بی پیر این سفر

هست بس پر آفت و خوف و خطر

( مثنوی ؛ دفتر اول بیت 2943 )

ارزش و مقام پیر از نظر صوفیان ، به خوبی در منطق الطّیر ترسیم شده است . نقش پیر در این داستان بر عهدۀ پوپک یا هدهد است که سابقۀ رسالت حضرت سلیمان را نیز دارد . هدهد ، پیک و پیغام رسان غیب است که حضور سیمرغ را به دیگر مرغان اطلاع می دهد . او در این داستان نماد پیری است که خود ، زمانی رهرو بوده و آن راه را پیموده است . بنابراین با آشنایی کامل به راه می آید تا راهنمای دیگران شود . شاید دلیل گزینش او برای این مقام از سوی عطّار ، « سابقۀ سفارت سبا باشد » ( شرح احوال و نقد و تحلیل آثار عطّار ... ؛ بدیع الزمان فروزان فر ؛ ص 353 )

مرحبا ای هـدهـد هادی شـده 

در حقیقت پیک هر وادی شده

ای به سرحدّ سبا سیر ِ تو خوش

با سلیمان منطق الطّیر تو خوش

صاحـب سِــرّ ِ سلیـــمان آمـدی

از تفاخــُر تـاجوَر زان آمـــــــــدی

( منطق الطّیر ؛ تصحیح دکتر گوهرین ؛ بیت های 617 تا 619  )

هدهد وظیفۀ خود را به بهترین نحو انجام می دهد ؛ یعنی آگاهی دادن مرغان از وجود سیمرغ و توصیف او « آن طور که اهل معرفت خدا را وصف می کنند » ( شرح احوال و نقد و تحلیل آثار عطّار ... ؛ بدیع الزمان فروزان فر ؛ ص 354 )، برشمردن سختی ها و دشواری های راه و بیان این که طی کردن این راه کار عقل نیست ؛ بلکه باید با پای جان و عشق و اخلاص این راه را پیمود ، راهنمایی مرغان در مسیر رسیدن به سیمرغ و کمک به آن ها در غلبه بر مشکلات راه . « هدهد درادبیات عرفانی ما رمز انبیا و اولیاست » ( گزیدۀ منطق الطّیر ، حسین الهی قمشه ای ؛ ص 246 ) و نماد رسالت و هدایت محسوب می شود .

« عطّار در الهی نامه مثالی از داستان های شاهنامه می آورد و می گوید :

افراسیاب ِ نفس ، تو را _ بیژن وار _ در چاه زندانی کرد و اکوان دیو سنگی عظیم بر چاه نهاد ؛ سنگی که مردان جهان نتوانند آن را به حرکت در آورند . رستمی باید که این سنگ گران را از سر چاه برگیرد و تو را از این چاه ظلمانی برهاند و به خلوتگاه روحانی در آورد و از تُرکستانِ پر مکر ِ طبیعت ، به ایرانِستان ِ شریعت رهبری کند و نزد کیخسرو ِ روح ، هدایت نماید و آن گاه جام جم به دستت بدهد *» ( جهان بینی عطار ؛ پوران شجیعی ؛ ص 309 ) .

* همان طور که مشخص است در این نقل قول ، عناصر شاهنامه به عنوان نمادهای عرفانی در نظر گرفته شده اند  . کیخسرو ، فرزند سیاوش ، پادشاهی پاک و دادگستر بود که با عالم غیب درارتباط بود . او در جام جم می نگریست و بر احوال جهان آگاهی داشت . از جملۀ افرادی است که زنده به آسمان عروج کردند ،  بنابراین مظهر روح شمرده شده است .

. . .

ادامه دارد

۱۳۸٦/۱۱/۱۳ | ٧:٢٧ ‎ب.ظ | نظرات () |

 میس دانر برای من همانند خضر بود. سال‌ها بود که راه دلم را برای رویت او آب و جاروکرده بودم. برای یک سال، به عنوان مهمان، به دانشگاه دریک آمده بود. روزی کهمی‌رفت، گریه می‌کردم و انگشتر عقیق‌ام را به او هدیه دادم. . .

زمانی که نویسنده ای ، کتابش را معرفی می کند و در باره انگیزه نوشتن آن ، چنین زیبا می گوید ؛ راحت تر می توان باور کرد که آن را با تمام روح و  اندیشه خود نوشته است . نقطه های درخشانی که این طور « نوشتن » ها در ذهن باقی می گذارند ، گاه بیشتر از آن چیزی است که خود کتاب برایمان به ارمغان می‌آورد .( گویا باید رو خط قرمزای بالایی کلیک کنید تا کل ماجرا دستتون بیاد . نمی دونم چرا نمی شه زیر خط دارش کرد ـ اصطلاح پرشن بلاگی ! ) با تشکر از [ جیره کتاب ] !

عناصر مهم مسیر سلوک در منطق الطیر

1_ یکی از این عناصر ، عدد هفت است . عدد هفت تواناترین همۀ اعداد رمزی است و از جملۀ اعدادی است که از زمان های بسیار دور در امور مذهبی ، غیر مذهبی و روزمرّه با بشر همراه بوده و البته بیشتر در امور مقدّس کاربرد داشته است . در نجوم قدیم یا نجوم بطلمیوسی برای هر یک از سیاره های هفت گانه _ قمر ( ماه ) ، عطارد ، زهره ، خورشید ، مریخ ، مشتری و زحل _ یک آسمان یا فلک قائل بودند که جمعاً هفت آسمان را تشکیل می دادند . به نظر قُدما این اجرام آسمانی به ترتیبی که ذکر شد ، از زمین فاصله داشتند . بنابراین عقیده ، نزدیک ترین سیاره به زمین ، ماه و دورترین آنها زحل بودند . « سومریان که از قدیمی ترین اقوام بشر به شمار می رفتند ، به عدد هفت اعتقاد داشتند و بنی اسرائیل نیز این عدد را به تقلید از بابلیان مورد توجه قرار دادند » ( نقش و تأثیر عدد  هفت  ؛ رسول تواضعی ؛ ماهنامۀ ادبستان ؛ ش 4) . از موارد تقدّس این عدد می توان به این ها اشاره کرد :

« هفت پروردگار هندوان که ادی تیا نام داشتند .

هفت امشاسپندان در مذهب زرتشتیان ایرانی که بسیار مورد احترامند .

اعتقاد به هفت مقام و درجه مقدّس در آئین مهر پرستی ، هفت الهه در مذهب مانوی ، هفت سیاره در آئین صابئین ، هفت نماز در آئین مزدکیان ، ... » ( منبع پیشین )

در دین اسلام نیز این عدد از روحانیّت ویژه ای برخوردار است : هفت عضو بدن که هنگام سجده باید بر زمین قرار گیرند یا مواردی که مستقیماً در قرآن ذکر شده اند مانند هفت آسمان و زمین ، اعداد اصحاب کهف که به روایتی هفت تن بوده اند ، هفت دوزخ ، هفت گاو فربه که هفت گاو لاغر را خوردند ( داستان یوسف ( ع ) ) ، ...

در شاهنامه هم به عنوان یکی از آثار گران سنگ ادب فارسی ، سی مورد ِ هفت گانه ذکر شده که می توان به این ها اشاره کرد :

هفت خوان رستم ، هفت خوان اسفندیار ، هفت بخشش کیخسرو ، هفت جام می کبروی ، هفت زنی که شاه شدند ، هفت رؤیا ، ...

2_ سفر : سفر در اصطلاح عرفا توجّه دل به سوی حق است . وقتی سالک مدارج ِ خاصی را طی می کند تا به مقام وصل و فنا برسد ، این حرکت وی را سلوک می نامند . سلوک هم می تواند در عالم ظاهر باشد و هم در عالم باطن که در اصطلاح به سیر آفاق و انفُس مشهور است .

پیشینۀ سفر عارفانه در مکاتب درویشی و فرهنگ صوفیان ، به آئین مهر پرستی باز می گردد . در این آئین سالک ( راز آموز – سر سپرده ) باید هفت زینه را پشت سر می گذاشت و هفت آزمون دشوار را می گذراند تا به مرحلۀ نهایی و هفتمین زینه می رسید . گاه هر یک از زینه ها خود دارای مراحل درونی بودند و هفت آزمون را به دوازده مرحله نیز می کشاندند . در آئین مهری فرد برای دستیابی به بالاترین مرتبه بایستی مرگی نمادین را پشت سر می گذاشت ؛ یعنی آزمودن مرگ در زندگی* . برای او آئین سوگواری و مرگ برپا می کردند تا به نظر برسد که واقعاً مرده است و پس از آن ، او با آغاز زندگی نوین انسان دیگری می شده ؛ گویی برای دومین بار به این دنیا قدم گذارده است ، آن چنان که حتی نام دیگری برای خود بر می گزید . اعتقاد انها چنین بود که تنها با مردن می توان به روشنی جاوید رسید . این مرگ در زندگی ، همان است که صوفیان به آن فنا فی الله می گویند و زندگی دوباره پس از مرگ نیز بقا بالله است . شاید بتوان چنین تجربه ای را یکی از تجارب عارفانۀ جهانی قلمداد کرد .

بازتاب هفت ردۀ مهری در افسانه های پهلوانی ، هفت خوان را پدید آورده و در آئین های درویشی ، هفت وادی طریقت را  ( از گونه ای دیگر ؛ دکتر میر جلال الدین کزّازی ؛ ص 186 ) . پهلوان حماسه با درنوردیدن هفت خوان ، در مقابله با نیروهای اهریمنی نقاط قوّت خویش را نمایان می سازد و پهلوانی می شود برتر از دیگر پهلوانان . سالک هفت وادی نیز با پیمودن این مسیر از اسارت تن و آلایش جسمانی می رهد و به رستگاری و پاکی روحانی می رسد . برای او پیروزی به منزلۀ شناخت خویش و به واسطۀ آن ، شناخت خداوند است ( : مَن عَـرَفَ نَـفسَه ، فَـقَد عَـرَفَ  رَبـَـّه ).

آن چه عطّار در منطق الطیر و سفر عارفانۀ مطرح شده در آن بیشتر بدان توجه دارد ، آفات سلوک و موانع طریقت است که سالک باید در پی نهد و به عالم بی خبری و بی نشانی برسد .

. . .

ادامه دارد 

* پائولو کوئلیو در کتاب « سفر به دشت ستارگان » از چنین تجربه ای به عنوان مرحلۀ آخر سلوک خویش تحت تعالیم شخصی به نام پترس سخن گفته است .

]مراسم یادمان ابراهیم منصفی در تهران / روز ناصر ، روز هرمزگان[

۱۳۸٦/۱٠/۱۱ | ٧:٢۱ ‎ب.ظ | نظرات () |

تعداد ، نام و توضیح وادی ها _ آن طور که در منطق الطّیر آمده _ چنین است :

1_ وادی طلب _ وادی نخست است و اولین قدم در تصوّف و سلوک به سوی حق . در اصطلاح به معنای « جستجو کردن مراد و مطلوب » است ( فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی ؛ سید جعفر سجادی ؛ ص 553 ) . در این مرحله رهرو باید از مادیات و نفسانیات برهد و از کثرت به وحدت برود . مطلوب را باید در خود بطلبد نه خارج از خود . این منزل ، اگرچه نخستین منزل است ، در میان هفت وادی مشکل ترین آنهاست ؛ زیرا سالک نباید دمی آسوده بماند ، باید مدام در حرکت باشد . 

2_ وادی عشق _ سهمناک ترین وادی ؛ آتشی که دل طالب را می سوزاند و مهم ترین رکن طریقت در مسیر رسیدن به حقیقت است . عشق نزد اهل عرفان ، در مقابل عقل در نزد فلاسفه قرار می گیرد و تعریف کامل و کافی نمی توان از آن به دست داد . سهروردی از آن به درختی به نام عَشَقه تعبیر کرده که در پای درختان می روید و هنگام رشد بر بدنۀ آنها می پیچد و تمام آن را فرا می گیرد و شیرۀ جان درخت را خشک می کند . عشق حقیقی که به وصال حق ختم می شود ، در سایۀ معرفت به دست می آید که خرد را می سوزاند و تمام وجود عارف را فرا می گیرد .

3_ معرفت _ نزد عارفان ، شناخت خداوند است ؛ شناخت او به اسماء و صفات . سالکی که از پلیدی ها و غیر او پاک شده در همۀ حالات خدا را بر خود ناظر می داند . در رسیدن به این وادی ، سالک به اصل و بطن توجّه می کند و از ظاهر بیرون می آید .

در انوار التّحقیق آمده :

" غرض از آفرینش ، عبادت حق است و عبادت بی معرفت ، عبث مطلق است . اول معرفت او حاصل کن ، پس طاعتش را از جان و دل    کن ." ( اندیشه های عرفانی پیر هرات ؛ علی اصغر بشیر ؛ ص 103 )

4_ استغنا _ ( استغنا به معنای بی نیازی است ) در این وادی همه چیز برای سالک ، قدر و بهای خود را از دست می دهد . هشت بهشت و هفت دوزخ ناپدید می شوند و آن چه باعث خود بینی و خودپرستی انسان شده ، درهم می ریزد . همه چیز به قطره ای در دریای هستی و حضور حق بدل می شود .

5_ توحید _ عُرفا توحید را چنین معنا می کنند : جدا شدن ذات الهی از صفات و تصورات و تحقّق ِ بنده به حق . چون کسی به این مرحله برسد ، همه چیز برایش یک می شود و با حق یگانگی می یابد . در این یگانگی ِ حاصل شده ، بد و خوب در نظر سالک یکی می شوند و از دو عالم روی بر می گرداند .

" توحید آن نیست که او را یگانه خوانی ، توحید آن است که او را یگانه دانی . توحید آن نیست که او را بر سر زبان داری ، توحید آن است که او را در میان جان داری . توحید نه آن است که یک بار گویی و یگانه باشی ، توحید آن است که از غیر او بیگانه باشی . " ( اندیشه های عرفانی پیر هرات ؛ علی اصغر بشیر ؛ ص 115 / برگرفته از " مقولات " خواجه عبدالله انصاری )

6_ حیرت _ وادی ششم ، سرگردانی است . هنگام تأمل و حضور و تفکر بر قلب عارفان وارد می شود و مانع و حجاب آن تأمل و تفکر می شود . روزبهان در « شرح شطحیّات » می گوید که حیرت در آن زمان که بر دل عارف وارد می شود ، او را در طوفان معرفت می افکند ؛ به طوری که هیچ چیز را باز نمی شناسد .( فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی ؛ سید جعفر سجادی ؛ ص 333 ) در منطق الطّیر ، سالکی که به این مرحله می رسد همواره در درد و حسرت است زیرا مراحل پیش و پس خود را نمی شناسد . « به حکم حیرت ، هیچ گونه خبر و اثری نمی توان از او یافت » ( شرح احوال و نقد و تحلیل آثار عطّار نیشابوری ؛ بدیع الزّمان فروزان فر ؛ ص 387 ) .

7_ فقر و فنا _ منظور صوفیان از فقر ، نبود و عدم حضور آن چیزی است که بدان نیاز دارند و حقیقت ِ آن احتیاج است . فنا نهایت ِ سلوک به سمت حق است و بقا ، ابتدای سیر فی الله . زیرا با پایان گرفتن سفر به سوی حق ، سفر در حق میسّر می شود . سالک که در فنای مطلق ( دوری از هر چیز مادّی و بشری ) بود ، به عالمی می رسد که در آن دارای صفات و اخلاق الهی می شود . با فنا یافتن ، سالک از مرتبۀ عقلانیّت فراتر می رود و برای رسیدن به این مقام باید ریاضت های فراوان را متحمّل شود . این مرحله آخرین مرحلۀ  سلوک است که در آن ، سالک از هستی خود فارغ و بی خبر می گردد . ذهن او تمامی به مشاهدۀ صفات حق مشغول می شود و در نهایت از مرتبۀ وصول خویش به مقام فنا نیز بی خبر می شود . بقای پس از این فنا ، در حکم زندگی دوباره ای است برای سالک که در آن تحت سلطۀ خرد الهی و حکم خداوند است و خارج از سلطۀ عقل دنیایی و مصلحت اندیش . وادی یی که عین فراموشی و بیهوشی است . دیوانگی که در آثار عرفانی و به ویژه آثار عطّار بدان اشاره شده ، همین عالم نفی خرد و بقای پس از فناست که خردِ دنیایی را می ستاند .

. . .

ادامه دارد

۱۳۸٦/۱٠/۱ | ٧:۱۸ ‎ب.ظ | نظرات () |

منطق الطّیر ، مشهورترین اثر عطّار نیشابوری ، متنی منظوم است که بیشتر بخش های آن ساختار روایی دارد و ماجرا یا داستانی را روایت می کند . زبان روایت در این اثر ساده است و به دور از پیچیدگی . 

هدف اصلی عطّار از آوردن این بخش های داستانی ، رساندن مفاهیم والای عرفانی و شرح آنها برای خوانندگان بوده ؛ از این جهت این کتاب در زمرۀ آثار عرفانی قرار می گیرد .

منطق الطّیر در قرن شش و هفت هجری قمری نوشته شده و نویسندۀ آن از بزرگان عرفان و تصوّف ایرانی به شمار می آید . آثار دیگر وی نیز گرد محور عرفان دور می زنند یا شرح حال عرفا و سرآمدان طریقت هستند .

طرح کلّی کتاب مورد بحث ، داستان معروف و زیبای حرکت تعداد زیادی از پرندگان برای جستجوی سیمرغ است که همچون سالکان طریقت از هفت وادی می گذرند و در آخر فقط سی عدد از آنها به مقصود دست پیدا می کنند.

از نگاه عطّار مسیر سیر و سلوک و راه رسیدن به حقیقت مطلق ، هفت وادی و گردنۀ مهم و سخت دارد که عبارتند از :

1_ طلب ، 2_ عشق ، 3_ معرفت ، 4_ استغنا ، 5_ توحید ، 6_ حیرت ، 7_ فقر و فـنا .

راهنمای پرندگان در مسیر سلوکشان هدهد است که در قصّۀ حضرت سلیمان (ع) پیغام گذار ایشان بود و بالاترین درجه در میان حیوانات را داشت . آن تعداد از پرندگان که خطرات و دشواری های راه را به جان خریدند و با دل کندن از چیزهای دیگر به انتهای راه رسیدند ، خود را در محضر باشکوه و غیرقابل توصیفی ، سراسر نور و جبروت ، دیدند که می توانستند در آن حضور ِ آینه وار ، سرنوشت و اعمال خود را از ابتدا تا انتها مشاهده کنند . این جایگاه ِ آخر که برای رسیدن به آن از همه چیز گذشته بودند ، جان آنها را از شک و تردیدهای باقی مانده زدود و توانستند به این درک برسند که خود آنها سیمرغ هستند :

چــون نگـــه کـردند آن سـی مــــــرغ زود

بی شک این سی مرغ ، آن سیمرغ بود

در تـحیـــّّر جمــله ســرگـردان شــــدنـد

بـاز از نـوعـــی دگـر حیــــران شــــدنـد

خـویــش را دیــدنـد سیمــــــرغ ِ تمـــــام

بود خـود سیمـــرغ ، سی مــــرغ ِ مــدام

جان کلام عطّار این جاست که هرکس هفت وادی را به سلامت طی کند و به وادی آخر یعنی فنای فی الله برسد و ازخود فانی شود ، پس از آن به حضرت حق بقا می یابد و به او زنده می شود . جز خدا چیزی نمی بیند ؛ در خویش خدا را می بیند و در خداوند خویش را ، که همه از او و چون او شده است .

وادی در لغت به معنای رودخانه و محلّ گذر آب سیل است ؛ زمین نشیب و هموار ِ کم درخت که جای گذشتن آب سیل باشد و صحرای مطلق (منطق الطّیر ؛ به اهتمام سیّد صادق گوهرین ؛ ص 333 ). صوفیان به راه مشکل و خطرناک ، وادی می گویند که پر از سختی و آفت است و سالک باید بپیماید . این وادی ها ، گردنه های سلوک شمرده می شوند که باید با تلاش خالصانۀ سالک و به راهنمایی پیر طی شوند . گاه به دو گونه راه اطلاق می شود : راهِ خشکی یعنی ریاضت و سیر الی الله و راهِ دریا یعنی سلوک باطن و سیر فی الله(شرح احوال و نقد و تحلیل آثار عطّار نیشابوری ؛ بدیع الزّمان فروزان فر ؛ ص 354 ) .

تعداد این وادی ها نزد صوفیان متفاوت است . صوفیان نخستین ، هفت مقام را در تصوف ذکر کرده اند و صوفیان بعدی بر تعداد آنها افزوده اند . خواجه عبدالله انصاری به دَه وادی معتقد است و از سویی کتابی دارد به نام « صد میدان » . در رسالۀ شقیق بلخی به چهار منزل اشاره شده است که عبارتند از : زهد ، خوف ، شوق به بهشت و محبّت به خدا . خود عطّار در کتاب « مصیبت نامه » به پنج وادی اشاره کرده است .

این گونه گونی در تعداد و نام های مختلفی که بر وادی ها نهاده شده ، نشان می دهد که در این زمینه هیچ دیدگاهی بر دیگری برتری ندارد و غرض ، تنها کشاندن دلها به سوی حق و آگاه کردن سالکان و عاشقان نسبت به موانع راه ، کمک به آنها در شناخت خویش و در نهایت رسیدن به حق است .

هفت شهر عشق در ادبیات جهان نیز بازتاب دارد و در صورت های مختلفی عرضه شده است : « اودیسه » اثر هـُمر ، سخن از تلاش انسان برای مراجعت به سرزمین اصلی خود است که در این راه مشکلات و موانع زیادی را باید پشت سر گذارد . در این مسیر نیز اشاره شده که تعداد بسیاری از رهروان از بین رفته اند و تنها اندکی به مقصد رسیده اند . « کمدی الهی » دانته هم داستان طیّ طریق انسان از اعماق جهنم ( غفلت ) به بهشت ( وصال و دیدار ) را بازگو می کند .

. . . .

ادامه دارد

۱۳۸٦/٩/٢٤ | ٧:۱٥ ‎ب.ظ | نظرات () |

 1_

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشیــد ِ بار تن نتوانـم

من بندۀ آن دمم که ساقی گوید

یک جـام دگر بگیــر و من نتوانم

(خیام)

*

خُنُک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

بنــمانــد هـیچــش الّا هـوس قمــــار دیگــر 

(مولوی)

بیت دوم رباعی خیام و این بیت از مولوی مضمونی همانند دارند ؛ مضمونی که فکر کردن به اون رو خیلی دوست دارم . مثل اینه که آروم آروم ، از لب ساحل ، وارد دریا می شی و جذبۀ امواج و آبی ِ دریا همچین می کشدت که یه وقت می بینی این موج ها هستن که دارن روی سرت گام می زنن !

 ***

2_

پـدرم روضـۀ رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جُوی نفروشم

(حافظ)

روضۀ رضوان ( بهشت ) در مقابل جهان مادی ، از ارزش والاتری برخورداره . وقتی پدرمان _ حضرت آدم (ع) _ در مقابل دو گندم ناقابل بهشت رو از دست میده ، چرا ما به چیزی که ناپایدار و بی ارزشه دل بستیم و بهش امید داریم ؟

جو : نیم جو ، جو ، دو جو ؛ کنایه از چیز بی ارزش ، ناچیز .

از طرف دیگه ، « جو » در کنار « گندم » معنای اصلی خودش رو هم به ذهن متبادر می کنه . یعنی این واژه در این بیت دارای صنعت ایهام هست .

_ « رضوان » که به تنهایی یا در ترکیب « روضۀ رضوان » به معنی بهشت به کار میره ؛ در اصل نام نگهبان بهشت هست . اما گاه بنا به ایجاز در کلام ، در معنی بهشت هم استفاده می شه .

***

3_

آینـه ت دانی چــرا غمـــاز نیــست ؟

زان که زنگار از رخش ممتاز نیست

(مولانا)

تا حوالی دوره صفوی آینه هایی که مردم استفاده می کردن ، شیشه ای نبوده ؛ فلزی بوده ! این آینه های شیشه ای سوغات فرنگ هستن که در دوره صفوی ، از اون جا که رابطۀ تجاری مون با اروپایی ها گسترده تر می شه ، به ایران آورده شدن . ( البته الآن نمی دونم تاریخ پیدایش آینه های شیشه ای کلاً چجوریه و ... ) بنابراین وقتی مولانا ما رو به زنگار ستردن از آینه ( حالا به هر معنی حقیقی و مجازی ) دعوت می کنه ، به آینه های فلزی _ خصوصاً آهنی _ اشاره داره که در مجاورت اکسیژن هوا ، به مرور اکسیده می شدن و به اصطلاح زنگار می گرفتن . 

***

4_

ز بس که به هر سو فتاده پاره های دلم

فضـای دهـر به دکان شیـشه گـر مانــد

(طالب آملی) 

 این بیت زیبا هم برای حسن ختام ، از یکی از شعرای سبک خیال انگیز هندی ذکر شد . می تونید فقط از زیباییش لذت ببرید !

۱۳۸٦/٥/۱٠ | ٧:٠٧ ‎ب.ظ | نظرات () |

 متن زیر خلاصه شدۀ یادداشت های دوست عزیزم م. فائز در مورد آثار و سبک نویسندگی غلامحسین ساعدی ، نویسندۀ معاصر ، است .

ساعدی در سال 1314 در آذربایجان به دنیا اومد و در سال 1364در پاریس از دنیا رفت.رمانهای او در ردۀ رمانهای روان ـ شناختی قرار می گیرند . این نوع رمان ها حالت های پیچیدۀ ذهن رو تحلیل می کنند و می شه گفت ادامۀ رمان نویسی مدرن هستند . ساعدی گونه ای درون گرایی رو در آثارش مطرح کرده که از طریق اون ، به تحلیل سرشت و اندیشۀ شخصیت هایی می پرداخت که به نوعی زوال و نابودی می رسند . در واقع می خواست به این صورت بحران اجتماعی و فرهنگی دورۀ خودش رو بیان کنه .

در بین نوشته های او چند تک نگاری وجود دارند که در بردارندۀ گذشته های تاریخی ، اسطوره ای ، ... یه منطقه ؛ مثل مراسم جشن و یا طرز درمان های سنتی هستند . رتبۀ نخستین ِ تک نگاری رو می تونیم به تات نشین های بلوک زهرا ، اثر مرحوم آل احمد اختصاص بدهیم و این مجموعه نوشته های ساعدی ، پس از اثر یاد شده ، در زمرۀ اولین تک نگاری ها به شمار میرن . ساعدی از این نوشته هاش و مطالبشون در آثار داستانی ش هم بهره برده

ایلخچی (1342) و خیاو یا مشکین شهر (1342) که دربارۀ آذربایجان هستند، در عزاداران ِ بَـیَـل (1343) تأثیر گذاشتند . اهل هوا (1345) دربارۀ جنوب هست و در ترس و لرز (1347) نمود پیدا کرده .

یکی از خصوصیات رمان مدرن که در آثار او خیلی واضح به چشم میاد اینه که شخصیت های داستان هاش در خلال گفت و گوها بروز پیدا می کنند . به همین دلیل بخش زیادی از داستان هاش رو     گفت و گوها تشکیل میدن .

رمان معمولاً در دورۀ صنعتی شدن جامعه رشد می کنه و محصول جامعۀ شهری به حساب میاد در حالی که داستان کوتاه بیشتر در فضای جامعۀ روستایی متبلور می شه . به همین دلیل اغلب داستان های کوتاهِ دورۀ اول داستان نویسی ما فضایی روستایی دارند . به عنوان توضیح باید بگم که جامعۀ ایرانی هم از این جریان مستثنی نبوده و شاهد این بودیم که عملاً تا دورۀ معاصر ، نوشته ای که بشه نام رمان رو بر اون اطلاق کرد در بین آثار ادبی ما به چشم نمی خوره . این نوع ِ ادبی در جامعۀ غربی پس از انقلاب صنعتی و شکل گیری مکتب رمانتیسم به وجود میاد و به دنبال ارتباط ایران با اروپا و ترجمۀ آثار و ... اتفاقات این چنینی ، کم کم در ادبیات ایرانی هم پا می گیره و روند تکامل خودش رو آغاز می کنه .

مضمون داستان های ساعدی ، ایران ِ دهه های 30 و 40 (دورۀ پس از کودتای 28 مرداد) هست که جامعه اندکی به ثبات رسیده ؛ اما این ثبات محصول ِ ظلم پایدار و آرمان های شکست خورده ست . در این اوضاع محورهای داستانی ، محورهای مبارزاتی اند و بیشتر در فضای روستاها شکل می گیرند (مثل کلیدر از محمود دولت آبادی) و این به دلیل وجود نظام ارباب _ رعیتی ، فقر و زندگی بی نهایت فقیرانه در روستاهاست . می شه گفت در این آثار ، روستاها یه نمای کلّی از تمام جامعۀ ایران رو نشون میدن . در این دوره ست که فضای داستان نویسی ِ ایران دارای حال و هوای رئالیستی می شه . ولی گاه پیش میاد که مضمون های مطرح شده صورت شعار به خودشون می گیرند و شعار یه حزب سیاسی رو تبلیغ می کنن ؛ مثل تفاوت نظام های طبقاتی و فاصله های طبقاتی .

ساعدی از اون جهت روستا رو به عنوان بستر داستان هاش انتخاب می کنه که در این محیط ، روابط آشکار و دارای پیچیدگی کمتری هست . بنابراین نمادها برجسته تر می شن و راحت تر    می شه تعلّقات رو مطرح کرد ؛ مثل ماجرای مش حسن و گاوش در عزاداران ِ بَـیَـل . مردم در دورۀ خاصی دیگه نمی تونند با حکومت مبارزه کنند و شکست می خورند . این جاست که به خرافاتِ مذهبی روی میارند . خرافات از جملۀ مسائل مربوط به جوامع توسعه نیافته ست و روستا می تونه سمبل چنین جوامعی باشه . تلخی های شدید اجتماع ، شخصیت ها رو دچار وهم و تخیّل می کنه و رئالیسمی که در این آثار به چشم می خوره و با وهم و تخیل بسیار آمیخته شده ، فضای بسیاری از صحنه های داستانی ساعدی رو تشکیل میده . قصد وی مطرح کردن دردهای اجتماعی ست ، ولی از اونجایی که عناصری از تخیل خودش رو وارد کرده ، صحنه ها بسیار اغراق آمیز ترسیم شدن و می شه گفت که او در زمینۀ به نمایش گذاشتن فضاهای وهمی موفقیت زیادی کسب کرده . از این منظر می تونیم ردّپای رئالیسم جادویی رو در آثارش ببینیم . ساعدی جزو اولین نویسنده هایی هست که تا حدّ زیادی به درونیات پرداخته و خیلی خوب تونسته درون و بیرون شخصیت ها رو با هم تلفیق کنه . بخش عمدۀ داستان هاش در تخیّل می گذره و واقعیت بیرونی نداره اما درون آدم ها رو به شکلی رئالیستی ارائه می کنه .   

در مورد فرم و ساختار آثارش می تونیم به تصویری بودنشون اشاره کنیم . به همین دلیل کم کم به نمایشنامه نویسی روی آورد . او در نویسنده های پس از خودش ، به ویژه مدرنیست امروزی، تأثیر بسزایی گذاشت .

آثار داستانی :

شب نشینی باشکوه (1339)

عزاداران بـَیـَل (1343)

دَندیل (1345)

واهمه های بی نام و نشان (1346)

ترس و لرز (1347)

توپ (1348)

نمایشنامه ها :

کلاتۀ گل (1345)

ده لال بازی (1342)

چوب به دست های وَرزیل (1344)

آی با کلاه ، آی بی کلاه (1346)

پرواربندان (1348)

فیلمنامه ها :

فصل گستاخی (1348)

ما نمی شنویم (1349)

گاو (1350)

عافیتگاه (1368)*

* اشاره شد که ساعدی در سال 64 از دنیا رفته ؛ در حالی که تاریخ آخرین فیلمنامه ش 68 هست . فکر می کنم این نوشته پس از فوتش به چاپ رسیده باشه .

۱۳۸٦/٤/٢ | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | نظرات () |

نخستین خدای یونانی های بومی ِ این سرزمین ، گایا نام داشت که مادر ِ زمین بود . [ به احتمال بسیار زیاد واژۀ Geo_ به معنای زمین _ از این نام گرفته شده است .] اوبه تنهایی ، اورانوس ( پدر / آسمان ) را پدید آورد و او را به عنوان همسر خود برگزید . اورانوس اطراف زمین را در بر گرفت تا به صورت محیط مناسبی برای زندگی موجودات درآید .

از این دو زوج ، سه دسته فرزند پدید آمدند که هر سه نوع ، جاودانه اند . گروهی از این قرزندان که تیتان ( تایتان ) نامیده می شوند ، سیزده تا هستند که بعدها به همراه فرزندان خود کهن ترین نسل ِخدایان یونانی شدند . در واقع ، «خدایی» به عنوان یک میراث ، از طریق یکی از تیتان ها به نام کرونوس به فرزندش زئوس و سپس به فرزندان او منتقل شد .

...

و پرومته یکی از این تیتان هاست .

پرومتئوس (Prometheus) خلاق ترین و باهوش ترین ِ تایتان ها بوده که انسان را از خاک ِ رُس و آب به وجود آورد . او آتش را از خدایان رُبود و به انسان بخشید . به سبب این کار ، زئوس وی را مجازات کرد . پرومته در کوه قفقاز به بند کشیده شد و هر روز عقابی (یا کرکسی) می آمد ، سینه اش را می شکافت و جگر وی را می خورد . روز دیگر پرومته از نو زنده می شد و این رنج را دوباره متحمل می گشت .

پس از مدّتها هرکول (هراکلوس) طی مأموریت های ده گانه خود ، موظّف شد این عقاب را بکشد . بدین ترتیب پرومته آزاد شد و از طرف زئوس مورد بخشش قرار گرفت .

....

اما ...

می خواستم داستان کوتاهی رو از اسماعیل کاداره نقل کنم . در این داستان پرومته که به عذاب خو گرفته ، در انتظار عقاب است تا بیاد و ...

نگاهی دیگر به پرومته و استفاده از اساطیر برای بیان و نقد یکی از خوی های بشر !

از اونن جایی که متن داستان مورد نظر در دسترس نبود ، تنها تونستم اشاره ای به آن داشته باشم و به این بهانه نگاهی گذرا به اساطیر یونان و ... 

* در یکی از پُست های بهمن ماه گذشته ، از کتابی اسم برده بودم به نام « ترانه های رامی » سرودۀ ابراهیم منصفی . این کتاب رو در نمایشگاه کتاب امسال از نزدیک دیدم و از اون جایی که سروده های اون به زبان بومی (بندر عباسی) بودند ؛ فقط لوح فشردۀ اونو تهیه کردم . خودِ مرحوم منصفی این سروده ها رو به صورت آهنگین و همراه با نوای گیتارش خونده .

فکر می کنم برای لذّت بردن از شعرهای رامی باید به دنبال این کتاب باشم :

« رنجــترانه ها » ؛ نشر هفت رنگ !

** این بخش رو از دایرة المعارف بریتانیکا اضافه می کنم ( نقل به مضمون ) :

معنای ظاهری نامش _ دور اندیش _ بر جنبه خردمندانۀ شخصیت او تأکید می کند . او کسی بود که همه هنرها و دانش ها را به بشر آموخت و آتش را از خدایان دزدید و دوباره به زمین بازگرداند .

نخستین تنبیه او از سوی زئوس ، به این صورت بود که این خدا پاندورا را آفرید و با جعبه ای حاوی بدی ها و آرزوهای بی پایان نزد اِپی مـِتـِئوس ( برادر پرومته ) فرستاد . با این که پرومته به برادرش هشدار داده بود ؛ او با پاندورا ازدواج کرد . پاندورا هم در ِ جعبه اش را گشود و به این ترتیب دنیا به اندیشه ها و اعمال پلید آلوده شد . بنابراین ، از آن رو که پرومته فریفتۀ پاندورا نشد ، زئوس به صورتی که بیان شد او را مجازات کرد .

۱۳۸٦/۳/٩ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نظرات () |

کشف الاسرار تفسیری مفصل بر قرآن کریم و در چندین مجلد ، اثر ابوالفضل میبدی است. میبدی از عرفای نیمه نخست قرن پنجم هجری و از ارادتمندان خواجه عبدالله انصاری بوده است . تفسیر میبدی دارای ویژگی هایی ست که آن را به نسبت دیگر تفاسیر قرآن ، قابل   تأمل تر می کند . نویسنده آن که در دوره رواج تصوف زندگی می کرد ، بر آن شد تا برای هر چه رساتر بودن معانی و مفاهیم بلند کلام خداوند ، شرحی مفصل از آیات ارائه کند . بنابراین کتاب خود را در سه بخش تدوین کرد و هر بخش را نوبت نام گذاری نمود . هر نوبت ، حاصل یک نگاه خاص به کتاب الهی است .

در نوبت الاولی ( نوبت اول ) تنها به ترجمه آیات اکتفا کرد و آن ها را به زبان پارسی روان برگرداند و سعی بسیار در رعایت امانت نمود .

نوبت الثانی دربردارنده همان نوع تفسیرهای عمومی ست که تا آن روزگار ارائه می شد و شیوه معمول اهل سنت بود . تا آن زمان مفسران سعی می کردند در تفسیر قرآن ، اخبار و روایاتی را نقل کنند که از پیامبر (ص) به آنها رسیده بود و اصلاً به محدوده تأویل آیات وارد    نمی شدند .

اما در نوبت الثالثه ، میبدی شیوه متفاوتی را عرضه می کند و با بهره گرفتن از تفاسیر عارفانه مراد خود ، خواجه عبدالله ، تأویل های عارفانه و اشاراتی را که پس از مطالعه دقیق آیات به ذهنش رسیده ، بیان می کند .

بدین ترتیب نویسنده سعی کرده در هر مرحله پرده ای را از رخسار کلام والای الهی برگیرد . باید به این نکته هم توجه داشت که در قرن های نخستین اسلامی ، بسیاری از علما حتی ترجمه قرآن از زبان عربی را روا نمی دانستند ؛ مبادا الفاظ و معانی آن در نقل به زبان دیگر تغییر یابد و از اصل دورافتد . اما در نیمه دوم قرن چهارم و در زمان پادشاهی منصور بن نوح سامانی ، فقها گرد آمدند و در پاسخ به درخواست این پادشاه ، ترجمه قرآن را جایز دانستند .

کشف الاسرار به عنوان یک کتاب منثور پارسی ، ویژگی های کلامی ، واژگانی ، صرفی و نحوی فراوانی دارد که هریک در جای خود قابل توجه است . شاید مهم ترین آن ها موزون بودن نثر و توجه بسیار میبدی به زبان کهن پارسی _ چه در برگزیدن واژه ها و چه در دستور زبان _ است که خواندن این متن را جذاب تر کرده . وجوه دیگری که می توان به آن اشاره کرد این است که چون بخش سوم این اثر حال و هوایی عرفانی دارد میبدی در این نوبت ، در جای خود از احوال و کرامات صوفیه و بزرگان پیشین ، حکایت هایی را نقل کرده و کتاب او از این جهت مانند آثار بزرگانی چون عطار ، مولانا و سنایی می شود . این کار او جنبه تعلیمی اثرش را نیز بالا برده است . نیز ابیات فارسی و عربی هم در این بخش به چشم می خورد .

... و جملاتی از این کتاب :

لقمان حکیم

« و لقد آتــَـینا لقمانَ الحکمة َ »( آیه : لقمان را حکمت دادیم ) . لقمان مردی حکیم بود از نیک مردان بنی اسرائیل . خــَلق را پند دادی و سخن حکمت گفتی و در عهد وی هیچ بشر را آن سخن حکمت نبود که او را بود ... و گفته اند پیغامبر نبود اما هزار ( نشان بسیاری ؛ نه این که واقعاً هزار باشد ) پیغامبر را شاگردی کرده بود و هزار پیغامبر او را شاگرد بودند در سخن ِ حکمت ( از او حکمت آموختند ) . ...

... بیشترین مفسران می گویند که غلامی سیاه بود نوبی ( اهل نوبه در شمال افریقا ) ... ادبی تمام داشت و عبادت فراوان و سینه آبادان و دلی به نور حکمت روشن. بر مرمان مشفق و در میان خلق ، مُصلح و همواره ناصح . بر مرگ فرزندان و هلاک ِ مال غم نخوردی و از تعلم هیچ نیاسودی . و در عصر داود بود . .. و از پس ِ داود زنده بود و تا به عهد ِ یونس بن متی . سبب ِ عِــتق ِ ( آزاد شدن از بندگی ) وی آن بود که مولا نعمت ِ ( ولی نعمت و سرور ) وی ، او را آزمودنی کرد تا بداند که عقل وی چند است . گوسپندی به وی داد . گفت « این را قربانی کن و آن چه از جانور ، خوشتر و نیکوتر است به من آر ( بهترین بخش بدن آن را برای من بیاور) . » لقمان از آن گوسپند دل و زبان بیاورد . گوسپندی دیگر به وی داد که « این را قربان کن و آن چه از جانور بـَـتر (بدتر) است و خبیث تر ، به من آر » . لقمان همان دل و زبان به وی آورد . خواجه گفت: « این چه حکمت است که از هر دو یکی آوردی ( در هر دو بار ، مشابه عمل کردی ) ». گفت : « راستی که این دو _ دل و زبان _ بهترین چیزند هر گاه پاک باشند و پلیدترین چیز ، هرگاه ناپاک باشند » .

* از کتاب « برگزیده کشف الاسرار و عـُـدّة ُ الابرار میبدی » ؛ دکتر محمد مهدی رکنی یزدی .

** اگر دوست دارید با اساطیر و شعرهای ناب رو به رو شَوید می توانید به این وبلاگ هم نگاهی بندازید :

www.esmail2.persianblog.ir

۱۳۸٦/۳/٢ | ٦:٥٦ ‎ب.ظ | نظرات () |

بالاخره زمان بر دار کردن حسنک فرا رسید . بیهقی میگه برای مشروع جلوه دادن این عمل ، دو نفر رو به هیئت پیک های خلیفه درآوردند و این طور وانمود کردند که این دو نفر از بغداد اومدند و حامل نامه ای از طرف خلیفه اند :

« ... نامه ی خلیفه آورده که حسنک ِ قرمطی را بر دار باید کرد و به سنگ بباید کـُشت تا بار ِ دیگر بر رغم ِ خلفا ، هیچ کس خلعت ِ مصری نپوشد و حاجیان را در آن دیار نبرَد » ( به این مطلب اشاره داره که حسنک برای مصلحت وقت ، در راه حج به دیدار خلفای فاطمی در مصر رفته بود و ... ) 

مقدمات این کار که فراهم شد ، امیر مسعود یه برنامه سه روزه شکار ترتیب داد و به این بهانه از شهر و مسائل اون دور شد .

بیهقی در این جا شروع می کنه به شرح دادن مراسم اعدام : « ... و حسنک را به پای دار آوردند ، و دو پیک ( همون پیک های قلابی!) را ایستانیده بودند که از بغداد آمده اند ، و قرآن خوانان قرآن می خواندند ...و همه خلق به درد می گریستند . خودی ( کلاه خود ) روی پوش ِ آهنی بیاوردند ( تا سر و صورت حسنک رو بپوشونند ) ... و آواز دادند که سر و رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود ( از ضربات سنگ ، در امان بمونه ) ، که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد نزدیک ِ خلیفه . ... در این میان احمد ِ جامه دار بیامد سوار ( در حالی که سوار بر اسب بود ، نزد حسنک اومد )  و روی به حسنک کرد و پیغامی گفت که خداوند ِ سلطان ( امیر مسعود ) می گوید : " این آرزوی توست که خواسته بودی و گفته که چون تو پادشاه شوی ، ما را بر دار کن . ( سلطان مسعود از طریق این فرد داره بهانه های واهی برای حسنک میاره و حرف های قدیم خود حسنک رو به او یادآوری می کنه ... ) ما بر تو رحمت خواستیم کرد ، اما امیرالمؤمنین ( خلیفه بغداد ) نبشته است که تو قرمطی شده ای و به فرمان او بر دار می کنند ". حسنک البته هیچ پاسخ نداد . (می خوان نشون بدن کشتن حسنک دستور مستقیم خلیفه بغداد بوده ؛ اما سلطان مسعود هم به این طریق دلگیری ها و کینه های گذشته خودش از حسنک رو یادآوری می کنه )

از جایی که حسنک ایستاده بود ، تا پای دار فاصله بود . به او فرمان دادن که بدود . اما او این فرمان را انجام نداد . مردم شروع کردند به اعتراض و نزدیک بود سروصدا بلند بشه که سواران به سمت مردم تاختند و سرو صدا رو خوابوندند : و حسنک را به سوی دار بردند و ... بر مرکبی که هرگز ننشسته بود ( کنایه از دار ) بنشاندند . جلادش استوار ببست ( جلاد محکم دستهاشو بست ) و رسن ها فرود آورد (دار رو آماده کرد ) . و آواز دادند که " سنگ دهید " ( به مردم دستور دادند که به سمت حسنک سنگ پرتاب کنند ) . هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه زار زار می گریستند ، خاصه نشابوریان ( چون خود حسنک هم نیشابوری بود ) . پس مُشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند ( بنابراین به تعدادی از اوباش شهر ، پول دادند تا به سمت حسنک _ که بر بالای دار بود _ سنگ پرتاب کنند ) و مَرد ، خود مــُرده بود که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خَبه کرده ( اما حسنک پیش از این مرده بود . چون جلاد طناب بر گردنش انداخته ، خفه ش کرده بود ) . این است حسنک و روزگارش . ... او رفت و این قوم که این مکر ساخته بودند ، نیز برفتند رحمة الله علیهم ( هم حسنک مرد و هم کسانی که این بساط دروغین رو برای از بین بردنش فراهم کرده بودند . خدا همه شونو رحمت کنه !

و این افسانه ای است بسیار با عبرت ... احمق مَردا*  که دل در این جهان بندد ! که نعمتی بدهد و زشت بازستاند ( دنیا هر چیز خوبی رو که به انسان میده ، به بدترین وجهی پس می گیره ) .

چون از این ( کشتن حسنک ) فارغ شدند ، بوسهل و قوم ( مردم ، اونایی که پای دار جمع شده بودند ) بازگشتند و حسنک تنها ماند ؛ چنان که تنها آمده بود از شکم مادر .

یکی از دوستان بیهقی که اتفاقاً از نزدیکان بوسهل بود ، برای او نقل کرده که : روزی بوسهل مجلس بزمی ترتیب داده بود و به نوشیدن شراب مشغول بود . پیش از اون دستور داده بود سر ِ حسنک رو در یه سینی ِ درپوش دار بگذارند و آماده نگه دارند : « پس (بوسهل) گفت " نوباوه آورده اند ، از آن بخوریم "  ( بوسهل ، این حرف رو از روی تمسخر گفته )... آن طَبَق ( سینی ) بیاوردند و از او مِکَبه ( در پوش )  برداشتند . چون سر ِ حسنک را بدیدیم ، همگان متحیر شدیم و من از حال بشدم ( از حال رفتم ) و بوسهل بخندید ، و به اتفاق ( اتفاقاً ) شراب در دست داشت ؛ به بوستان ریخت (شرابی که در دست داشت رو به باغ    ریخت ) *** ... و این حدیث ( ماجرا ) فاش شد و همگان او را بسیار ملامت کردند بدین حدیث و لعنت کردند ».

... و حسنک قریب ِ هفت سال بر دار بماند ؛ چنان که پای هایش همه فرو تراشید و خشک شد ؛ چنان که اثری نماند ( گوشت و پوست پاهاش از استخوان جدا شد و ریخت ) . تا به دستور گرفتند و دفن کردند ( به این حال بود تا زمانی که به دستور سلطان ، جسدش رو از بالای دار پایین آوردند و دفن کردند ) چنان که کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست ( مخفیانه و ناشناس او رو به خاک سپردند ) .

و مادر  ِحسنک زنی بود سخت جگرآور ( با شهامت ) . چون بشنید ، جَزَعی نکرد چنان که زنان کنند ( وقتی ماجرا رو شنید، مث زن های دیگه داد و بیداد راه ننداخت و شیون نکرد ) . بلکه بگریست به درد ( از روی درد و اندوه ) چنان که حاضران از درد وی خون گریستند . پس گفت : " بزرگا مردا ** که این پسرم بود ! که پادشاهی چون محمود ، این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود ، آن جهان ( پسرم چه مرد بزرگی بود که پادشاهی مث سلطان محمود ، وزارت و ریاست در این دنیا رو بهش عطا کرد و پادشاهی مث سلطان مسعود _ با فرمان قتلش _ اون دنیا رو بهش داد ) . و ماتم ِ پسر سخت نیکو بداشت ( به بهترین وجهی برای پسرش عزاداری کرد ) و هر خردمند که این بشنید ، بپسندید و جای آن بود ( هر فرد عاقلی که از عکس العمل مادر حسنک آگاه شد ، اون رو تأیید کرد و حقش هم همین بود ) .

* « الف » ی که در این ترکیب ، به دنبال واژه « مرد » اومده ، برای بیان کثرت هست و معنی ش می شه : فردی بسیار احمق !

** اما « الف » افزوده شده به این واژه ها برای بیان بزرگداشت و تکریم هست و همچنین برای بیان تعجب گوینده : « پسرم عجب مرد بزرگی بود ! »

*** این توضیح رو چون جالب بود ، عیناً از متن نقل می کنم :

« این عادت ( جرعه افشانی بر خاک ) نخست در یونان باستان نشأت یافته است . یونانیان چون مو [ انگور ] را گیاهی آسمانی می پنداشته اند که به وساطت ِ خاک ، بار می دهد ؛ از این رو به عنوان سپاس گزاری از عطیه خداوند ِ شراب ، به هنگام نوشیدن آن ، جرعه ای بر خاک می افشاندند . به عبارت دیگر هدیه ای نثار زمین می کردند . به هنگام خلافت عباسیان و در عصر ِ ِترجمه ( قرن دوم و سوم هجری ) که به علت ترجمه ی کتب ِ یونانی به عربی ، معارف آن ملت ... به ایران منتقل شد ؛ تأثیر عادات و افکار یونانی در ایران قابل ملاحظه است . در نزد اقوام عرب هم عادت مذکور رواج داشته و ایشان غالباً مانند تمام اقوام سامی ، خون قربانی های خود را برای این عمل به کار می بردند ... و بعدها شراب را که خون انگور می نامیدند ، به عوض ِ خون خود مورد استفاده قرار دادند ( دکتر محمد معین _ دکتر غلامحسین صدیقی ؛ مجله یادگار ؛ سال اول ، ش هشتم ) . در شعر فارسی به ذکر این عادت ، فراوان بر می خوریم و مشهورتر از همه ، شعر حافظ است که می گوید :

اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک

از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

به هر حال ، عمل بوسهل زوزنی _ ریختن شراب به بوستان _ شاید بی ارتباط بدین رسم و عادت دیرینه نباشد که گویا در موارد مختلف انجام می گرفته است ؛ از جمله پس از شنیدن خبر منکوب و مخذول شدن دشمن و برای ابراز شادی و پیروزی » .

بخش هایی که از ماجرای حسنک وزیر نقل شد ، برگرفته از این کتاب اند : 

« گزیده تاریخ بیهقی » ؛ با شرح و توضیح دکتر نرگس روان پور ؛ نشر علم ؛ چاپ هفتم ، 1376 .

۱۳۸٦/۱/٢۸ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | نظرات () |

به این ترتیب امیر حسنک ، به دستور سلطان مسعود بازداشت و به بوسهل سپرده شد . او هم از فرصت استفاده کرد و از تحقیر و سخت گیری نسبت به حسنک کم نگذاشت :  و بدان سبب مردمان زبان بر بوسهل دراز کردند ( به او اعتراض کردند ) که « زده و افتاده ( آدم ناتوان ) را توان زد . مرد آن مرد است که گفته اند العفو ُ عِندَ القدرة به کار تواند آورد ... ( بتواند هنگام توانایی و اقتدار گذشت کند )

بزرگان دربار هر کدوم به نوبه خویش سعی می کردن از حسنک رفع اتهام بشه اما قضا در کمین بود ، کار خویش می کرد .

در آغاز اموال حسنک را در حضور خودش ، با نوشتن قباله هایی و رضایت گرفتن از او ، به نام سلطان زدند . در واقع یک مجلس صوری بود که طی اون حسنک اموال و زمین هاش رو در مقابل اندک مالی به نام سلطان می زد تا پس از اعدامش حیف و میل نشن و به خزانه همایونی سرازیر بشن ! اون طور که بیهقی اشاره کرده ، خواجه بوسهل در اون جلسه هم نتونسته جلوی خودش رو بگیره و با یاوه سرایی آبروی خودش رو برده :

بوسهل را طاقت بِرَسید ( بوسهل از دیدن احترامی که در اون مجلس به حسنک می گذاشتند طاقتش طاق شد ) گفت ( خطاب به وزیر وقت ) : « خداوند را کِرا کند که با چنین سگ قرمطی که بر دار خواهند کرد به فرمان امیرالمومنین ، چنین گفتن ؟ » ( آیا شایسته شما که وزیر هستی ، این هست که با چنین شخص بی ارزش از دین برگشته ای که قرار است به دستور سلطان اعدام شود ، این طور با احترام حرف بزنی ؟ ) خواجه به خشم در بوسهل نگریست . حسنک گفت : « سگ ندانم که بوده است . خاندانِ من و آن چه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت ، جهانیان دانند . ( نمی دونم منظورش از سگ کیه ؟ اما خاندان و تبار من رو همه می شناسن و اون چه داشتند و بزرگی و مال و احترامی که از اون برخوردار بودن ، معرف حضور همه هست ) جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است . ( از نعمات و خوشی های جهان برخوردار شدم ، هر کاری دلم خواست کردم و همه بالاخره یه روزی می میرند ) اگر امروز اجل رسیده است ، کس باز نتواند داشت که بر دار کشند یا جز دار ( اگر زمان مردن من امروز فرارسیده ، هیچ کس نمی تونه اونو به تعویق بندازه؛ حالا می خوان منو به دار بکشن یا از طریق دیگه ای کشته بشم!) ، که بزرگتر از حسین ِ علی نی ام ( زیرا من برتر از امام حسین ( ع ) نیستم _ که با همه تقدس و بزرگی اش کشته شد ) . این خواجه که مرا این می گوید ( بوسهل که داره در مورد من چنین حرفایی می زنه ) ، مرا شعر گفته است و بر در  ِ سرای من ایستاده است ( در مدح من شعر سروده و زمانی که بر سر قدرت بودم ، در ِ خانه من می ایستاد تا به او اجازه باریابی و حرف زدن بدم ) . اما حدیث قرمطی به از این باید ( اما قضیه قرمطی خواندن من جالب تر از اینه که داره می گه ) ، که او را بازداشتند بدین تهمت نه مرا ( زیرا روزگاری خود این بوسهل رو به این نام بازداشت کرده بودن و کسی منو به این نام منسوب نکرده ) و این معروف است ، من چنین چیزها ندانم ( از این امر همه با اطلاعند و من از این گونه اتهامات بی خبرم ) .

بوسهل را صفرا * بجنبید و بانگ برداشت و فرا دشنام خواست شد ( بوسهل با شنیدن این حرفها حسابی عصبانی شد و داد و بیداد راه انداخت و خواست دشنام بده ) ، خواجه بانگ بر او زد ( وزیر سرش داد زد ) و گفت : « این مجلس سلطان را که این جا نشسته ایم هیچ حرمت نیست  ( آیا این مجلسی که به دستور سلطان تشکیل شده حرمتی نداره ) ؟ ما کاری را گرد شده ایم ( ما این جا برای انجام کار مهمی دور هم جمع شدیم ) ، چون از این فارغ شویم این مرد پنج و شش ماه است تا در دستان شماست ، هر چه خواهی بکن ( وقتی کارمون تموم شد با این مرد که از پنج – شش ماه پیش زندانی و در دستان تو هست هر کاری دوست داری انجام بده ) بوسهل خاموش شد و تا آخِر مجلس سخن نگفت .

یکی دیگر از بزرگان دربار هم برای بیهقی نقل کرده که بعد از اون مجلس و شب پیش از بر دار کردن حسنک ، بوسهل پیش پدر او آمده و گفته : « از این جا تکان نمی خورم تا بخوابی ؛ مبادا که به قصد شفاعت از حسنک برای سلطان مسعود نامه ای یا پیغامی بنویسی . » بوسهل تا آخرین لحظه تمام سعی خودش رو کرده تا حسنک به سمت مرگ پیش بره و کسی یا چیزی هم نتونه این جریان نامطلوب رو برگردونه . ... **

* صفرا مایع تلخی هست که از کبد ترشح میشه . اما این که چرا این اصطلاح برای نشون دادن خشم و غضب به کار میره ، اینه که در طب قدیم چهار مزاج برای انسان قائل بودند : صفرا ، دَم ( خون ) ، بلغم و سودا . در نظر اطباء پیشین این چهار مزاج اگر در فردی به حالت تعادل وجود داشتند ، این فرد در سلامت به سر می برد و همه بیماری ها در انسان ناشی از بر هم خوردن تعادل بین این چهار مزاج بود . در حالت دوم یکی از این اَمزَجه ( مزاج ها )  بر بقیه غلبه پیدا می کرد و فرد بیمار _ بنا بر غلبه یک مزاج خاص _ به نام های دََمَوی ، سودایی ، بلغمی و یا صفرایی خونده می شد و هر یک از این حال ها و بیماری ها ، نمودهای خاص خودشون رو داشتند ؛ مث عصبانیت ، روان پریشی ، .... به این ترتیب صفرایی مزاج ، صفرا و تمامی مشتقات اون کم کم کنایه ای شدند برای افراد تندخو و عصبانی .

 ** این ماجرا بازم ادامه داره و از اون جایی که در ذکر باقی اون نمی تونستم داستان رو قطع کنم ، ترجیح میدم بقیه شو در یه پست جداگانه بنویسم . 

۱۳۸٦/۱/۱٤ | ٦:٤۳ ‎ب.ظ | نظرات () |

ماجرای بردار کردن امیر حسنک وزیر

به روایت تاریخ بیهقی

امیر حسنک ، آخرین وزیر سلطان محمود غزنوی بود و سلطان محمود با پسر بزرگترش _ مسعود _ میانه خوشی نداشت . حسنک به پیروی از سلطان محمود با این شاهزاده مخالفت می کرد و پس از مرگ سلطان ، به امیر محمد _ که پسر کوچک تر سلطان محمود بود _ کمک کرد تا به سلطنت برسه .

همین مسائل باعث شد تا مسعود کینه حسنک رو به دل بگیره و بعد از این که سر ِ امیر محمد رو زیر آب کرد ، نوبت به این مخالف رسید . امیر مسعود یه وزیر جنگ داشت به اسم بوسهل زوزنی که شخصیت چندان جالبی نداشت و خیلی ها بودن که می خواستن سر به تنش نباشه . از اون جایی که این فرد هم با حسنک سر جنگ داشت ، فرصت رو مناسب شمرد تا از اون هم انتقام بگیره . به همین دلیل یه ماجرای کهنه و قدیمی رو که پرونده ش دیگه بسته شده بود ، زنده می کنه و به دستاویز اون در نهایت ، سلطان جدید رو به اعدام حسنک وا می داره .

بیهقی در توصیف شخصیت بوسهل می گه که او ، فردی بزرگ زاده و دانشمند و از پیشوایان مذهبی بود اما یه بدجنسی و بد خلقی ِ ذاتی هم داشت که دلش برای هیچ کس نمی سوخت و به رحم نمیومد :

 "  همیشه چشم نهاده بودی ( منتظر بود ) تا پادشاهی بزرگ و جبار ، بر چاکری ( زیردست ) خشم گرفتی و آن چاکر را لَت زدی و فرو گرفتی (تنبیه و از کار برکنار می کرد) . این مرد ( بوسهل ) از کرانه بجَستی و فرصتی جُستی ( از یه گوشه وارد معرکه می شد و دنبال فرصت بود ) و تضریب کردی و اَلَمی بزرگ به این چاکر رساندی ( دو به هم زنی می کرد و اون فرد رو دچار رنج و سختی بیشتری می کرد ) . و آن گاه لاف زدی که :  « فلان را من فرو گرفتم » ( تازه پُز هم میداد که : من این بلا رو سرش آوردم ) _ و اگر کرد ، دید و چشید _ ( و اگه این کارا رو کرد ، جزاشو هم دید ) و خردمندان دانستندی که نه چنان است و سری می جنبانیدندی و پوشیده خنده می زدندی که « وی گزاف گوی است » ( البته اونایی که حالی شون بود و بوسهل رو می شناختند ، می دونستند اون جوری که این بابا می گه هم نیست. برای همین پوزخند میزدن و می گفتن: داره چاخان می کنه!) " 

...

البته بیهقی علت کشته شدن حسنک رو جسارت و بی پروایی خود اون می دونه و خط و نشون هایی که در روزگار پیش از به سلطنت رسیدن مسعود ، برای او کشیده بود :

" ... لاجَرَم چون سلطان ، پادشاه شد ؛ این مرد بر مرکب چوبین نشست و بوسهل و غیر بوسهل در این کیستند ؟ که حسنک عاقبت تهور و  تعدی خود کشید... "

( ... به خاطر همین کارها بود که وقتی مسعود به پادشاهی رسید ، چون حسنک مخالفش بود ، اونو بر دار کرد و در این ماجرا بوسهل و افرادی چون او کاره ای نیستند . زیرا حسنک عاقبت جسارت و بی پروایی خودش با مسعود رو دید .)

اما دلیل اصلی بوسهل که تونست از طریق اون مسعود رو به کشتن حسنک ترغیب کنه این بود :

خلیفه عباسی _ که حامی حکومت غزنویان بود _ از حسنک آزرده خاطر شده بود . چون خلیفه فاطمیان _ که اونا هم دشمن عباسیان بودن *_ برای حسنک خلعت فرستاده بود و او هم پذیرفته بود . خلیفه عباسی از سلطان محمود می خواد که حسنک رو مجازات کنه . اما محمود این مساله رو انکار و رد می کنه و به حسنک کاری نداره . سلطان مسعود هم که حالا منتظر بهانه بود ، به این قضیه قدیمی دامن می زنه و یادآوری ها و وسوسه های بوسهل روش تأثیر میگذاره .  مدعی می شه که حسنک مذهبش رو تغییر داده و ممکنه این مسأله باعث تیرگی روابط غزنویان با عباسیان  بشه .

بیهقی این ماجرا رو به زیبایی آغاز می کنه و طبق معمول سعی داره تا از اتفاق های پیش اومده ، مایه عبرتی فراهم کنه . از طرفی تا جایی که می تونه از حافظه ش و پرس و جو از افرادی که مستقیماً در جریان امور بودن ، کمک می گیره تا واقعیت تحریف نشه . او بر بیان بی کم و کاست حقایق ماجرا خیلی تأکید داره . آغاز داستان به قلم بیهقی به این صورت هست :

 " فصلی خواهم نبشت در ابتدای ِ این حال ِ بردار کردن ِ این مرد و پس به شرح قصه شد ( به ادامه داستان می پردازم ) . امروز که من این قصه آغاز می کنم .... از این قوم که من سخن خواهم راند ، یک دو تن زنده اند و در گوشه ای افتاده و خواجه بوسهل ِ زوزنی چند سال است تا گذشته شده است ( درگذشته است ) و به پاسخ ِ آن که از وی رفت ، گرفتار ( داره اون دنیا حساب و کتاب پس میده) ، و ما را با آن کار نیست _ هر چند مرا از وی بد آید _ به هیچ حال ( اصلاً به کار او که از دنیا رفته کاری نداریم ، نمی خواهیم به هیچ وجه پشت سرش بدگویی کنیم ! ) . چه ، عمر من به شصت و پنج آمده و بر اثر ِ وی می باید رفت ( دیر یا زود منم مث اون می میرم ) . و در تاریخی که می کنم ( تألیف می کنم ) ، سخنی نرانم که آن به تعصبی و تَزَیُدی( ( tazayyodکشد ( حرفی نمی زنم که در آن از کسی جانب داری کنم یا شاخ و برگ زیادی به سخنم بدم و به اصطلاح یک کلاغ چهل کلاغ کنم ) و خوانندگان ِ این تصنیف ( نوشته ) گویند شرم باد این پیر را ؛ بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طَعنی نزنند (سرزنشم نکنند) . " **

* دلیل اختلاف بین خلفای عباسی و فاطمی در مذهبشون بود . عباسیان در جهان اسلام ، نماینده قدرتمند اهل سنت بودند و فاطمیان _ که مقرشون در مصر بود _ سلسله شیعی اسماعیلی ( شش یا هفت امامی ) رو تشکیل داده بودند .

** این داستان ادامه دارد .....

۱۳۸٥/۱٢/۱٩ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | نظرات () |

داشتم به مطالبی که مدتی پیش ، یکی از استادهای خوبمون گفته بودن ، یه نگاهی می انداختم . مطالعه ایشون در زمینه ادبیات ایران و جهان و فرهنگ و عرفان ایرانی انقدر گسترده ست که همیشه مطالب جدید و متفاوتی برای عرضه کردن و آموختن دارن . روی هم رفته تا حالا در دوران تحصیلم چند تا استاد خوب داشتم که مطالعه آموزش هاشون هر از چند گاهی بهم کمک می کنه . مطلبی که قراره بخونید ، خلاصه یکی از مباحث همون استاد محترم هست که ابتدا اشاره شد :

دیدار با خویشتن

اساس هر غزل بر تقابل دوگانه binary opposition است . به طور کلی در تمام غزل ها « من » است که از « تو » یا « او » سخن می گوید زیرا غزل حاصل حالات روحی و درونی سراینده است . اگر « تو » نمایشی از یک « فرامن » باشد ، با غزل عارفانه رو به رو هستیم و این مخاطب می تواند تمامی فرامن ها یعنی الله ، خدا ، حق ، رسول ، اولیاء ، ... را دربرگیرد .

برای توضیح بیشتر می توان به این مسأله اشاره کرد که طبق آراء یونگ و فروید ، در نهاد هر یک از ما بخش هایی وجود دارد به نام :

Id یا نهاد که libido یا نیروی غرایز نفسانی از آن ناشی می شود

Ego؛ یک « من » منطقی عادی و طبیعی که کارش انتخاب بین دو راه پس و پیش یا خیر و شر است

Super Ego وجودی است که انسان را به سمت خوبی و زیبایی سوق  می دهد . در قرآن از این نهایت مطلوب که انسان می تواند به آن برسد با عنوان اعلی علیین یاد شده و نقطه مقابل آن اسفل السافلین است . در عرفان اسلامی ، اعلی علیین همان درجه هفتم بهشت و اسفل السافلین طبقه ( دَرََکه ) هفتم جهنم هستند .

« من » همیشه درگیر کشمکش است . عارفان ، به عنوان بزرگترین روان _ شناسان تاریخ فرهنگ ما ، کل این امر را با تعابیر خاص خود یعنی نفس اماره ، نفس مطمئنه و ... بیان کرده اند . طبق نظریات آنها ، در وجود هر یک از ما نیرویی است که همه ما را به سوی خوبی فرا می خواند و آن ها از این نیرو با عنوان جبرییل ، واسط ، عامل وحی ، عقل قدسی ، ... یاد می کنند . برای مثال این نیرو برای شخصی چون مولانا به صورت شمس تجلی کرده و بعد از شمس در افرادی چون صلاح الدین زرکوب و حسام الدین چلبی جلوه گری می کند . این نیرو در وجود خود ماست و نباید آن را بیرون از خود بجوییم . بنابراین دیدار با خویشتن برای عرفا بسیار اتفاق می افتد و این نوع دیدار در حوزه ناخودآگاه روی می دهد .

فروید این حوزه ها را به این صورت معرفی کرده :

consciousness  : خودآگاهی

pre _ unconsciousness  : نیمه آگاهی

unconsciousness : ناخودآگاهی

نمایش های « خود » برای افراد مختلف به این صورت است که مردان اغلب با زنان زیبا دیدار کرده اند . این زن زیبا همان بخش زنانه وجود مردان است که animaنامیده می شود . ناخودآگاه هر مرد ، یک زن است ؛ به همین دلیل است که در اشعار عرفانی ، مخاطب و « تو » خصلت های زنانه دارد :

" حرف بزن ای زن شبانه موعود ! " ( سهراب )

و برای زنان این دیدار ، با animos یا نیمه مردانه وجود خودشان صورت می گیرد . بعدها ویرجینیا وولف در این رابطه مسأله اندروژنی _ دوجنسیتی _ را مطرح می کند ؛ به این معنی که هر انسان از نظر روان شناختی در وجود خود ، جنس مخالف خود را داراست .

پس از آن است که روان شناسی ثابت می کند انسان متعالی کسی است که این هر دو جنبه را در وجود خود به خوبی بپروراند و به این ترتیب به تکامل وجودی در هویت خود می رسد . بنابراین بزرگان فرهنگ عرفانی ما بخش زنانه پررنگی را از شخصیت خود به نمایش گذاشته اند .

اگر « من ، تو ، او » ی اشاره شده در اشعار ، زمینی باشند باغزلی عاشقانه رو به رو هستیم . اما اگر « من » از « فرا من » سخن بگوید این غزل عارفانه است .

در غزلیات مولانا گاه « فرا من » با « من » سخن می گوید یا « فرا من » را مورد خطاب قرار می دهد . در چنین لحظاتی دیگر مولانا در میان نیست تا روایتگر باشد . این لحظه به وحی شبیه می شود و از این رو است که سخن او را با قرآن مقایسه کرده اند . به این موضوع در کتاب " در سایه آفتاب " اثر دکتر تقی پورنامداریان هم اشاره شده است .  

« فرامن ِ » عارفانه گاه حق است و گاه محمد ( ص ) و گاه اولیاء الله مانند شمس . جریان سیال میان این مصداق های گوناگون در حرکت است و باعث می شود تا در این گفتگوهای ناخودآگاه ، دیدار با خود صورت گیرد . دکتر پورنامداریان در جایی اشاره کرده اند : " مولانا پیش از آشنایی با شمس ، از« او » سخن می گفت . پس از آن مصداق ِ « او » را در شمس دید و « او » جای خود را به « تو » داد . اکنون هویت ِ غایب ، حاضر است و مورد خطاب قرار می گیرد . پس از غیبت شمس ، مخاطب به « من » تبدیل می شود و این نهایت درجه ای است که مولانا در این سِیر به آن دست پیدا می کند ".

۱۳۸٥/٩/۱ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نظرات () |

 در عشــــق قــرار بی قــراری ست

بدنـــامی عشــق نامــداری ســـت

چون نیســت شمــار عشــق پیـدا

مَشمُر که نشان بی شماری ست

" زنان مهتابی ، مرد آفتابی " عنوان نمایشنامه ای از خانم چیستا یثربی است که برنده جایزه اول نمایشنامه نویسی جشنواره تئاتر فجر شده است . داستان آن با نگاهی به سه حکایت از " الهی نامه " ، اثر عطار نیشابوری نوشته شده است .

در هر سه داستان الهی نامه ، زن نقش محوری را دارد که خود این زنان مقهور و حیران عشق اند . زنانی که خود را فدای عشق می کنند و به حدی می رسند که دیگر معشوق را هم نمی بینند . زنی که بر شاهزاده ای عاشق شده ، از او فرمان نمی برد :

شاهزاده _ پس فرمان نمی بری ؟

زن _ فرمان ِ دل می برم .

شاهزاده _ مگر فرمان شاهزاده ، بالاتر از هر فرمانی نیست ؟

زن _ نه شاهزاده ! میان شما و دلم گویی که دلم قوی تر است . چون او عاشق است و شما نه . سلاح ِ او هُرم ِ نفس گیر عشق است و سلاح شما دشنه و شمشیر .

شاهزاده _ مرا رها کن زن ؛ این گونه که چون سایه در تعقیب منی همگان به من می خندند .

زن _ نه آقا ... همگان به من می خندند ! اما بگذارید بخندند ... که این مردم اندوهگین و دل مرده را شاید ، زهرخندی از تماشای عطش عاشقی ، کمی به وجد آورد ... مرا باکی نیست .

زنی که مشتاق جستن حقیقت بود و در پی آن به معبدی رفت برای خدمت . اما با بار ِ شرم و اندوه فراوان ، دست خالی بازگشت و حقیقت را نزد مرد ساده ای یافت :

 زن _ ... و مردی به قامت ِ تمام راه های رفته و نارفته ، جسم    بی جانم بر خاک سترون دید و دل به حال من سوزاند ، آن مرد   آفتاب نشین مرا به خانه خویش برد و تیمار کرد و چون پدر و مادرش نام مرا پرسیدند و داستانم را از او جویا شدند ، مرد مرا به عقد خویش درآورد تا به همه قصه های شرم و غم پایان دهد ، بی آن که هرگز نام من دانسته باشد و یا آن که هرگز من با او سخنی گفته باشم و من در سومین شب از عروسی ، در برابر چشمان مهربان شویَم ، از شرم بمُردَم و از شادی کشف این حقیقت که آدمی نمرده است ... چه زیباست مرگی در برابر چشمان چنان مردی و آن مرد درد آشنا ، شویَم ، سزاوار زندگی خجسته تری بود ؛ نه آن که با دخترکی مرده در سایه ها روزگار بگذراند ...

و زنی که در شب عروسی خویش ، عشق راستین را می یابد . او از عشق پوشالی این جهان دست می شوید و پیش از اجرای حکمی که برای تمرُدش تعیین شده ، به اراده خویش چشم از این جهان فرو می بندد .

زن _ من آماده ام ، اینک بگویید چه کسی اول سنگ می زند ؟ آیا آن که سنگ می زند ، همان است که روزی عاشق بوده است ؟ او که می کشد ، آن است که روزی دل به باد داده است ، که روزی باد دلش را برای او باز خواهدآورد ؟ آهسته ، همچون گلی که با باد   می رود و جهان را عطرآگین می کند ؟

( با فریاد ) سنگ بزنید . آن که سنگ می زند ، آیا همان است که روزی عاشق می شود ؟ که روزی دلش را مسافر جاده های شک و جنون خواهد کرد ؟ آری ... سنگ بزنید . مردان ، همسران ، برادران ، پدران ، می خواهم بدانم چه کسی اول سنگ می زند ؟

اما این سه حکایت ، در نمایشنامه یاد شده ، داستان واحدی را می سازند ؛ زیرا هر سه روایتگر مضمون واحدی هستند . سه زن ، یکی می شوند و در سه شب متوالی به حجره عابدی در می آیند که تنها یک روز به رستگاری و عارف شدنش باقی مانده است . آری یک روز ، و او همواره در این ترس است که این حضورهای نامتعارف و متوالی ، خللی در این هدف پدید آورد . سه زن که در واقع یکی هستند ، بر او وارد می شوند تا داستان خود را روایت کنند ؛ داستان عشق را. سالک اما چون عشق را نمی شناسد ، از آن می هراسد و می گریزد . او در این داستان ها ، حلقه گم شده و کامل کننده سفر خویش ، سال ها رنج و هجران خویش را می یابد و در می یابد که با عشق می تواند این مسیر را به انتها برساند .

زیرا حقیقت زندگی انسان ، عشق است و " آخرین سفر سالک همیشه فرداست " .

۱۳۸٥/۸/٢٧ | ٥:٥۸ ‎ب.ظ | نظرات () |

جبران خلیل جبران

قلبی عاشق اما مهار شده ، روحی گستاخ ، ذهنی عصیانگر و نگاهی که هر آن چه را می بیند به سخره می گیرد ؛ همه این ها در آتشفشان سر به مهر و تخته بند وجود شخصی جمع بودند که در زندگی نه چندان بلند خود چنان اندیشید ، زیست و نوشت که هنگام مرگش خیابان های نیویورک دو روز برای او عزادار شدند و در سراسر ایالات متحده و لبنان بر مرگ او سوگواری کردند .

جبران خلیل جبران ( 1931 _ 1883 ) ، فرزند سروهای بلند و کوه های رازآلود و آبشارهای عظیم لبنان ، در ناحیه بشاری در شمال این کشور _ که محل برخاستن پیامبران بسیار بود _ زاده شد . تاریخ تولد وی 6 ژانویه بود و خانواده اش در زمره مسیحیان فرقه مارونی* و از سلاله ابراهیم خلیل ( ع ) به شمار می آمدند . (* مؤسس این فرقه ، سن مارون ، از قدیسان مسیحی قرن چهارم میلادی بود که مکتب خاصی در مذهب کاتولیک بنا نهاد . ) مادرش بانویی عارف و دختر یک کشیش ، صاحب اراده ای وصف ناپذیر بود که در زندگی این فرزند درون گرایش تأثیری شگرف نهاد .

در سال 1895 خانواده جبران ، به امید کسب شرایط بهتر برای زندگی ، به آمریکا مهاجرت کردند . این تغییر مکان ، درافتادن از فقری به فقر دیگر بود . اما از لحاظ دیگر برای جبران فرصتی مناسب فراهم آورد تا به تحصیل بپردازد و فراگیری زبان انگلیسی را آغاز نماید ؛ زیرا وی تاکنون از تحصیلات رسمی بی بهره مانده بود و آموزش هایش تنها به آشنایی متوسط با اصول مذهب ، انجیل ، زبان های عربی و سوری ، و به مشاهده طبیعت بکر لبنان محدود می شد . در سن 12 سالگی بود که استعداد نقاشی اش ، خود را آشکار کرد . جبران با این که بسیار گوشه گیر بود ، کنجکاوی بسیاری  برای کشف جنبه های فرهنگی ، هنری و ادبی بوستون آمریکا داشت . همین مسأله باعث می شد تا با اجتماع بیامیزد و به جهان غنی اپرا ، تئاتر و نگارخانه های هنری راه یابد .

فرد هالند دی ( Fred Holland Day ) ، نقاش اهل بوستون ، از نخستین اشخاصی بود که در پرورش نبوغ وی نقشی بسزا داشت و جهان فرهنگ را به وی عرضه کرد . آشنایی آن دو در سال 1896 صورت گرفت . هالند دی خود را از قراردادهای سنتی هنری رها کرده بود و دارای مطالعات آزاد و شیوه اکتشاف و شهود هنری نامرسوم بود . این ها چیزی بود که جبران را به سوی این شخص کشانید و بعدها جبران این شیوه برداشت رها از بند بودن را در تحقق خویشتن و اصالت آثارش به کار گرفت . هالنددی تلاش نمی کرد چیزی بر سطح تحصیلات جبران بیافزاید ؛ به جای آن سعی در افزایش اعتماد به نفس آسیب دیده او داشت که در جریان برخورد بد با مهاجران و فقر شدید پیش آمده بود . وی همچنین جبران را با اساطیر یونان ، ادبیات جهان ، نوشته های معاصر و عکاسی آشنا کرد .

جبران در 1908 برای آموزش کلاسیک نقاشی راهی فرانسه شد . ره آورد اقامت دو ساله اش در پاریس تأثیرپذیری از مکتب سمبولیسم و شخصیت رودن ( Rodin ) بود . همچنین در آن کشور با مترلینگ و برخی دیگر آشنایی پیدا کرد . رودن او را با آثار و شخصیت ویلیام بلیک _ شاعر و نقاش مشهور قرن هجدهم انگلستان _ آشنا نمود . او بعدها با مشاهده و مطالعه آثار جبران ، وی را بلیک قرن بیستم خواند .

جبران از 1897  مدتی برای تکمیل آموزش زبان عربی در دبیرستان  «  الحکمة » بیروت مشغول تحصیل بود و در 1902 به آمریکا بازگشت .

سلسله مقاله هایی درباره موسیقی ، نخستین اثر عربی اوست که در 1905 تحت تأثیر برادرش  و رفتن مکرر به اپرا ، در نشریه « المهاجر » آمریکا منتشر شد . به تشویق سردبیر این مجله به انتشار اشعار خود پرداخت که بعدها با عنوان کتاب هایی چون اشکی و لبخندی و طوفان ها به زبان عربی گردآوری شدند . نقطه تمایز نخستین آثار عربی او از آثار دیگران استفاده از کنایه ، سبک واقع گرایانه داستان ها و به تصویر درآوردن شهروندان درجه دوم بود که در مقابل نوشته های سنتی و قالب گرایانه عربی قرار می گرفتند و با آنها در تضاد بودند .

شکستن سنت ها و تلاش برای پیدا کردن سبکی منحصر به فرد در نگارش ، اساس مبارزات قلمی و فکری جبران به شمار می آمدند ؛ زیرا به نظر وی قواعد زبانی برای شکسته شدن ، ساخته شده بودند . اما عدم تسلط وی به زبان عربی باعث شد که هیچ گاه نوشته های عربی اش بر آثار انگلیسی او توفیق نیابند . در نتیجه از نوشتن به زبان عربی دست کشید و بر زبان انگلیسی تمرکز نمود .

« ارواح عصیانگر » (1908) سومین کتاب وی به زبان عربی و مجموعه ای بود از چهار متن روایت گونه که به مسائل اجتماعی داخل لبنان می پرداخت . این کتاب که بی عدالتی فئودالی در لبنان قرن نوزدهم را به تصویر می کشید ، به مذاق حاکمان وقت کلیساهای لبنان خوش نیامد و مورد انتقاد شدید قرار گرفت ؛ تا جایی که نویسنده آن از کشور طرد شد و مدتها حق ورود به آن را از دست داد . کتاب هم در نسخه های زیادی به آتش کشیده شد .

کتاب « دیوانه » ( 1908 ) نخستین کتاب وی به زبان انگلیسی بود که مقام او را تا مقام تاگور ، شاعر هندی ، و بلیک بالا برد . این کتاب مجموعه ای از تمثیل های به تصویر درآمده توسط خود جبران بود . وی در این کتاب به سراغ مضمون جنون رفته که رگه های آن در نخستین آثار عربی اش قابل مشاهده است . اما در اوج آثار او «پیامبر» ( 1923 ) قرار دارد که با شکوه تمام جلوه می کند . این کتاب پس از انتشار ، به خاطر سبک تغزلی و ساده اش با موفقیتی سریع و چشمگیر مواجه شد .

جبران فعالیت های سیاسی خود را در 1911 آغاز کرد و نوشته های وی به طور گسترده ، درباره فرهنگ و جامعه و نیاز جوامع عرب به دریافت جنبه های مثبت فرهنگ غرب بود .

روحیه تناقض گویی که جبران از آن لذت می برد ، در نوشته هایش انعکاس یافته اند . وی به صورت تدریجی موفق به خلق سبک نگارش نوینی در زبان انگلیسی شد ؛ یعنی نوشتن کتاب های کوتاه و تک ساخت جیبی که قابل خواندن در یک نشست باشند . مقاله های او در فصل نامه « نیو اورینت » ( 1926 ) حاکی از دیدگاه جهان وطنی وی بودند که شرق و غرب را به اتحاد و پیوستن با یکدیگر تشویق می کرد .

جبران تمام عمر آرزوی نوشتن داستان عیسی ( ع ) را در سر داشت . تصویر نمودن عیسی آن طور که هیچ کس پیش از آن انجام نداده بود . عیسی ؛ انسانی  عادی در محیطی طبیعی . این تصویری بود که جبران از او در سر داشت و « عیسی پسر انسان » در 1928 منتشر شد .

در همان سال وخامت اوضاع مزاجی وی اندک اندک گسترده می شد و سرانجام در 10 آوریل 1931 ، به دلیل گسترش بیماری سرطان کبد،  در 48 سالگی در نیویورک از دنیا رفت . در وصیت نامه اش مبلغ هنگفتی برای کشورش باقی گذاشت تا مردم سوریه ** در سرزمین خویش باقی بمانند و به جای مهاجرت ، در پیشرفت کشور خویش بکوشند . این چنین بود که گرامی ترین فرزند لبنان ، که دلش سرشار از عشق به سکوت پر رمز و راز طبیعت آن بود و خاطرش آکنده از یادمان های سبز درختان سرو ، در دیر مارسرکیس آرام گرفت و این صومعه بعدها به موزه جبران تبدیل شد .

بر سنگ مزار وی چنین نگاشته شده :

« همچون شما زنده ام ، در برابر شما ایستاده ام

دیدگان خود را ببندید و پیرامون را بنگرید .

مرا در برابر خویش خواهید دید . »

آثار دیگر او :

پریان دره ها

بال های شکسته

ایلعازر و محبوبه اش

باغ پیامبر

المواکب

ماسه و کف

...

** لازم به ذکر است که تا آن زمان سوریه به صورت تقسیمات کنونی ( سوریه ، لبنان ، فلسطین ) درنیامده و کشوری واحد بود .

 فهرست منابع :

1_ جبران خلیل جبران ؛ پیامبر و باغ پیامبر ؛ ترجمه دکتر مؤید شیرازی ؛ شیراز ؛ چاپ اول ، 1372 .

2_ _______ ؛ پیامبر ؛ ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای ؛ چاپ اول ، 1378 .

3_ _______ ؛ برانگیخته ؛ ترجمه هشترودی ....

4_ کوئلیو ، پائولو ؛ نامه های عاشقانه یک پیامبر ؛ ترجمه دکتر آرش حجازی ؛ تهران ، نشر کاروان ؛ چاپ دوم ، 1379 .

۱۳۸٥/۸/٢٠ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نظرات () |

واژه اسپانیایی مدرنیسم _ به معنای معاصر شدن با زمانه _ در زمینه ادبیات و هنر تحولی بود در حساسیت که در انگلستان ، فرانسه و آلمان پدید اومد . از مشخصات اون رمانتیسم بود که به طور کلی مجموعه ای از سبک ها ، روش ها و جنبشهای فرهنگی ، هنری و حرکتی را بر ضد سبک های پیشین در بر می گرفت .

مدرنیسم از قرن شانزدهم و شاید اندکی پیش از اون ، یعنی اواخر قرون وسطی ، آغاز می شه و دوران درازی را در بر می گیره که رنسانس ایتالیا ، انقلاب علمی قرن هفدهم اروپای غربی ، انقلاب صنعتی انگلستان و جنبش روشنفکری قرن هجدهم را شامل می شه . اقتصاد سرمایه داری و ارزش های طبقه متوسط از چیزهایی هستند که در دامن مدرنیسم پرورش پیدا کردند و این به معنی مرحله گذار فرهنگ از بدوی گرایی قرون وسطایی به فرهنگ مدنی و مدرن هست .

جنبش ادبی مدرن هم از اواسط قرن هجدهم ، با سبک رمانتیسم ، پا به پای انقلاب صنعتی اروپا پدید اومد . هنرمندان این جنبش قواعد و قالب های کهن رادرهم شکستند و بنیان هنر خودشون رو _ به جای عقل و منطق _ بر احساس ، تصور ، خیال و عشق استوار کردند . اونا آزادی رو جایگزین محدودیت و توجه به عامه مردم رو جانشین خدمت به درباریان و قدرتمندان کردند .

از اون جایی که در آثار ادبی مدرن تیپ ها و شخصیت های افسانه ها ، اساطیر ، رمان ها و درام ها بر ناپایداری و دگرگونی روابط انسانی تأکید می کنن و مرزهای میان واقعیت و خیال لحظه به لحظه محوتر می شن ؛ ظرفیت های خیالی ، آرزو و نیاز انسانی گسترش پیدا می کنن . می دونیم که هنر و ادبیات مقوله ای انسانی اند و هر آفرینش گر ، شکل و فرم دنیای معاصر خودش رو به اثرش می بخشه . با توجه به این که مشخصه دنیای مدرن ، قطع رابطه با سنت های قدیم بوده و در اون هیچ الگوی محافظه کارانه و نظام اجتماعی و فکری پایدار نیست ، باید انتظار داشت که هنر و ادبیات هم _ از اونجا که هویت غیر محافظه کارانه و الگو ناپذیر دارن _ در قالب معیارها و الگوهای ثابت زندانی نشن .

مفهوم تازه در ادبیات مدرن « موضوع پویش ذهنی » هست که به ویژه توسط باختین ، اشکلوفسکی و یاکوبسن مطرح شد . الیوت و مالارمه نیز وظیفه شاعر را پالایش زبان طایفه می دونستند . در ادبیات این دوره فرمالیسم ، اصالت زبان و ساختار زبانی هم شکل می گیره . اما فرمالیسم بر ساخت ها و فرم های جا افتاده پیشین هم _ که در موقعیت خود تثبیت شده بودند _ تأثیر می ذاره ؛ تا جایی که یکی از فیلسوفان فرانسوی بیان کرد « امروز جز قائل شدن برای فرم ، هیچ آزادی دیگری وجود ندارد . » ( *علی اصغر قره باغی ؛ تبار شناسی پست مدرنیسم ؛ ماهنامه گلستانه ، ش 8 ، ص 61 ) زیبایی شناسی هنری مدرنیسم ، که از اواخر قرن نوزدهم آغاز شد تا اواسط قرن بیستم ادامه داشت ، هم با سلاح هنر آوان گارد ( پیشرو ) به مقابله با نظام ارزش های طبقه متوسط رفت و به جنبه های گوناگون اون حمله برد . همه حرکت های فرهنگی در این دوره تلاش می کردن چهره فرهنگ رو دگرگون کنن و در هر مقوله نوعی استقلال و استواری بر پایه ارزش های درونی را رواج بدهند . اما این روند تا حدی پیش رفت که به خرد مداری و انسان محوری منجر شد ؛ یعنی سلطه بی چون و چرای عقل و خرد بنیاد اندیش بشر و این که تمامی حقایق در درون انسان قرار داره و اونه که مایه نجاته . مدرنیسم که به گفته بودلر « تلاشی بود برای تسلط هنر بر قلمروهای دیگر زندگی » ( * بابک احمدی ؛ مدرنیته و اندیشه انتقادی ؛ نشر مرکز ؛ چاپ اول ، 1373 ؛ ص 277 ) ، در ابتدا بسیار آرمان گرا و امیدوار کننده به نظر می رسید و نقش شفابخش هنرمند رو در پوشوندن خلأ و شکاف بین اندیشه و احساس می دونست . اما با گذشت زمان ، هنرمند نقش جنایتگر ویران کننده ای رو پیدا کرد که هدفش فتح سرزمین های تازه بود و می خواست شکل هنر رو نو و متفاوت بکنه و هنر رو داور و مرجع خودش قرار می داد .

به این ترتیب این جنبش در ادامه مسیر خود از ارزشها و موازین اولیه ش فاصله گرفت . برای نمونه ، روشنفکران مدرن و کسایی که از فرهنگ بهره ای دارن ، تکامل و پیشرفت فرهنگی که حاصل مدرنیسمه ، رو توضیح می دن نه عوام ؛ چون که فرهنگ عوام _ به گفته مدافعان مدرنیسم _ چیزی جز نفی فرهنگ نیست و فرهنگ ، فقط توسط فرهیخته ها ظهور و حضور عینی پیدا می کنه .

مدرنیسم نتونست اون چه رو که در ابتدای حضور خودش در ذهن ها خلق کرده بود ، عملی کنه و این یک شکست بود . اون همه تنوع و آزادی ، فقط یه محیط اجتماعی آشوب زده رو پدید آورد . در این فضای خشن و وحشیانه ، محبت و همدردی که از فضیلت های سنتی و مذهبی شمرده می شدن ، از بین رفته بودن و انسان دیگه پیوندی با گذشته ش احساس نمی کرد . این فضا که بیش از حد عقلانی بود ، انسان رو از اصل خودش دور می کرد . به همین دلیل نویسنده های مدرن _ مخصوصاً در غرب _ جلوه های تاریک زندگی انسانی رو در آثارشون نشون می دن و آرزوی بازگشت به گذشته و اسطوره گرایی در این آثار به چشم می خوره . راه های فراری هم که در مقابل این سردرگمی ها پیشنهاد می کنن مادی هست و به نابودی ارزش ها ختم می شه . اما در این بین ، کسایی هم مثل برشت پیدا می شن که به انسان مقام متعالی می بخشن و یا به دوست داشتن و زندگی کردن اهمیت می دن . یا آثاری که جنگ و نابودی رو محکوم می کنن ( « خانواده تیبو » ، ... ) که ادب و هنر انسان دوستانه در غرب رو به نمایش می گذارند .

یه مسأله دیگه هم هست که ریشه ای عمیق در معماری مدرن داره و اون چیزی نیس جز یه سری عناصر زائد و تقلیدی که ارزش و اعتبار نازلی دارن . این آثار هنری با قیمتی پایین و در تعداد زیاد ، برای مصرف طبقه متوسط تهیه می شدن _ مثل ستون ها و پایه بناهای روم باستان یا طاق نماها _ که کارکرد مثبت و مفیدی در ساختمان نداشتند . فقط یه شأن کاذب برای صاحبخونه ای به وجود میاوردن که دوست داشت با این کار از اشرافیت تقلید کنه . این عناصر زائد در ادبیات ، برای مثال به صورت داستان های تکراری و قالبی و یا شعرهای متوسط و بد نمود پیدا می کنن که خیلی از شعرهای نو هم از این دسته هستن . این آشفتگی ها در مدرنیسم به یه راه چاره و درمان جدی احتیاج داشت . . .

آشفتگی پدید اومده در مدرنیسم و شک و تردیدهایی که از همه طرف و تمامی جنبه ها اونو احاطه کرده بود به ظهور پست مدرنیسم ختم شد . پست مدرنیسم که برای اولین بار در معماری مطرح شد ؛ فن آوری مدرن رو در ارتباط با سنت و فرهنگ غنی گذشته به کار می گرفت . اما در ادبیات ، یک نویسنده اسپانیایی به اسم  فدریکو دی اُنیس این واژه رو در اثرش به نام « گزیده شعر اسپانیایی و هیسپانوی امریکایی » ( 1934 ) به کار برد . پست مدرنیسم از دهه 1960 به بعد ، به صورت جدی مطرح شد و مورد نقد و بررسی قرار گرفت . ظهور این جریان به این معنی نبود که باید از مدرنیسم جدا شد و اونو کنار گذاشت ؛ بلکه ادامه مدرنیسم به شمار میاد که بحران ها و پرسش های جریان قبل از خودش _ یعنی همون مدرنیسم رو _ به شکلی آگاهانه پیش می کشه و سعی در ارائه راه حل براشون داره . این جنبش فقط می خواد محدودیت ها رو بشکنه و تمرکز زدایی و پراکندگی به وجود بیاره . مراحل ابتدایی اون به صورت شالوده شکنی و شکستن ساختار هنری ( deconstruction ) آغاز شد و در قلمرو هنر از کنایه ، تمثیل ، تقلید تمسخر آمیز ( پارودی ) و به ویژه ایهام به عنوان ابزارهای بیانی استفاده کرد .

می شه گفت یک پای پست مدرنیسم در گذشته ست ولی این به معنی بازگشت به گذشته نیست . در واقع منظور یک جور بازنگری ، خودآگاهی و انتقاد از خود هست . پست مدرنیسم نمیاد گذشته ای رو که قبل از جریان مدرنیسم وجود داشته ، کنار بذاره ؛ بلکه اونو به دقت موشکافی می کنه و عناصر باارزش و مهمش رو استخراج می کنه . به همین جهت می شه گفت یه جریان مقتصد و صرفه گراست و با مدرنیته _ که به کلی از گذشته بریده بود و در نهایت ، با دور شدن از معنویت و ارزشهای انسانی ، به پوچی و ابتذال کشیده شد _ متفاوته . شاید بشه گفت که پست مدرنیسم می خواد نیازهای حال حاضر آدم هایی رو که در حال گذر از بحران مدرنیسم اند ، از طریق امروزی کردن الگوها و عناصر کهن رفع کنه . عقل گرایی افراطی مدرنیست ها رو هم قبول نداره . تفسیری که از انسان و عقل انسانی ارائه می ده ، اون طور نیست که انسان رو در مرکز عالم بنشونه و زبان و فرهنگ رو متعلق به اون بدونه ؛ بلکه می گه این انسانه که به فرهنگ و زبان تعلق داره و هر فرد هم در محدودیت های پدید اومده توسط زبان و فرهنگ ، گرفتاره . از نظر پست مدرنیست ها زبان ، ویژگی اصلی وجود بشری هست که در گیر و دار تجربه های انسانی حاضره و دخالت داره .

ویژگی دیگه پست مدرنیسم محتوا گرایی اونه که نتیجه ش کثرت گرایی هست . این گرایش به محتوا در مقابل فرمالیسم و گرایش به فرم ( ساختار ) مطرح شده در دوران مدرنیته قرار می گیره و فرم رو تحت تسلط خودش قرار میده ؛ یعنی این محتواست که شکل اثر رو تعیین می کنه .

یک اثر هنری پست مدرن ، اثری مدرن هست که می تونه وجه های دیگه ای هم داشته باشه ؛ می تونه گونه های مختلف سنت گذشته ملی ، محلی یا عامیانه باشه .پست مدرنیسم در ادبیات ، از تداخل متن ها استفاده می کنه تا شکاف بین گذشته و حال رو پر کنه . بنابراین میاد متن های گذشته رو در بستر و بطن تازه ای می نویسه ( به اصطلاح text گذشته رو در context جدید می نویسه ). این ، نوعی آوردن گذشته به حال هست ؛ به صورتی که گذشته در حال بگذره (* علی اصغر قره باغی ؛ پست مدرنیسم در ادبیات داستانی ما ؛ ماهنامه گلستانه ؛ ش 17 و 18 ؛ ص 14 )  

نویسنده هایی مثل جان بارت عقیده دارن که نویسنده آرمانی کسی نیست که صرفاً دوران مدرن رو انکار کنه یا فقط از سنت های پیش از مدرن تقلید کنه . مدرنیته پیش نیاز روند جدید هست و مثل گذشته ای به اون شکل میده .

از خصوصیات بارز پست مدرنیسم اینه که در کنار معنادار بودن ، به بی معنایی و پوچی رسمیت بخشیده ؛ چون همه چیز رو مبتنی بر ساختار ذهنی یا subject می دونه . در این صورت یه افق جدید پیش روی متن باز می شه که اونو به حیطه چند معنایی بودن می کشونه . این خود متنه که معنا داشتن یا بی معنایی در اثر پست مدرن رو تعیین می کنه ؛ یعنی قالب مشخصی از پیش تعیین نمی شه و این طرز نوشتن رو به « نبودن معنا در اثر » تعبیر می کنن . منظور اینه که هنرمند از همون ابتدای آفرینش اثرش در حاشیه قرار می گیره و خود اثر رو مهم تر از نیت خودش می دونه . به این ترتیب هر اثر پست مدرن اعتبار خودش رو از طریق ارتباط یافتن با متن های دیگه پیدا می کنه . البته مفهوم این امر « ثابت نبودن معنا » در اثر هست نه بی معنایی صرف ؛ اینه که یه اثر رو هر بار می خونن می شه یه معنای جدید ازش استنباط کرد و هر خواننده تعبیری جدا ازش داره یا می تونه با تغییر حال خواننده ، شکل و معنایی متفاوت پیدا کنه .

دلیل مهم این مسأله اینه که در نظریه ادبی پست مدرن ، خواننده اهمیت خاصی داره و نقش موثری رو ایفا می کنه ؛ چون در نهایت خواننده ست که وجوه مختلف اثر رو تشخیص میده و درک می کنه . هرچه بینش زیبایی شناختی خواننده هم قوی تر باشه معنای ادبی موجود در متن ، گسترده تر می شه . یک اثر به چیزی خارج از خودش رجوع نمی کنه بلکه به خودش برمی گرده ؛ از این جهته که در نوشتن این گونه آثار ، اصل علیت کنار گذاشته می شه و ما با جهان عدم قطعیت مواجه می شیم . در واقع اصالت متن به صورت یک اصل و محور ، مورد توجه ادبیات پست مدرن قرار گرفته . این متن ، اثری نیست که تموم شده باشه بلکه در حال نوشته شدنه و خواننده هم تنها مصرف کننده نیست ، بلکه در آفرینش اثر دخالت داره و دخالتش در متن ، همون تعابیر مختلفی هست که از متن داره .

یک هنرمند بنا به نیاز درونی و باطنی خودش هست که آثاری رو خلق می کنه که از ویژگی « چند صدایی و چند پایانی » بودن برخوردارند ؛ نه این که فقط از روی یه الگو یا کلیشه این کار رو انجام بده . اما گاهی پیش میاد که نویسنده ها در کلیشه های پست مدرن و مفاهیم سبک و ظاهر غرق می شن و معنا رو از یاد می برن .

در آفرینش آثار پست مدرن ، تخیل با توان بالا و توجه نکردن به هر گونه ممنوعیت نقش مهمی داره . جهش خیال که زاییده سکوت و رویاست هرگونه حد و مرزی رو از دنیای ذهنی بشر بر می داره و دنیاهایی رو پدید میاره که لازم نیست عناصر واقعی شون حتماً نشون داده بشن . تفکری که الگو ، قالب و کلیشه محدودی رو به هنرمند ارائه می ده از تخیل و رویا بهره ای نداره و دنیای تنگ و محدودی رو پدید میاره که ذهن پویشگر و بی تاب نویسنده رو تحریک می کنه تا تمام قواعد دست و پاگیر رو درهم بشکنه و به دنیایی دست پیدا کنه که فراتر از ذهن معمولی و ظاهر نگر بشر هست . بشری که از گذشته خودش چیزی نمیدونه ، از ریشه هاش بریده و در بین چیزهایی گرفتار شده که با او هیچ سازگاری و سنخیتی ندارن ، تنها می تونه با طغیان تخیل فعال و سازنده و سلاح انتقاد و نفی اجبارهای قالبی ، در مقابل اون چیزهایی که مدعی نو آوری و آزادی هستن بایسته و به بازآفرینی و احیاء ارزش های فراموش شده دست بزنه .

*منابع :

1_ ساختار و تأویل متن ؛ بابک احمدی ؛ نشر مرکز ؛ چاپ چهارم ، 1378 .

2_ مدرنیته و اندیشه انتقادی ؛ _______ ؛ ______ ؛ چاپ اول ، 1373 .

3_ پست مدرنیسم چیست ؟ ؛ چارلز جنکز ؛ ترجمه فرهاد مرتضایی ؛ نشر مرندیز ؛ چاپ دوم ، 1375 .

4_ « مدرنیته و بحران هویت » ؛ رامین جهانبگلو ؛ روزنامه همشهری ؛ ش 2104 ، ( 10/2/1379 ) .

5_ « تبار شناسی پست مدرنیسم » ؛ علی اصغر قره باغی ؛ ماهنامه گلستانه ؛ ش ش 8 و 10 ( شهریور و آبان 1378 ) .

6_ « راهکارهای پست مدرنیسم »؛ _____ ؛ _____ ؛ ش 11 ( آذر 1378) .

7_ « پست مدرنیسم در ادبیات داستانی ما » ؛ ______ ؛ ______ ؛ ش 17 و 18 .

و چند تا مقاله دیگه ...

۱۳۸٥/۸/۱۱ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | نظرات () |

اشاره به نکاتی که در این غزل وجود دارد به معنای بررسی و در نظر گرفتن تمام وجوه پیدا و ناپیدای شعر حافظ نیست . گاهی اوقات شعری خوانده یا شنیده می شود و چیزهایی به ذهن انسان می رسد که از ناگفتن و فروخوردن آنها دریغش می آید . به خصوص کلام شاعری چون حافظ که پر از رمز و اشاره است . در این غزل هم می شد به نکات بیشتری اشاره کرد که یا از عهده من خارج است و یا به طولانی شدن بی جهت مطلب منتهی می شود . حافظ هم شاعر غریبه ای نیست و در دل و ذهن تقریباً هر ایرانی و آشنا و عاشق فرهنگ این سرزمین جایگاهی ویژه دارد .

اما انتخاب این غزل به دلمشغولی گاه به گاه من نسبت به بیت بیت آن بر می گردد و قصد کردم آن را به عنوان سرآغازی بر این اشارات گزینش کنم . البته برای اطمینان بیشتر کتاب « حافظ نامه » از آقای بهاء الدین خرمشاهی را مقابل خود گشوده داشتم . 

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

1_ برافروخته بودن چهره ، به معنای بشاشی و باطراوت بودن آن ، از شرطهای زیبایی معشوق است .

2_ بدانید که حتماً در جایی دل عاشق زاری را با زیبایی خود گداخته بود .

رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی

جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

ویژگی هایی که در مصراع اول ذکر شده تنها برازنده او بود و به او می آمد . مثل لباسی که برای او دوخته شده باشد و بر تن دیگری ننشیند .

جان عشاق سپند رُخ خود می دانست

و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

اسپند را که بر آتش می ریزند بی قرار می شود و بالا و پایین می پرد . زیبایی چهره او همچون آتشی عامل بیقراری و آرام نداشتن عاشقانش شده است و او عمداً خود را آراسته تا دل ایشان را به شور افکند

گرچه می گفت که زارت بکُشم می دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

از ویژگی های معشوق توجه نکردن به عاشق است واین امر عاشق را از پای در می آورد . اما از سویی معشوق به عاشق محتاج است از آن جهت که زیبایی او را درک کند و به آن عشق بورزد . درواقع عاشق و معشوق در کنار هم معنا پیدا می کنند . 

کفر زلفش رهِ دین می زد و آن سنگین دل

در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

زلف سیاه از عناصر زیبایی معشوق است و در دیدگاه های عرفانی به جهت رنگ سیاهی که دارد نماد کفر و بی دینی و تیرگی مد نظر قرار می گیرد . بر عکس آن ، از آن جا که چهره هرچه روشن تر و سپید تر باشد زیباتر است ، روی و صورت نیز مظهر روشنی و ایمان است . به همین دلیل در این جا تعبیر مشعل که روشن کننده راه است ، برای آن آمده است . همچنین زلف ، چهره یا بخشی از آن را می پوشاند . معنای واژه کفر نیز «پوشاندن » است .

_ زیبایی زلف او دل ودین را به یغما می برد و آن یار سنگدل در زیر آن حجاب تیره ، چهره زیبا و سپید خود را نهان کرده بود .

با این که چهره معشوق در پس حجاب زلف نهان شده ، زیبایی و تابندگی آن در حدی است که تیرگی را زائل می کند .

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

سختی ها و مصیبت هایی که دل در راه عشق کشید و تحمل نمود با تعبیر   « خون به کف آوردن » بیان شده . از سوی دیگر به خون گریستن چشم در راه عشق اشاره دارد . گویی هر چه دل کسب کرده را دیده به هدر می دهد !

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ِ ناسَره بفروخته بود

ناسره به معنای ناراست و تقلبی است و اشاره دارد به فروش یوسف ( ع ) در بازار برده فروشان در کودکی اش . در قرآن هم آمده که یوسف را به « ثمن بخس » یعنی قیمتی ناچیز فروختند .

یار از جهت باارزش و گرانبها بودن به یوسف ( ع ) تشبیه شده .

_ به نظر من یوسف و یار هر دو می توانند نمادی از روح و جان ارزشمند انسان باشند که نباید در مقابل بهای ناچیز این دنیای مادی ، آن را از دست بدهیم . اشاره به گرفتار بودن یوسف در چاه مانند آن تمثیل سهروردی در «قصه غربت غربیه » است که اشاره دارد به زندانی بودن روح بشر در چاه قیروان ( چاه دنیا ) .

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود

خرقه از نمادهای دینداری و سوزاندن آن عملی متهورانه و به معنای ترک دین و تظاهر به آن است . از آن جا که یار ، تقلبی بودن دینداری و ارادت وی را شناخته بود چنین پیشنهادی به او کرده است تا دست از ریا بردارد .

۱۳۸٥/٧/٢٦ | ٥:۳٩ ‎ب.ظ | نظرات () |

« خبرهای جدید و ناجوری شنیده ام . توی مزرعه قتلی اتفاق افتاده است . می دانم که نباید خودم را سرزنش کنم . منظورم این است که ... »

اینا حرفای یک کارآگاه پلیس نیست ، همچنین حرفای یه مزرعه دار یا هر کس دیگه ای شبیه اینا . اما گوینده این حرفا یه جورایی خودشو همه کاره و مسئول احساس می کنه . اسمش هم هست :

هنک ، سگ گاوچران !

بله ! تمام این کتاب و کتابای بعدی از این دست رو همین جناب هنک نقل می که ، اونم از دید خودش . « ماجراهای دست اول » جلد اول این مجموعه ست و تا حالا ۱۲ جلدش در ایران ترجمه شده ـ توسط آقای فرزاد فربد ـ و کتابهای پنجره اونا رو متشر کرده . اما در مقدمه کتاب نوشته شده که در امریکا بیش از سی جلد اون منتشر شده .

من فقط همین یه جلد رو خوندم اما خیلی از سبک نوشتنش خوشم اومده و این که راوی یه سگه . سگی که خودش رو از همه سگها بهتر ، زرنگ تر و زیباتر می بینه و حتی به خودش اجازه می ده از آدم ها هم انتقاد کنه . در این امر تا جایی پیش می ره که وقتی به علت کار خطایی که انجام داده ، صاحب مزرعه تنبیه ش می کنه ، می ذاره از اون مزرعه می ره . با این کارش هم می خواد صاحب مزرعه رو تنبیه کنه یعنی اونا رو از داشتن نعمت وجودی مثل خودش محروم کنه :

« بلند شدم و یکهو فهمیدم که چه باید بکنم . راه دیگری برایم نگذاشته بودند .

برای آخرین بار نگاهی به رختخوابم در زیر مخازن بنزین انداختم و از تپه بالا رفتم . ..

... مثل یک جانی ، یاغی ، آواره و مثل یک سگ وحشی به سوی زندگی جدید رفتم . »

در ضمن ، گاهی این سگ ـ که اسمش هم هنک هست ـ از خودش اظهار فضل می کنه و مثلاْ از نظر ریشه شناسی و تبار شناسی واژه ، میاد یه واژه رو توضیح یم ده و یا در مورد یه قوم و قبیله ( کایوت ها ) اظلاعات گران بهایی رو در اختیار ما می ذاره !

پشت جلد کتاب نوشته :

« داستان های هنک سگ گاوچران که ترکیبی است از واقعیت ، تجربیات زندگی ، شوخی و ماجراجویی ، باعث شده تا هنک هزاران طرفدار پر و پا قرص در میان بچه ها و بزرگسالان داشته باشد . »

اولین جلد از این سری داستان ها در سال ۱۹۸۳ منتشر شده و نویسنده ش شخصی ست به نام جان آر. اریکسون . خود این آقا که متولد میدلند تگزاسه ، اولش گاوچران بوده و بعد مدیر یک مزرعه می شه . داستان گویی ش هم که حرف نداره . در این کتابها اون سعی داره تا از زاویه دید این آقا سگه که خودشو فرمانده مزرعه می دونه ، زندگی روزمره در یکی از مزرعه های تگزاس رو تعریف کنه .

هنک در مزرعه یه دوست داره به نام دراور . این دو نام در واقع اسم سگهای خود اریکسون بودند . حتماْ این جوری می خواد از خاطرات اونا یادی کرده باشه . بله ، دراور یه کم ـ یه کم ها ـ مسئولیت پذیر تر و محتاط تره و دسته گل های نسبتاْ کمتری به آب می ده . اما این خصلتش از طرف هنک به ترسو بودن تعبیر می شه و همین باعث می شه تا هنک اونو به حاشیه داستانهاش ببره و کمتر عددی به حساب بیاردش .

نکته جالب این جاست که در اواسط کتاب و اونجایی که هنک به قول خودش یاغی می شه و فرار می کنه ، با کایوت ها رو به رو می شه .  توضیحاْ‌ عرض کنم که کایوت ( مثل همون حیوونه توی کارتون راد رانر = میگ میگ خودمون ، که دنبال میگ میگ می کنه ) حیوونی هست که از گرگ و  روباه کمی کوچکتره و شب ها برای شکار حیوونهای کوچک تر از لونه ش خارج می شه ، توی امریکا زندگی می کنه و .... بله می گفتم که هنک با کایوت ها رو به رو می شه و توصیفی که از اونها داره دقیقاْ ـ توجه کنید دوستان دقیقاْ ـ نگاه و توصیفیه که امریکایی های نژاد پرست از سرخپوست ها دارند . یعنی اونا رو موجوداتی بی فرهنگ ، کثیف ، زشت و عقب مانده معرفی می کنه . اسم هایی که کایوت ها دارند اسم های سرخپوستیه ؛ برای مثال به این نام ها توجه کنید :

« در ماه کامل خیلی روده خرگوش خورد » : این اسم رئیس قبیله کایوت هاست که اونو به اختصار رئیس روده یا روده صدا می زنند . فکر کنید وقتی اسم یه آدم روده باشه چقدر می تونه از لحاظ فرهنگی و شخصیتی عقب مونده و قابل ترحم باشه !

« دختری که خون خورد »‌ :‌ این اسم کایوتیه که هنک دست بر قضا عاشقش می شه ولی در نهایت بهش وفا نمی کنه !

« قروچه » : ( به نظر من با نمک ترین اسم این کتابه ) برادر اون دختره که هنک عاشقش شده و از قضا می خواد سر به تن داماد آینده نباشه !

« پوره » و « فین فین » :‌ دوستای هنک که با هم می رن لات بازی و دزدی آبجو از انبار مزرعه .

به غیر از اسامی ، حرف زدن کایوت ها هم مثل سرخپوست هاست ؛ مثلاْ رئیس روده در ابتدای آشنایی به هنک می گه :

« سگ ، احمق بود که دختر کایوت در دره تعقیب کرد . کیلی کیلی ( خیلی خیلی ) احمق بود که مزرعه ترک کرد و بدون کلاه گنده و بوم بوم این جا آمد . »

بعدش هنک لطف می کنه و به عنوان توضیح فضل فروشانه ، زبان محلی کایوتی رو ترجمه می کنه و می گه که منظور از کلاه گنده همون گاوچران یا مزرعه دار هست و بوم بوم هم یعنی تفنگ .

اولش فکر کردم نویسنده یه ذره بگی نگی افکار نژاد پرستانه و ضد سرخپوستانه داره ، اما بعدش ـ بلافاصله ـ به این نتیجه رسیدم که اون داره ماجرا رو از قول هنک نقل می کنه . آدم که یه کم دقت کنه می بینه خالی بندی ها ، فضل فروشی ها و تکبر احمقانه هنک خیلی به امریکایی ها نزدیک می شه . انگار هنک نماد گروهی از امریکایی هاست که همه جا و همه چیز رو از آن خود می دونن ، خیلی خودشونو بزرگ می بینن و به دیگران به ویژه سرخپوست ها احترام نمی ذارن . شاید قصد اریکسون  نقد یواشکی این جور آدما ست ! حالا می شه فهمید چرا کایوتها اونجوری توصیف شدن . خود هنک هم یکی ـ دو بار از صفت دزد برای کایوت ها استفاده می کنه . همون طور که بعضی از امریکایی ها بدترین القاب رو به سرخپوستها نسبت می دن .

اما جالب این جاس که وقتی پای دزدی به میون میاد ، نویسنده با زیرکی حرف اصلی رو می زنه : یه جایی از داستان که هنک دیگه تصمیم خودشو گرفته و به خاطر ازدواج با کایوت خانومی قراره عضو قبیله شون بشه ، ماجرای شبی رو تعریف می کنه که با پوره و فین فین می رن دزدی . اونا به انبار آبجوی مزرعه سابق هنک می زنن و بعد از این که دلی از عزا در میارن ،  آخرش کایوت ها مجبور می شن هنک رو روی کولشون بگیرن و برگردونن ( انقدر که باده نوشیده بود حیوونی ! ) . به نظر میاد اونی که ادعاش می شه از همه دزدتر و حریص تره ! 

و اصلاْ دلیل تنبیه و فرار هنک هم دزدی بوده . البته زیاد هم تقصیر نداشت . اون فقط یه مرغ مرده رو خورده بود اما چون در میان کوهی از مدرک جرم ( پرها ) خوابش برده بود ، صاحبانش فکر کردن پس خودش هم مرغه رو خفه کرده . تازه ! وقتی هنک داشته خودشو راضی می کرد که جنازه رو بخوره ، دلیل آوردن و یکی به دو کردنش با خودش ( وجدانش ) انقدر جالب بود که نگید !

حیفم میاد یه بخش کوچولو از کتاب رو نقل نکنم . برای همین توصیف هنک از رئیس قبیله کایوت ها رو انتخاب می کنم تو اولین دیدارشون . تجسم کنین یه سگ رو به روی یه گله کایوت ایستاده و اینا رو تو دلش می گه . مقدار زیادی هم حس خود بزرگ بینی و پررویی بی شرمانه امریکایی ! قاطیشه :  

« پیر ترین کایوت رئیس قبیله بود . اسم کامل او در ماه کامل خیلی روده خرگوش خورد بود که در فرهنگ کایوت ها اسم قشنگی است . فکرش را بکنید که یک مادر توله ای با این اسم را در بغل داشته باشد . همین نشان می دهد که کایوت ها چقدر عقب مانده اند .

به هر حال ،‌ هیچ کس اسم کامل او را نمی گفت به غیر از مواقعی که تشریفات یا شورای جنگی در کار بود . بیشتر او را رئیس روده یا حتی فقط روده صدا می زدند . روده شیطانی پیر و استخوانی بود . می توانستی دنده هایش را بشماری . مثل گاو آهنی بود که روی آن یک پتوی خیس کشیده باشند . موقع راه رفتن می لنگید و دست چپش را که چند انگشتش قطع شده بود ، جمع می کرد . جلوی صورتش هم جای زخمی دراز دیده می شد که دماغ را بریده بود . گوش چپش هم طوری بود که انگار موش ها آن را جویده اند . »

تو رو خدا توصیف رو می بینید ؟

البته باید ترجمه بسیار خوب آقای فرزاد فربد رو هم در نظر گرفت که زیبایی ، روان بودن ، شوخ طبعی و ظرافتهای متن رو  تا اون جا که تونستن به فارسی برگردوندن . فکر کنم به زودی بقیه کتاب های این سری رو هم تهیه می کنم و ازشون لذت می برم .

۱۳۸٥/٧/٢٠ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نظرات () |

آریل دورفمن رمانی داره به نام « آخرین آواز مانوئل ساندرو » . داستانش اینطوره که جنین ها قیام می کنند و به دنیا نمیان . هدف شون هم دست برداشتن بزرگترها از ظلم سیاسی و اقتصادیه اما در نهایت این مقاومت شکست می خوره و اونا برای رسیدن به نور و هوای تازه ، متولد می شن .

این نوع نوشتن که از واقعیت فاصله می گیره و نوعی فضای غیر واقعی و به گفته دیگر ، جادویی را وارد متن می کنه ، رئالیسم جادویی نامیده شده و خاص منطقه امریکای لاتین و کشورهای اون سمت هست . دلیل اصلی شکل گیری ش سیاسی هست و بیشتر به اختناق و دیکتاتوری حاکمان این کشورها برمی گرده که تا اواسط قرن پیش بر اون ها حاکم بود . خود این نویسنده ها مستقیماْ ابراز کردند که تنها راه طرح مسائل سیاسی در کشورهای تحت سلطه رژیم های دیکتاتوری ، فاصله گرفتن از رئالیسم هست . دغدغه اصلی این نویسنده ها هم پرداختن به مسائل مربوط به نوع حکومت و از طرف دیگه آرزوی اون شرایطی هست که باید باشه . 

اما امروز این نوع ادبیات هم نقش خودش رو به پایان رسونده چون در زمان شکل گیری ، بیشتر هدفش براندازی و مبارزه بود . حالا می بینیم که این نگارش بیشتر به ادبیات خیالی گرایش پیدا کرده و دیگه نمی تونیم به وضوح از این ادبیات متعهد گذشته نشانی پیدا کنیم . مارکز که معروف ترین نویسنده رئالیسم جادویی هست ، می گه :

« توقع مردم امریکای لاتین از رمان ، فراتر از افشای ظلم و بی عدالتی هایی هست خودشان از آن کاملاْ آگاهی دارند . » ( « گابریل گارسیا مارکز » ؛ استیفن منیتا ؛‌ ص ۹۷ ) 

اصطلاح رئالیسم جادویی با انتشار رمان صد سال تنهایی  از گابریل گارسیا مارکز در سال ۱۹۶۷  بود که در جهان مطرح شد و به دنبال خودش موج شگفت انگیز آثاری از این دست را پدید آورد . در واقع این رمان بهترین اثر در این شیوه شناخته می شه چون به غیر از اون که نخستین نمونه برای این نوع ادبیات هست ، خصوصیات ویژه ای هم نسبت به باقی آثار داره .

با این همه نام رئالیسم جادویی برای اولین بار در حیطه ادبیات به کار نرفت . در ربع نخست قرن بیستم نقاشان جرگه مونیخ آثاری رو پدید آوردند که از سوررئالیسم تأثیر گرفته بودند و شکل جدیدی از پست ـ اکسپرسیونیت را به نمایش گذاشتند ( « مسأله رئالیسم جادویی » ؛ دیوید مولان ) . به همین دلیل یک منتقد و هنر شناس آلمانی به نام فرانتس رو در سال ۱۹۲۵ اصطلاح رئالیسم جادویی را در مورد آثار اونها به کار برد . درون مایه و موضوع این آثار هم ویژگی هایی خیالی ، وهمی و رویا گونه داشت .

اما نخستین بار در ادبیات ، نام رئالیسم جادویی رو آلخو کارپنتیه به کار گرفت چون می دید که راویان و نویسنده های معاصرش خیلی علاقمندند که مسائل عادی رو با امور افسانه ای تلفیق کنند . آنخل فلورس در سال ۱۹۵۵ این اصطلاح رو بر نوشته های امریکای اسپانیایی زبان اطلاق کرد و بورخس را به عنوان استاد این شیوه مطرح کرد . توی این آثار که فلورس به اونا اشاره داشت تخیل مانند واقعیتی عادی و معمولی حضور داشت ، بدون این که غافلگیر کننده یا گیج کننده باشه . پیشگامان این شیوه افرادی چون میگل آنخل آستوریاس از گواتمالا ، آلخو کارپنتیه از کوبا ، بورخس از آرژانتین ، مارکز از کلمبیا ، کارلوس فوئنتس از مکزیک ، ماریو وارگاس یوسا از پرو هستند که در آثارشون به واقعیت فرهنگی امریکای لاتین پرداخته اند .

رئالیسم جادویی یک مکتب ادبی به حساب نمیاد و نوعی از رئالیسم شمرده می شه . چون هر کدوم از نویسنده های این شیوه ویژگی خاصی رو در آثار خود عرضه می کنند . از لحاظ سیر تاریخی ، پیش از شکل گرفتن این شیوه رمان مستند رو داشتیم که به افشاگری و بیان ظلم اجتماعی می پرداخت و آشکارا تعلیمی بود . اما زمانی که این تحول پدید اومد خواننده هم اجازه و توانایی این رو پیدا کرد که آثار موجود رو با دید خودش تفسیر کنه .

تخیل موجود در این آثار از سنت و اساطیر بومی و منطقه ای اونها پدید اومده و کمک می کنه تا این ساختار خیالی و وهمی ، شکل تمثیلی و نمادین به این آثار بدهد . همه این عناصر در افسانه های قدیمی و بومی های امریکا یا همون سرخپوست ها وجود داشتند و بیان دوباره شون برای کسی که با این فرهنگ آشنایی داره یا در بطن اون بوده عجیب نیست و قابل درکه .

عنصر زمان در این آثار به راحتی از نظم معمول خودش دور می شه و خواننده باید ترتیب زمانی حوادث رو از بین توضیحات ، نقل قولها و تمثیل ها دوباره بیافرینه . از طرف دیگه سایه زمان اسطوره ای هم بر این آثار دیده می شه ؛ مثل اشاره به  نخستین روز بارندگی در داستان « پیرمردی با بالهای عظیم » از مارکز که می تونه یادآور طوفان نوح باشه و درکتاب مقدس هم ذکر شده . به این شکل می تونیم فکر کنیم که این داستان ها در هر زمانی می تونن رخ بدهند .

عنصر مکان هم در این آثار قابل اهمیته . اهمیت اون هم به صورت جستجوی ناکجا آباد یا توصیف فضایی محدود و بسته که با دنیای خارج ارتباطی نداره ، هست که معمولاْ زمینه این داستانها قرار می گیرند . این جوامع منزوی و جدا مونده ، نماد امریکای لاتین  و کشورهای اون هستند . آثار مارکز برجسته ترین این نوع رمان هستند که تقریباْ همه داستانهای او در دهکده های دور دست می گذرند و در اون ها انزوای دهکده یا شهری کوچک توصیف می شه .

افسانه ها و خرافات نقش بسیا زیادی در زندگی مردم این منطقه داشته و توجه به این مساله باعث شده که در دوره ای نویسنده ها به اصالت خود دست پیدا کنند و ادبیاتی منحصر به فرد ارائه بدهند . بسیاری از این وشنفکران در کشورهای اروپایی تحصیل و زندگی کردند آشنایی زیادی با فرهنگ بیگانه داشتند . بنابراین تونستند در بازگشت به سرزمین مادری خودشون و جستجوی ارزش های بومی شون افق های نوینی رو در فرهنگ کشورشون باز کنند .

در نهایت باید گفت چون رمان حدود سه قرن در این قاره ممنوع بود ، افسانه به این شکل وارد ساختار اون شد و جایگاهی ویژه برای خودش باز کرد . اگر با دید عقل گرایانه اروپایی به این نوع ادبیات نگاه کنیم مسلماْ اون رو جادویی و اغراق آمیز می بینیم اما زندگی روزمره مردم امریکای لاتین که سرشار از اساطیر و افسانه هاست بهشون این اجازه رو می ده که چشم به راه اتفاقات غیرمنتظره باشند . نویسندگان این خطه هم تنها از واژه های روزمره استفاده نمی کنن بلکه بیشتر اون تصاویر و چشم اندازهایی رو در آثارشون مد نظر دارن که بیانگر اون چیزیه که زندگی باید به فرد اعطا کنه . به همین ترتیب خواننده می تونه با درک جنبه های مختلف این آثار ، دنیای خودش رو دوباره کشف کنه و با نگاهی عمیق تر به حوادث دور و بر خودش ، روابط رازآلود جهان و موقعیت خودش رو بهتر دریافت کنه .  

۱۳۸٥/٧/۱۸ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نظرات () |

این داستان رو از یکی از شماره های قدیم

ماهنامه گلستانه ( ش ۲۲ـ۲۳ / آبان و آذر ۱۳۷۹ ) نقل می کنم :

طنز نویس درمانده

نوشته اگوئستو مونته روسو

ترجمه رامین مولایی

روزی در جنگلی میمونی زندگی می کرد که دوست داشت نویسنده طنز و هجویه شود . خیلی کتاب خواند ،‌ اما یکهو فهمید برای طنز نویس شدن شناخت کمی از مردم دارد . پس به حشر و نشر و رفتن به مهمانی های عصرانه مشغول شد و با دقت ، از گوشه چشم ، مهمان ها را که با فنجانی نوشیدنی در دست مشغول صحبت با هم بودند ، زیر نظر می گرفت .

از آنجا که انصافاْ رفتار و کردارش دلنشین بود و پشتک هایش برای دیگر حیوانات موجب تفریح بود ، در هر جایی که وارد می شد از او به خوبی استقبال می شد و او هنوز هم سعی داشت نحوه برخوردش را بهتر کند . خلاصه کسی نبود که مجذوب او نشود . وقتی وارد جمعی می شد به خاطر روحیه شاد و بذله گویی اش از سوی میمون خانم ها و همین طور همسرانشان و دیگر ساکنان جنگل ، حتی کسانی که با او در مسائل سیاست بین المللی ، ملی و منطقه ای مخالف بودند ، مورد توجه قرار می گرفت . همیشه بسیار مهربان و خوش برخورد ظاهر می شد ؛ با اشتیاق زیاد به کشف ریشه طبیعت و ذات انسان ها و توان به تصویر کشیدن آن در طنزهایش .

بالاخره یک روز به خودش گفت که باید علیه دزدها بنویسم . پس روی زاغ انگشت گذاشت و با شوق و ذوق شروع به نوشتن کرد و موفق هم شد . پس خندید و با شادی زیاد به خاطر چیزهایی که در مورد زاغ به فکرش رسیده بود از درختی به درخت دیگر می پرید . اما ناگهان با خودش فکر کرد در میان جمعی که خیلی هم به او توجه نشان می دادند ، تعداد زیادی زاغ حضور داشتند و آن ها حتماْ این شبیه سازی را در طنز او می دیدند . پس از آن دست کشید .

بعد تصمیم گرفت راجع به فرصت طلب ها بنویسد و نگاه خودش را روی مار متمرکز کرد . همان که به شیوه های مختلف ، که همه به او در هنر چاپلوسی اش کمک می کردند و در همه حال موفق به حفظ و حتی ارتقای مرتبه اش می شد . اما انواع و اقسام مارها دوستش بودند و آن ها حتماْ‌ گمان می کردند که همه این ها علیه آن ها نوشته شده ، پس از این هم دست کشید .

بعد تصمیم به هجو مردم خرکار گرفت و به همین جهت زنبور را نشانه گرفت که همیشه به طور احمقانه ای کار می کرد بدون این که خودش هم بداند برای چه و همین طور چه کسی کار می کند . اما از ترس آن که مبادا دوستانش از این دسته عصبانی و ناراحت شوند ، به طرز زیرکانه و رضایت بخشی مقایسه های خودش را با گنجشک که با خودپسندی تمام ، کاری جز آواز خواندن نداشت ، ختم کرد که آن هم داد می زد منظورش شاعران هستند . پس از این هم دست کشید .

دست آخر فهرست بلند بالایی از کمبودها و نقاط ضعف اطرافیانش تنظیم کرد ، اما بالاخره نفهمید توپ هایش را به سوی چه کسی نشانه رود ؟ چرا که همگی آن ها جزو دوستان و هوادارانش به حساب می آمدند .

از آن به بعد دیگر از خیر طنز نویس شدن گذشت و به عرفان و عشق و از این جور چیزها رو آورد . تازه فهمید مردم چه جوری هستند ؛ همه گفتند که خل و چل شده و دیگر او را درست و حسابی تحویل نمی گرفتند .

۱۳۸٥/٧/٥ | ٦:۳٠ ‎ق.ظ | نظرات () |

چند روز پیش بر حسب اتفاق ، از بین موسیقی های قدیمی ، به سمت « ساقی نامه »‌ با صدای شهرام ناظری و آهنگ سازی کامبیز روشن روان رفتم و باز هم از شنیدن آن لذت بردم . برخی از ابیات خوانده شده را یافتم که از رضی الدین آرتیمانی ست و در زیر آمده است . بخش دوم هم ابیاتی از حافظ است با همین محتوا ؛ یعنی « ساقی نامه » . این ابیات در اثر هنری جدیدتری به نام « رویای وصل » با صدای سید حسام الدین سراج خوانده شده است که شنیدن آن هم خالی از لطف نیست . ( البته داخل کاست این نوار نوشته شده اشعار از حافظ است ؛ اما من قسمت انتهایی سه دیوان حافظ را گشتم و تنها بیت پنجم را در آنها دیدم !  )

الهی به مستان می خانه ات / به عقـــل آفرینـــان دیوانه ات

به نور دل صبح خیــزان عشق / ز شادی به اندُه گریزان عشق

به رندان سرمست آگاه دل / که هرگز نرفتند جــز راه دل

به اندُه پرستـانِ بی پـا و سر / به شادی فروشانِ بی شور و شر

که خاکم گِل از آب انگور کن / سراپـای من آتـش طـور کن

به می خانه وحدتم راه ده / دل زنــده و جـــان آگــاه ده

که از کثـرتِ خلـق تنـگ آمــدم / به هرجا شدم سر به سنگ آمدم

 ( رضی الدین آرتیمانی )

****

من از آن که گردم به مستی هلاک/ به آئین مستان بریدم به خاک

به تابوتی از چوب تاکم کنید  /  به  راه خرابـــات خاکم کنید

به آب خرابات غســـلم دهید / پس آن گاه بر دوش مستم نهید

مریزید بر گور من جز شراب  /  نیارید در ماتمم جز ربـــاب

مغنی ملولم دوتایــی بزن  /  به یکتایی او که تایی بزن

بزن چنـــگ در پرده ارغنـــون / رهایم کن از چنگ دنیای دون

 ( ؟ / حافظ )

۱۳۸٥/٦/٢٥ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نظرات () |

« و نفختُ فیـه مِـن روحی »

( قرآن کریم )  

« سرشتم گل آدم را به دو دستم ، چهل روز »

( حدیث قدسـی )

پادشاهانِ صورتی چون عمارتی فرمایند ، خدمتکاران بر کار کنند . ننگ دارند که به خودی خود دست در گِـل نهند . به دیگران بازگذارند . و لکن چون کار بــِدان خانه رسد که در آن گنجی خواهند نهاد ، جمله خدم و حشم را دور کنند و به خودی خود دست در گِل نهند و موضع گنج را به اندازۀ گنج راست کنند و آن گنج به خودی خود بنهند و بر سر گنج طلسمی سازند تا از تصرّفِ اغیار محفوظ مانَد .

حق تعالی ... چون نوبت به خلق آدم رسید گفت : « خانۀ آب و گل آدم من می سازم . این را به خودی خود می سازم ، بی واسطه ؛ که در او گنج معرفت تعبیه خواهم کرد » .

پس جبرئیل را بفرمود که : « برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیار » . جبرئیل برفت و خواست که یک مشت خاک بردارد . خاک گفت : « ای جبرئیل ! چه می کنی » ؟ گفت : « تُرا به حضرت می برم که از تو خلیفتی می آفریند » .

خاک سوگند برداد : « به عزت و ذوالجلالی ِ حق که مرا مبَر که من طاقت قُرب ندارم و تاب آن نیارم . من نهایت ِ بُعد اختیار کرده ام تا از سطوَتِ قهرِ الوهیت ایمن باشم که قربت را خطر بسیار است » .

نـزدیکـــان را بیــش بــوَد حیـــرانـی

که ایشان دانند سیاست سلطانی

جبرئیل چون ذکر سوگند شنید به حضرت بازگشت . گفت : « خداوندا ! تو داناتری . خاک تن در نمی دهد ».

میکائیل را فرمود :‌« تو برو » . او برفت ، همچنین سوگند بداد . اسرافیل را فرمود : « تو برو » . همچنین سوگند بداد . بازگشت .

حق تعالی عزرائیل را خطاب کرد :‌« تو برو ، ‌اگر به رغبت نیاید به اکراه و اجبار برگیر و بیار » . عزرائیل بیامد و به قهر ، یک قبضه خاک از روی زمین برگرفت . در روایت می آید که از جمله روی زمین به مقدار چهل اَرَش خاک برداشته بود . بیاورد آن خاک را میان مکه و طائف فروکرد . عشق ، حالی دو اسبه می آمد . 

جملگی ملائکه را در ان حال انگشت تعجب در دندان تحیر مانده ... الطاف الوهیت و حکمت ربوبیت ، به سِرّ ملائکه فرو می گفت : « شما چه دانید که ما را با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کارها در پیش است ؟  معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است . شما خشک زاهدانِ صومعه نشین ِ حظایـر ِ قُدسید . از گرم رُوانِ خرابات ِ عشق چه خبر دارید ؟ سلامتیان را از ذوق حلاوتِ ملامتیان چه چاشنی ؟ »

پس از ابر ِ کَرم ، باران محبت بر خاک آدم بارید و خاک را گِل کرد و به یَــدِ قدرت ، در گِل ،‌از گل دل کرد و در دل چندین شور و فتنه حاصل کرد .

در بعضی روایات آن است که چهل هزار سال در میان مکه و طائف با آب و گل آدم از کمالِ حکمت ، دستکاریِ قدرت می رفت و بر بیرون و اندرون او مناسبِ صفات خداوندی ، آینه ها بر کار می نشاند ؛ که هر یک مظهر صفتی خواست بود از صفات خداوندی ، تا آن چه معروف است هزار و یک آینه مناسب ِ هزار و یک صفت بر کار نهاد . و در هر آینه که در نهادِ آدم بر کار می نهاد ، در آن آینۀ جمال نمای ، دیدۀ جمال بین می نهاد . تا چون او در آینه به هزار و یک دریچه خود را بیند ، آدم به هزار و یک دیده او را بیند .

همچنین چهل هزار سال قالب آدم میان مکه و طائف افتاده بود و هر لحظه از خزاین ِ مکنونِ غیب ، گوهری دیگر ، لطیف و جوهری دیگر ، شریف در نهادِ او تعبیه می کردند تا هر چه از نفایس ِ خزاین غیب بود ، جمله در آب و گل آدم دَفین کردند . چون نوبت به دل رسید، گل آدم را از  ملاطِ بهشت بیاوردند و به آب حیات ابدی بسرشتند و به آفتاب ِ سیصد و شصت نظر بپروردند .

چون کار دل بدین کمال رسید ، گوهری بود در خزانۀ غیب که آن را از نظرِ خازنان ملکوتی نهان داشته بود و خزانه داریِ آن به خداوندیِ خویش کرده . فرمود که : « آن را هیچ خزانه لایق نیست ، الّا حضرت ما یا دل آدم » . آن چه بود ؟ گوهر محبت بود که در صدف امانتِ معرفت تعبیه کرده بودند بر جملۀ مُلک و ملکوت عرضه داشته ، هیچ کس استحقاقِ خزانگی و خزانه داریِ آن گوهر نیافته ؛ خزانگی ِ آن را دل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود و به خزانه داریِ آن ، جان آدم شایسته بود که چندین هزار سال از پرتو نور جلالِ احدیّت پرورش یافته بود . 

... چون ابلیس گِردِ جملۀ قالب آدم برآمد هر چیزی را که بدید ، از او اثری بازدانست که چیست . اما چون به دل رسید ، دل را بر مثالِ کوشکی یافت در پیش او از سینه میدانی ساخته چون سرای پادشاهان . هر چند کوشید که راهی یابد تا در اندرون ِ دل دَر رَود ، هیچ راه نیافت . با خود گفت : « هر چه دیدم سهل بود ، کار ِ مشکل اینجاست . اگر ما را وقتی آفتی رسد از این شخص ، از این موضع تواند بود و اگر حق تعالی را با این قالب سر و کاری باشد یا تعبیه ای دارد ، در این موضع تواند داشت » . با صد هزار اندیشه ، نومید از در ِ دل بازگشت .

 * تلخیص از مرصاد العباد اثر نجم الدین رازی ( ق ۶ و ٧ ه.ق. ) 

۱۳۸٥/٦/۸ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | نظرات () |

 * ای عزیز ! این حدیث را گوش دار که مصطفی ( ص ) گفت :  « هر که عاشق شود و آن گاه عشق پنهان دارد و بر عشق بمیرد ، شهید باشد .» . . . هر چند که می کوشم که از عشق درگذرم ، عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد و با این همه او غالب می شود و من مغلوب . با عشق کی توانم کوشید ؟

کارم اندر عشق مشکل می شود

خان و مانم در سر دل می شود

هر زمان گویم که بگریزم ز عشق

عشق پیش از من به منزل می شود

* دریغا ! عشق فرض ِ راه است همه کس را . دریغا ! اگر عشقِ‌خالق نداری ، باری ، عشق مخلوق مهیا کن تا قدر ِ این کلمات تو را حاصل شود . دریغا ،‌ از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شاید داد و چه عبارت توان کرد ؟ در عشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک ِ خود بکند و خود را ایثار عشق کند . عشق آتش است ؛‌ هر جا که باشد جز او رخت دیگری ننهد . هر جا که رسد ، سوزد و به رنگ خود گرداند .

در عشق کسی قدم نهد که ش جان نیست

با جــان بودن به عشـق در سـامان نیست

درمانـــده عشـــق را از آن درمان نیســــت

که انگشت به هرچه برنهی عشق آن نیست

* ای عزیز ! به خدا رسیدن فرض است و لابد هر چه به واسطه آن به خدا رسند فرض باشد به نزدیک طالبان . عشق ، بنده را به خدا رساند ؛ پس عشق از بهرِ  این معنی فرض ِ راه آمد . ای عزیز ! مجنون صفتی باید که از نام لیلی شنیدن جان توان باختن . فارغ را از عشق لیلی چه باک و چه خبر ؟ و آن که عاشق لیلی نباشد ، آن چه فرض ِ راه ِ مجنون بوَد ، او را فرض نبوَد . همه کس را آن دیده نباشد که جمال لیلی بیند و عاشق لیلی شود ؛ تا آن دیده یابد که عاشق لیلی شود که این عشق ، خود ، ضرورت باشد .کار آن عشق دارد که چون نام لیلی شنود ، گرفتار عشق لیلی شود . به مجرد اسم عشق عاشق شدن ، کاری طرفه و اعجوبه باشد .

نادیده هر آن کسی که نام تو شنید

دل نامـــزد تو کرد و مِهر تو گزیــــد

چون حسن و لطافت جمال تو بدید

جان بر سر ِ دل نهاد و پیشِ تو کشید

* کار ِ طالب آنست که در خود جز عشق نطلبد . وجود عاشق از عشق است . بی عشق چگونه زندگانی کند ؟ حیات از عشق می شناس و ممات بی عشق می یاب .

روزی دو که انــدرین جهــانم زنده

شـــرمم بادا اگـر بجــانم زنــده

آن لحظه شوم زنده که پیشت میرم

و آن دم میــرم که بی تو مانــم زنده

* . . . دریغا ! همه جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی .

 . . .

* ای عزیز ! پروانه قوت از عشق ِ آتش خورد . بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آن گاه که آتش ِ عشق او را چنان گرداند که همه جهان آتش بیند . چون به آتش رسد ، خود را بر میان زند .   خود نداند فرقی کردن میان آتش و غیر آتش . چرا ؟ زیرا که عشق ، همه خود ، آتش است .

. . .

چون پروانه خود را برمیان زند ، سوخته شود ؛ همه نار شود . از خود چه خبر دارد ؟ و تا با خود بوَد ، در خود بوَد . عشق می دید و عشق قوتی دارد که چون عشق سرایت کند به معشوق ، معشوق همگی عاشق را به خود کشد و بخورد . آتش ِ عشق پروانه را قوت می دهد و او را می پروراند تا پروانه پندارد که آتش ، عاشق ِ پروانه است ؛ معشوق ِ شمع ، همچنان با ترتیب و قوت باشد . بدین طمع خود را بر میان زند . آتش شمع که معشوق باشد ، با وی به سوختن درآید تا همه شمع ، آتش باشد : نه عشق و نه پروانه . و پروانه بی طاقت و قوت . . .

* بدایت ِ عشق ِ بکمال ، عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند ؛ که عاشق را حساب با عشق است . با معشوق چه حساب دارد ؟ مقصود وی عشق است و حیات وی از عشق باشد و بی عشق او را مرگ باشد . در این حالت وقت باشد که خود را نیز فراموش کند که عاشق ، وقت باشد که { = زمانی می رسد که } از عشق چندان غصه و درد و حسرت بیند که نه در بند وصال باشد و نه غم هجران خورد زیرا که نه از وصال او را شادی آید و نه از فراق او را رنج و غم نماید . همه خود را به عشق داده باشد .

چون از تو به جز عشق نجویم به جهان

هجــران و وصــال تو مرا شد یکســـان

بی عشـــق تو بودنم نــدارد ســامان

خـواهی تو وصال جوی خواهی هجران

. . .

* از کتاب « تمهیدات » اثر عین القضات همدانی

۱۳۸٥/٦/۱۸ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نظرات () |


5 ژوئن 1898 ( برابر با 15 خرداد ) زاد روز فدریکو گارسیا لورکا ، شاعر آزاد اندیش اسپانیایی است . لورکا عاشق ماه بود و در سروده هایش بسیار آن را می ستود . اما آندلسی مردی چنین سرشار از لطافت ، به دست فاشیست های فرانکو و به جرمی واهی تیرباران شد .

" به فدریکو گارسیا لورکا "


" ماه "
تو را چه بخوانم ؟
که این چنین شفاف
در امتداد سیاهی شب به بار نشسته ای .
تو
جام بلورین بزم گاه ِ ملکوت ،
لبریز از تلالوء سکر آفرین نور ،
در هر طلوع
به لب های کدام فرشته بوسه می زنی ؟

تو را چه بنامم
ای ماه ِ ماه ؟

تو
مسیحای جاودانه عشقی ،
با چشم هایی از الماس
و نگاهت
، غم آلوده و خموش ،
در جستجوی آن که تو را سبز می سرود .
_ از خون او
هزار ماه ِ تمام به افلاک قد کشیده اند .

اینک منم .
در سینه ام به جای قلب ، ماه می تپد
و بعد ها
از خاک تیره دشتی
که جایگاه ِ جسم من است
لبلاب ِ ماه می روید .

بتاب بر من .
در درخشش تابان نقره ای ت
ذوب می شوم ،
به بار می نشینم ،
نغمه می سرایم ،
برای تو
و برای آن که تو را سبز می سرود .

بتاب تا بدانم
تو را چه بخوانم ،
تو را چه بنامم .

۱۳۸٥/۳/۱۸ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نظرات () |

نهنگ این آب خُرد

هوشنگ گلشیری در اسفند 1316 در اصفهان زاده شد و در 16 خرداد 1379 در تهران ، بر اثر بیماری ، درگذشت . او در طول زندگی خود در شهرهای اصفهان ، آبادان و تهران اقامت داشت . ابتدا به تدریس پرداخت و کار ادبی خود را با " جمع آوری فولکلور منطقه اصفهان آغاز کرد " ( صد سال داستان نویسی ایران ؛ ص 672 ) . اوایل شعر می سرود اما آن را رها کرد و در سال 1337 به داستان نویسی روی آورد . در 1338 ، در دانشکده ادبیات فارسی به تحصیل مشغول شد . داستان های نخستین او در قالب داستان کوتاه و از همان ابتدا متشکل و قوی بودند ؛ " دهلیز " ، " پرنده فقط یک پرنده بود " ، " چنار " ، ....که در نشریات آن دوره چاپ شدند .سبک این داستان ها رئالیسم نیست و رگه هایی از سوررئالیسم در آن ها به نظر می رسد . داستان " پرنده فقط یک پرنده بود " نیز اثری سمبلیک است .
سیر اصلی داستان نویسی گلشیری با روی آوردن وی به سبک نویسندگان داستان نو آغاز شد . او امکانات تازه داستان نویسی را با خواندن داستانی از کلود روا _ نویسنده فرانسوی _ کشف کرد و به جای پرداختن صرف به حادثه پردازی ، به جستجو در اعماق زمان های از دست رفته روی آورد ( منبع پیشین ؛ همان ص ) از این زمان به بعد داستان برای او وسیله شناخت خود و دیگران شد و دغدغه اصلی او شناخت انسان . خود وی به این مساله اشاره کرده و ابزار خود را در داستان نویسی برای رسیدن به این مقصود ، " تکنیک و ایجاد فاصله " میان قهرمان داستان با واقعیت عنوان می کند . وی این کار را با شک و تردیدهایی که در داستان مطرح می کند ، انجام می دهد . هدف او نشان دادن این است که نویسنده با این که تمایل دارد به این شناخت برسد ، امانهایتا موفق به این امر نمی شود . محور اصلی داستان های او شناخت و کشف شخصیت انسان قرار می گیرد و داستان هایش " بر این تصور فلسفی بنا شده اند که هیچ چیز ادراک شدنی نیست و تجربه ماهیتا ناقص است " ( منبع پیشین ؛ ص 673 ) .
گلشیری از سال 1339 به انجمن ادبی صائب راه یافت و با افرادی چون بهرام صادقی ، محمد حقوقی ، ضیاء موحد ، حمید مصدق ، اورنگ خضرایی ، منوچهر بدیعی، .... آشنا شد . این انجمن که تحت پوشش ادبیات ، فعالیت سیاسی انجام می داد ، وسیله آشنایی وی با حزب توده شد . به همین دلیل در اواخر سال 1341 به زندان افتاد و در زندان ، از درون ، با این حزب آشنا شد . بعدها ، پس از آزادی ، داستان هایی نوشت که در آن ها جهت گیری بر ضد حزب توده مشهود بود . ( : مجموعه " نماز خانه کوچک من " و بعدها داستان " جبه خانه " در مجموعه ای به همین نام . )
پس از آزادی از زندان از کهن سرایان جدا شد و به طور جدی به جریان نوگرایی در ادبیات روی آورد . در این مسیر با افراد انجمن صائب همراه شد . با آن ها جلسه ای عمومی برای ( یادبود ) دهخدا و هدایت ترتیب داد . در سال 1344 با همکاری دوستان ِ حلقه ادبی ، نشریه جنگ اصفهان را به راه انداختند و افرادی چون ابوالحسن نجفی ، احمد میر علایی و احمد گلشیری به آن ها پیوستند . جنگ اصفهان از جمله جنگ هایی بود که در آن ها مطالبی وابسته و پیوسته به یکدیگر چاپ می شد و در پی خط مشی ادبی ویژه ای بود . " به همین دلیل آن را نمایش گر فضای فرهنگی اصیل اصفهان شمرده اند " ( منبع پیشین ؛ ص 665 ) . اولین شماره آن در تابستان سال 1344 انتشار یافت . اعضای آن جلساتی هفتگی ترتیب می دادند و به بحث درباره هنر و ادبیات می پرداختند . " هر فرد شرکت کننده باید در طی هفته ، کاری برای ارائه آماده می کرد " ( منبع پیشین ؛ ص ص 665 _ 666 ) نتیجه این ارتباط فرهنگی و انسانی متقابل ، پدید آمدن گروهی از نویسندگان جوان شد که برداشت تازه ای از داستان داشتند و افرادی چون خود گلشیری که مسیر واقعی خود را با انتشار این نشریه پیدا کردند .
در سال 1347 ، با تاسیس کانون نویسندگان ایران ، گشلیری به عضویت آن در آمد و در سال های پایانی زندگی خود نیز ( از 1377 به بعد ) عضو هیئت دبیران موقت کانون بود . در سال 1357 به دعوت طرح بین المللی نویسندگی سفری به امریکا داشت .گلشیری سه بار برنده جایزه ادبی شد که این جوایز عبارتند از :

1.جایزه فروغ فرخ زاد ، همراه با بهرام صادقی .
2.جایزه لیلیان هلمن و دشیل همت از سوی سازمان دیده بان حقوق بشر .
3.جایزه اریش ماریا رمارک ( 1378 )


بهمن فرمان آرا فیلم شازده احتجاب را از روی رمانی به همین نام از گلشیری ، کارگردانی کرد که جایزه فستیوال جهانی فیلم تهران را برده است .

دیگر فعالیت های ادبی گلشیری
سال 1353 ؛ با اقامت در تهران ، جلسات هفتگی را به همراهی رضا سید حسینی ، محمد علی سپانلو ، داریوش آشوری و پرویز مهاجر تشکیل داد .
1356 ؛ در سخنرانی های ده شب شعر انجمن فرهنگی گوته و کانون نویسندگان شرکت کرد .
1361 تا 1363 ؛ شورای نقد آگاه را با همکاری باقر پرهام ، دریابندری و یلفانی تشکیل داد .
1362 تا 1367 ؛ با نسل جوان تر نویسندگان جلسات داستان خوانی پنج شنبه ها را تشکیل می داد .
1365 ؛ در انتشار مجلات ادبی آدینه ، دنیای سخن و مفید همراهی می کرد و بخش ادبی مجله مفید را به عهده داشت .
1369 تا 1370 ؛ کلاس ها و جلسات عمومی شعر و داستان دایر کرد و سال های بعد نیز آن جلسات را به صورت پیوسته و در مکان های مختلف برپا می کرد .
1377 ؛ تا پایان زندگی سردبیر ماهنامه ادبی کارنامه بود .

مجموعه آثار
آثار متنوع گلشیری شامل چند مجموعه داستان کوتاه ، نمایش نامه ، فیلم نامه ، مقالات انتقادی درباره شعر ، داستان ، ... است که به ترتیب سال انتشار آمده اند :
1.مثل همیشه ؛ مجموعه هفت داستان کوتاه ؛ 1347 .
2.شازده احتجاب ؛ رمان ( داستان بلند ) 1348 .
3.کریستین و کید ؛ داستان بلند در هفت داستان کوتاه پیوسته ؛ 1350 .
4.نماز خانه کوچک من ؛ مجموعه نه داستان کوتاه ؛ 1354 .
5.بره گمشده راعی ؛ رمان ؛ جلد اول آن با نام تدفین زندگان در 1356 منتشر شد و دو جلد دیگر آن انتشار نیافتند .
6.سلامان و ابسال ؛ نمایش نامه ( چاپ نشده ) ؛ تحریر 1354 .
7.سایه های بلند باد ؛ فیلم نامه ( چاپ نشده ) .
8.معصوم پنجم ؛ 1358 .
9.جبه خانه ؛ مجموعه چهار داستان ؛ 1362 .
10.حدیث ماهیگیر و دیو ؛ ( بازسازی و بازنویسی قصه ای از هزار و یک شب در داستانی بلند و نو ) ؛ 1363 .
11.پنج گنج ؛ پنج داستان کوتاه ؛ استکهلم سوئد ؛ 1368 .
12.دوازده رخ ؛ فیلم نامه ( بر اساس حماسه دوازده رخ شاهنامه ) ؛ 1369 .
13.در ولایت هوا ؛ رمان در هفت فصل ؛ سوئد ؛ 1370 .
14.آینه های در دار ؛ رمان ؛ 1371 .
15.دست تاریک ، دست روشن ؛ پنج داستان کوتاه ؛ 1374 .
16.در ستایش شعر سکوت ؛ دو مقاله در نقد شعر ؛ 1374 .
17.جدال نقش با نقاش ؛ ( گفتگو با سیمین دانشور و بررسی داشتان های او و .... ) ؛ 1376 .
18.جن نامه ؛ رمان ؛ سوئد ؛ 1378 .
19.باغ در باغ ؛ در نقد شعر ؛ 1378 .
20.نیمه تاریک ماه ؛ مجموعه برخی داستان های کوتاه گلشیری ؛ 1380 .
و داستان های پراکنده او که در نشریات به چاپ رسیده اند . . .

شیوه نویسندگی گلشیری
گلشیری در نوشتن داستان هایش همواره به این نکته تو جه داشت که به دنبال چه چیزی است ؟ در پی انجام دادن کارهایی بود که تا آن زمان نکرده باشد و کاری انجام دهد که " از نظر شیوه و تکنیک و ... ناممکن باشد " . به همین دلیل در کارهای او مساله تکنیک بیشتر مطرح است . در عین این که به محتوا وفادار است ، پیام برای او در مرحله دوم قرار می گیرد . تکنیک در نظر او ، نگاه نویسنده را نسبت به جهان افشا می کند . برای او مهم این بود که تکنیک های منتخب نویسنده با جهان بینی نویسنده هماهنگ باشد .
مطرح ترین چهره هایی که گلشیری از آنان تاثیر پذیرفته ، در ادبیات خومان بهرام صادقی و غلامحسین ساعدی هستند . گلشیری لز همان ابتدا به واسطه جنگ اصفهان و آشنایی با مترجمانی چون نجفی و میر علایی با رمان نو آشنایی پیدا کرد و راه خود را در نویسندگی برگزید . اما وی بیشتر از شگردهای این نُرم ادبی در داستان های خود استفاده کرده است و همین مساله از زمینه های نوآوری وی در عرصه عناصر داستانی و سطح ادبی آثار داستان هایش شده است .
یکی از ویژگی های برجسته نثر گلشیری ، کنار هم گذاشتن تکه ها یا تکه تکه گفتن است که در جایی آن را معرق کاری نامیده اند ( هم خوانی کاتبان ؛ ص 140 ) . او شیوه های مختلفی را برای معرق کاری در اثارش برگزیده و به عنوان مثال در " بره گمشده راعی " داستان شیخ بدرالدین را با نثری قدیمی و در موازات ماجرای آقای راعی ِ معلم _ و توسط خود راعی _ بیان می کند تا " کشمکش های درونی مشابه شیخ و راعی درباره تهذیب نفس و وسوسه زن مثالی در کنار هم قرار گیرد تا شاید موقعیت کلی ِ انسان سرگشته ، فارغ از زمان و مکان ، نشان داده شود " ( منبع پیشین ؛ ص 142 ) . این درهم آمیختن استادانه زبان به آفرینش گفتگوی متن ها یا پدید آمدن رابطه بینامتنی منتهی شده است . ( منبع پیشین ؛ ص 116 ) .
در داستان های او نقش خواننده به شکل بارزی مطرح است . نویسنده حضور ندارد تا داستان را روایت کتد و خواننده مستقیما رو در روی شخصیت ها و ذهنیت آن ها قرار می گیرد . این امر از سویی داستان های او را مشکل تر نیز می کند .
وی در توصیف ، علاوه بر محتوا ، به ظاهر داستان نیز توجه می نمود . در جزئیات دقیق بود ؛ به عنوان مثال تلاش می کرد مکان داستانش را از نزدیک و به خوبی بشناسد . به همین دلیل توصیف هایی که در آثارش دیده می شوند کاملا زنده ، جزئی و دقیق هستند . او بر ابزار کار خود مسلط بود و آن ها را به درستی در کنار یکدیگر قرار می داد .
گلشیری ، بنا به توصیف خود ، " نهنگ آب ِ خُرد داستان نویسی ایران " بود .

***
فهرست منابع :

1." آیا توانسته ام تو را بنویسم ؟ " ؛ سپانلو، محمد علی ؛ کارنامه ؛ ش 12 ؛ مرداد 1379 .
2.صد سال داستان نویسی ایران ؛ میر عابدینی ، حسن ؛ تهران ، چشمه ؛ 1377 .
3." مرا پیر ممیران " ؛ گلشیری ، هوشنگ ؛ نافه ؛ ش 13 و 14 ، سال 1380 .
4." نوشتن رمان صبر ایوب می خواهد " ؛ ــــــــــــ ؛ آدینه ؛ ش 50 و 51 ، مهر 1379 .
5." نوگرایی در ادبیات داستانی " ؛ تقی زاده ، صفدر ؛ کارنامه ؛ ش 12 ، مرداد 1379 .
6.هم خوانی کاتبان ؛ سناپور ، حسین ( گردآورنده ) ؛ تهران ، نشر دیگر ؛ اول ، 1380 .
7." هوشنگ گلشیری به روایت خود " ؛ گلشیری ، هوشنگ ؛ کلک ؛ ش 113 ، مرداد 1379 .

۱۳۸٥/۳/۱٦ | ٤:۱۳ ‎ق.ظ | نظرات () |


آثار مبهم که حاصل زبان مبهم اند و یا حداقل ، آثاری که دارای ویژگی هایی هستند که در نظر خواننده مبهم جلوه می کنند ، می توانند دارای چندین معنا و تعبیر باشند . در این صورت یا تنها یک تعبیر درست تر است _ که در بطن متن نهفته و با کوشش خواننده جستجوگر کشف می شود _ و یا متن به گونه ای نوشته شده که تعابیر و تفاسیر خاص هر خواننده از متن قابل قبول باشد ؛ یعنی کثرت تعبیرها و معناها که به ویژه در ادبیات امروز به چشم می خورد .
زمانی که در متن با چند معنایی و کثرت تعابیر مواجه می شویم ، در کنار آن مساله "هرمنوتیک" نیز مطرح می شود؛ یعنی زمانی که معنا به راحتی و به سرعت حاصل نمی شود و نیاز است که متن تفسیر شود .
واژه تاویل از نظر کارکرد معنایی با تفسیر متفاوت است ؛ تفسیر به بیان معناهای ظاهری متن بسنده می کند و از لحاظ واژه ای در معنای "آشکار کردن "و "شرح دادن" است. اما در تاویل می کوشیم به معناهای باطنی متن دست یابیم.
هرمنوتیک _ تاویل متن _ آیینی بسیار قدیمی است که از اندیشه تقدس متن سرچشمه گرفته است . ابتدایی ترین مطالعات تاویلی در طول تاریخ ، به مطالعه متون مذهبی و مقدس هندی ، مصری ، ایرانی ، یونانی، .... و نیز متونی که به زبانهای باستانی آسوری ، عبرانی و کلدانی بود ، بازمی گردد ؛ زیرا این متون ، معمولا مفاهیم مبهم و نامشخصی برای بشر داشتند . آثار مکتوب برجا مانده از پیامبران وکسانی که اخلاق را ترویج می کرده اند ، معنای نهایی نهفته ای در نظر خوانندگان خود داشتند که تنها می شد از راه تاویل به آن دست یافت . " در طول تاریخ هدف اصلی یهودیان و مسیحیان از هرمنوتیک ، کشف حقایق و ارزشهای نهفته در کتاب مقدس بوده است " ( فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی ؛ دکتر بهرام مقدادی ؛ ص 136 ) . " در این هرمنوتیک سنتی و کهن چهار نوع عمده تاویل متن دخیل بوده است : ادبی ، اخلاقی ، تمثیلی و عرفانی " ( آفرینش و آزادی ؛ بابک احمدی ؛ ص 5 ) . درمیان مسلمانان نیز اخوان الصفا ، حروفیان ، اسماعیلیان ، باطنیان و متصوفه کلام خداوند را تاویل می نمودند . ایشان روش تاویل را کامل می کردند ؛ زیرا تاویل را تنها راهی می دانستند که به فهم این متون و در نهایت به رستگاری و سعادت منجر می شود.
نظریه تاویل از متون مقدس به متون عادی و پدید آمده توسط انسانها نیز راه یافت ، که در نهایت به کثرت معنا انجام پذیرفت .
تاویل در زبانهای فارسی و عربی به معنای بازگرداندن چیزی به اول و اصل آغازینش است ( ساختار و تاویل متن ؛ بابک احمدی ؛ ص 497 ) . این که گفته می شود بازگرداندن " چیزی " به این دلیل است که تنها واژه ، عبارت و کلام نیست که تاویل میشود بلکه این نوع تفسیر شامل " رویداد ، کنش و فعالیتی ، هنجاری اجتماعی ، باور فردی یا جمعی و یا رخدادی طبیعی " ( آفرینش و آزادی ؛ بابک احمدی ؛ ص 9 ) نیز می تواند باشد . با تاویل می کوشیم تا به اصل چیزی دست یابیم.
هرمنوتیک از واژه یونانی " هرمنیا " گرفته شده که از نام " هرمس " مشتق می شود . در اساطیر یونان ، هرمس پیام آور خدایان و واسطه جهان مردگان و زندگان بود و ارواح مردگان را به جهان تاریک زیرین هدایت می نمود . به این ترتیب هرمنوتیک با سفر و مرگ پیوند می خورد " هر تاویل سفری است بی پایان در قلمرو معنا که از مرگ معنای نهایی و ذات باور خبر می آورد" . ( منبع پیشین ؛ ص 5 )وی همچنین ، خدایی بود که زبان و گفتار را آفرید و تفسیرگر و پیام آور بود . هرمس یونانی را ، برخی با " توت " خدای مصر باستان برابر دانسته اند . " توت " بنا بر افسانه کهن نقل شده ، نوشتار را آفریده است . ما نیز از طریق هرمنوتیک ، به تفسیر آن چه مکتوب گشته می پردازیم .
با نوشته های آگوستین قدیس ، هرمنوتیک همچون " علم تاویل " مطرح شد و در قرون وسطی ، دیگر تنها آثار مذهبی و متون دینی نبودند که تاویل می شدند ؛ بلکه این روش به دانش و فلسفه و کلاً مجموعه نوشته ها راه یافت و فیلسوفان و نویسندگان بسیاری ناچارشدند آثار مشکل خود را شرح و تفسیر کنند .
دوران روشنگری _ سالهای ما بین1660 تا 1770م _ یعنی پس از ظهور خودآگاهی تاریخی ، دوران گسترش علم هرمنوتیک بود که در دوره رمانتیک (1798 تا 1870م) به اوج بالندگی خویش دست یافت ( پست مدرنیته و پست مدرنیسم ؛ حسین علی نوذری ؛ ص 653 ) .
نخستین افرادی که هرمنوتیک را به عنوان علم تفسیر و تاویل مطرح کردند و آن را از انحصار تاویل کتاب مقدس به تمام علوم _ به ویژه علوم انسانی _ بسط دادند ، شلایرماخر و دیلتای آلمانی (ق 19)بودند . دیلتای که بیشتر به دنبال درک متن بود تا شرح آن ، تاویل را دارای جنبه علمی نمود تا مطالعه و تفسیر علوم انسانی آسان تر گردد . وی و شلایرماخر شکلی از هرمنوتیک را در آثار خود مطرح کردند که هرمنوتیک کهن و سنتی خوانده می شود.
اساساً تاویل بر دو پایه است : هرمنوتیک سنتی و هرمنوتیک مدرن . روش اخیر تحت تاثیر هایدگر قرار دارد و امروز نظریه مطرح هرمنوتیکی می باشد.
هرمنوتیک کهن ، معنایی نهایی برای متن قائل است و به دنبال آن مفهوم مرکزی می باشد . طبق این دیدگاه ، مولف معنایی اصلی را در ذهن خود داشته که اگرچه ممکن است کشف آن برای خواننده دشوار باشد ، اما امکان پذیر است در مقابل متنی که از جانب خداوند به انسان رسیده ، با وجود معناهای ظاهری که برای آن شناخته می شود معنای باطنی دارد که رسیدن به آن ممکن نیست . اساس هرمنوتیک سنتی بر " کلام محوری " است که به هر روی ، متن را دارای معنا می داند _ چه ما قادر به درک آن معنا باشیم و چه نه _ مولف منظور و نیت خاصی دارد و تنها تفسیری می تواند صحیح باشد که آن نیت اصیل را بنمایاند ؛ یعنی قصد و نیت ذهنی مولف یک واقعیت را تشکیل می دهد ، با یک " معنی در خود " که با تفسیر صحیح تکرار می گردد ( منبع پیشین ؛ ص 654 ) . کشف و فهم این معنا تنها با ارتباط ذهنی مولف و خواننده صورت می پذیرد و برای این کار باید نیت حقیقی پدید آورنده اثر را احیا نمود . مفسر باید تمامی پیش داوری ها ، نظرات شخصی ، ذهنیات و زمینه های مختلف فکری گذشته خود را کنار بگذارد و همان قالبهای ذهنی نویسنده را در ابعاد فاعلی ، زمانی و مکانی بپذیرد تا بتواند خلا و بعدی که میان وی و مولف فاصله ایجاد می کند را پر نماید . از لحاظ فاعلی باید به قالب مولف در آید و از لحاظ زمانی و مکانی باید در همان مقطع و شرایط زمانی _ تاریخی و نیز اوضاع و شرایط خاص مکانی مولف قرار گیرد ، تمامی آنها را به درستی بشناسد و تغییرات ، تحولات ، و رخدادها و تاثیر آنها بر مکان و عصر را دریابد . نتیجه ، تلاقی افق های اندیشه خواننده و آفریننده متن است که تفسیر درست و یگانه ای را به دست می دهد .
هرمنوتیک سنتی با انتقاد هرمنوتیک هستی شناختی و مدرن مواجه گشت . این روش ، بر خلاف روش کهن ، مرکزیت معنا را نمی پذیرد و هدف آن توصیف امکانات معنایی متن است . درواقع مرکزیت زبان را اصل قرار می دهد ؛ زیرا درک و تفسیری که به تداخل افق ها منجر شود فرایندی زبان شناسانه است و زبان به عنوان واسطه ، باعث تداخل و نفوذ متقابل گذشته و حال در یکدیگر می شود . مهم ترین نظریه پردازان هرمنوتیک مدرن مارتین هایدگر ، هانس گئورگ گادامر و یورگن هابرماس هستند . برخی از این نظریه پردازان _ مانند هایدگر ، گادامر و ریکور _ معنای اصیل و نهایی را برای متن نمی پذیرند و تنها به یک تفسیر اعتقاد ندارند . فردی مانند درایزر برای متن ادبی ، دو سویه قائل می شود ؛ یکی سمت متن و همان سویه هنری است که نویسنده می آفریند و سمت دیگر سویه زیبایی شناسیک آن است که خواننده در حین خواندن می آفریند . نتیجه چنین نگرشی تاویل متن را برکشف معنا متمرکزنمی کند ؛ بلکه آن را تنها ، وسیله ای برای شناخت شرایط شکل گیری معنا می داند که بر اساس این شرایط سلسله معناها آفریده می شوند .
هایدگر ، دیگر فیلسوف بزرگ قرن بیستم ، تاثیر فراوانی بر علم تاویل نهاد . وی عوامل زمانی و تاریخی خود مفسر را جدا از تاویل نمی داند . اوزبان حاضر در هر جامعه را عامل شکل دهنده معنا و وجود تاریخی فرد می داند ؛ بنابراین فرد از جهان عینی مستقل و جدا نیست . به اعتقاد وی فرد قادر به درک عالم خارج _ به طور مستقل _ نمی باشد .
با توجه به مباحث تازه در هرمنوتیک ادبی ، تاویل متن به جنبه ادبی متن اهمیت می دهد و معنا در جریان خواندن متن حاصل می شود . اهمیت فراوانی که تاویل برای نقد ادبی دارد در دهه 1940 مشخص شد ؛ زمانی که نقد نوین حکم فرما گردید . واژه هرمنوتیک نیز به تازگی در نقد انگلیسی و امریکایی رایج شده است .
با وجود نظریات متفاوتی که در زمینه تاویل و تفسیر متن وجود دارد ، هیچ گونه روش کلی برای شرح و تفسیر تدوین نشده که از آن تبعیت شود . آن چه ارائه شد نیز نظریاتی اند که کم و بیش در باب قواعد و قوانین با هم متفاوت و گاه مخالف اند .

* * *


فهرست منابع :

1 - احمدی ، بابک ؛ آفرینش و آزادی ( جستارهای هرمنوتیک و زیبایی شناسی ) ؛ تهران ، نشر مرکز ؛ اول ، 1377 .
2 - __________ ؛ ساختار و تاویل متن ؛ تهران ، نشر مرکز ؛ چهارم ، 1378 .
3 – طباطبایی ، سید مصطفی ؛ فرهنگ نوین عربی / فارسی ؛ تهران ، کتاب فروشی اسلامیه ؛ هفتم ، 1366 .
4 – مقدادی ، بهرام ؛ فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی از افلاطون تا عصر حاضر ؛ تهران ، فکر روز ؛ اول ، 1378 .
5 – نوذری ، حسین علی ( ترجمه و تدوین ) ؛ پست مدرنیته و پست مدرنیسم ، مقاله " اندیشه سیاسی و تفسیر : معضل پیچیده تفسیر " ، تالیف دامیانتی گوپتا ؛ تهران ، نقش جهان ؛ اول ، 1376 .

۱۳۸٥/۳/۱٢ | ٧:٠٧ ‎ب.ظ | نظرات () |

رمان نو

رمان نو ـ به عنوان طرز جدیدی از نگارش رمان ـ در دهه ۱۹۵۰ در فرانسه پدید آمد . این جریان یک سبک یا مکتب خاص ادبی به شمار نمی آید و نویسندگان آن سعی دارند قالب های معهود رمان سنتی را درهم بشکنند ؛ بنابراین در عناصر آن تغییراتی پدید آوردند . در رمان نو شخصیت و تیپ به آن صورت که در گذشته بود دیده نمی شود ؛ محو و ناپیداست و گاه به صورت یک حرف از حروف الفبا معرفی می شود . سیر منطقی و توالی حوادث در هم می شکند و گاه خط سیر رمان به صورت دایره ای در می آید . رمان طرح مشخصی ندارد و در پی بیان داستان خاصی نیست . اشیا و آن چه در بیرون دیده می شود به عینه و با جزئیات نقل می شود . بر مکان و زمان خاصی تکیه نمی شود ......
در واقع این نوع نوشتار با عصر بدگمانی نوشته ناتالی ساروت و به سوی رمان نو از آلن رب گری یه راه خود را باز کرد . از نویسندگان معروف آن می توان به این افراد و آثارشان اشاره کرد :
آلن رب گری یه : پاک کن ها ـ جن ـ سال گذشته در مارین باد و .............
مارگریت دوراس :‌شیدایی لول و اشتاین ـ مدراتو کانتابیله ـ عاشق و .........
کلود سیمون : جاده فلاندر
ساموئل بکت ( به عنوان یک نمایشنامه نویس )‌ : مالوی ـ در انتظار گودو و ......
ژان پل سارتر به جهت این در هم ریختن ساختار سنتی عنوان ضد رمان را به رمان نو می دهد . زیرا این نویسندگان تجربه را به صورت تکه تکه در می آورند و این قطعات را جا به جا می کنند تا خواننده به صورت بی واسطه از طریق این قطعات به واقعیت تازه ای دست یابد . نویسنده اصلا قصد ندارد خواننده را در صحنه ها و حوادث داستان غرق کند و یا شخصیت ها را به گونه ای بر خواننده تحمیل کند که او خود را در قالب آن ها فراموش کند .
رمان نو به عنوان عکس العملی در برابر ناتوانی رمان سنتی و قالب های آن در توضیح و ارائه پیچیدگی های انسان و زوایای دورنی آن پدید آمد . تاریخ پیدایش آن به سال های پس از جنگ اول و دوم جهانی باز می گردد که هر کدام فجایع و روان پریشی هایی را در ابعاد مختلف زندگی انسان ها بر جای نهادند . احساس پوچی و بی اعتمادی به خود و جامعه که در افراد پدید آمد ‌حتی در آثار اگزیستانسیالیست هایی چون سارتر و کامو نیز دیده می شود . به همین دلیل است که شخصیت ها در رمان نو از ارزش و اعتبار پیشین خود فاصله می گیرند هویت خاصی را در این آثار دارا نمی باشند . این نزول شخصیت بر گرفته از سقوط شخصیت نزد انسان غربی معاصر است که واقعا در جامعه ای مصرفی در مقابل کالاهای متنوع رنگ می بازد و اشیا از هویت و اصالت بیشتری برخوردار می شوند .
درست است که رمان نو به ظاهر هیچ پیام و ایدئولوژی خاصی را مطرح نمی کند و بر آن اصرار می ورزد ؛‌ بازتاب ناخوشایند سرگشتگی همیشگی انسان در هزارتوی شناخت و باز یافتن خویشتن است .

۱۳۸٥/۳/۱ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | نظرات () |

 مرثیه برای ایگناسیو سانچس مخیاس
( IGNACIO SANCHEZ MEJIAS )


۱
زخم و مرگ


در ساعت پنج عصر،
درست ساعت پنج عصر بود .
پسری پارچه سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک ، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه های پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار ، بذر نیکل و بذر بلور افشاند
در ساعت پنج عصر.
اینک ستیز یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر .
رانی با شاخی مصیبت بار
در ساعت پنج عصر .
ناقوس های دود و زرنیخ
در ساعت پنج عصر
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر .
در هر کنار کوچه ، دسته های خاموشی
در ساعت پنج عصر
و گاو نر ، تنها دل ِ بر پای مانده
در ساعت پنج عصر .
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
در ساعت پنج عصر
چون " ید " فرو پوشید یکسر سطح میدان را
در ساعت پنج عصر
مرگ در زخم های گرم بذر کاشت
در ساعت پنج عصر
بی هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر .
تابوت چرخ داری ست در حکم بسترش
در ساعت پنج عصر
نی ها و استخوان ها در گوشش می نوازند
در ساعت پنج عصر .
تازه گاو ِ نر به سویش نعره برمی داشت
در ساعت پنج عصر
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین کمانی بود
در ساعت پنج عصر .
قانقاریا می رسید از دور
در ساعت پنج عصر .
بوق زنبق در کشاله سبز ران
در ساعت پنج عصر .
زخم ها می سوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر
و در هم خرد کرد انبوهی ِ مردم دریچه ها و درها را
در ساعت پنج عصر .

در ساعت پنج عصر .
آی ی ، چه موحش پنج عصری بود !
ساعت پنج بود بر تمامی ساعت ها !
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه !




2
خون منتشر


نمی خواهم ببینمش !

بگو به ماه بیاید
چرا که نمی خواهم
خون ایگناسیو را بر ماسه ها ببینم .

نمی خواهم ببینمش !

ماه ِ چار تاق
نریان ابرهای رام
و میدان خاکی خیال
با بید بنان حاشیه اش .

نمی خواهم ببینمش !

خاطرم در آتش است .
یاسمن ها را فراخوانید
با سپیدی کوچکشان !

نمی خواهم ببینمش !

ماده گاو جهان پیر
به زبان غمینش
لیسه بر پوزه ئی می کشید
آلوده خونی منتشر بر خاک ،
و نره گاوان " گیساندو "
نیمی مرگ و نیمی سنگ
ماغ کشیدند آن سان که دو قرن
خسته از پای کشیدنشان بر خاک .

نه !
نمی خواهم ببینمش !

پله پله برمی شد ایگناسیو
همه مرگش بر دوش .
سپیده دمان را می جست
و سپیده دمان نبود .
چهره واقعی خود را می جست
و مجازش یکسر سرگردان کرد .
جسم زیبائی خود را می جست
رگ بگشوده خود را یافت .
نه ! مگوئید ، مگوئید
به تماشایش بنشینم .
من ندارم دل فواره جوشانی را دیدن
که کنون اندک اندک
می نشیند از پای
و توانایی پروازش
اندک اندک
می گریزد از تن .
فورانی که چراغان کرده ست از خون
صفه های زیرین را در میدان
و فروریخته ست آن گاه
روی مخمل ها و چرم گروهی هیجان دوست .

چه کسی برمی دارد فریاد
که فرود آرم سر ؟
_ نه ! مگوئید ، مگوئید
به تماشایش بنشینم .
آن زمان کاین سان دید
شاخ ها را نزدیک
پلک ها بر هم نفشرد .
مادران خوف
اما
سربرآوردند
و ز دل جمع برآمد
به نواهای نهان این آهنگ
سوی ورزوهای لاهوت
پاسداران مهی بی رنگ :

در شهر سه ویل
شه زاده ئی نبود
که به همسنگیش کند تدبیر ،
نه دلی همچنو حقیقت جوی
نه چو شمشیر او یکی شمشیر .
زور بازوی حیرت آور او
شط غرنده ئی ز شیران بود
و به مانند پیکری از سنگ
نقش تدبیر او نمایان بود .

نغمه ئی آندلسی
می آراست
هاله ئی زرین
بر گرد سرش .
خنده اش سنبل رومی بود
و نمک بود
و فراست بود .

ورزا بازی بزرگ در میدان
کوه نشینی بی بدیل در کوهستان .
چه خوشخوی با سنبله ها !
چه سخت با مهمیز !
چه مهربان با ژاله !
چه چشم گیر در هفته بازارها !
و با نیزه نهایی ظلمت ، چه رعب انگیز !

اینک اما اوست
خفته خوابی نه بیداریش در دنبال
و خزه ها و گیاه هرز
غنچه ی جمجمه اش را
به سرانگشتان اطمینان
می شکوفانند .
و ترانه ساز خونش باز می آید
می سراید سرخوش از تالاب ها و از چمنزاران
می غلتد به طول شاخ ها لرزان
در میان میغ بر خود می تپد بی جان
از هزاران ضربت پاهای ورزوها به خود پیچان
چون زبانی تیره و طولانی و غمناک _
تا کنار رود باران ستاره ها
باتلاق احتضاری در وجود آید .

آه ، دیوار سپید اسپانیا !
آه ، ورزای سیاه رنج !
آه ، خون سخت ایگناسیو !
آه ، بلبل های رگ هایش !

نه ،
نمی خواهم ببینمش !

نیست ،
نه جامی
که ش نگهدارد
نه پرستوئی
که ش بنوشد ،
یخچه نوری
که بکاهد التهابش را .
نه سرودی خوش و خرمنی از گل .
نیست
نه بلوری
که ش به سیم خام درپوشد .

نه !
نمی خواهم ببینمش !


* " همچون کوچه ئی بی انتها " ؛ ترجمه احمد شاملو .

۱۳۸٥/۱/٢٤ | ٦:۳٥ ‎ق.ظ | نظرات () |

( خلاصه سخنرانی دکتر باقری )



حافظ انسان را آینه الهی در روی زمین می داند :

در روی خود تفرج صنع خدای کن
کآیینه خدای نما می فرستمت



ویژگی هایی که حافظ برای انسان قائل است یا انسان مطلوب حافظ :
1. آزادگی : در زبان حافظ در مقابل بندگی قرار می گیرد . آزاده به گفته حافظ کسی است که فقط در برابر حق و حقیقت تسلیم باشد .

دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد
که چو سرو پای بندست و چو لاله داغ دارد
سر ما فرو نیاید به کمان ابروی کس
که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد



یعنی پشت پا زدن به دنیا و آخرت و تمامی کامجویی ها و کام طلبی ها :

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید
تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست



بندگی در نظر او زمانی مطلوب است که تنها در مقابل معبود باشد :

به جز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد


که این برابر است با آزادگی . این بندگی ، آزاد شدن از هرچه غیر حق و حقیقت است :

فاش می گویم و از گفته خود دل شادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

.....
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم



2. ستیز با غرور و خودخواهی که لازمه آزادگی است . او با حقارت و زبونی نیز می ستیزد :

صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به در آید


چو حافظ در قناعت کوش و ز دنیی دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد



حافظ حد فضیلت را در میان غرور و حقارت می جوید و با این هر دو می ستیزد . بیان می کند که رسوایان از آن جهت رسوا شده اند که در بند خودکامگی خودند .
در عرفان ، " من " یا " خود " انسان اصلی ترین حجاب اوست . همه عرفا به توصیف راهزن بزرگ _ " من " _ پرداخته اند و کوشیده اند تا انسان از منیت دست بردارد . نفی خود پرستی لازمه عشق است . در عشق سعی بر آن است که انسان ، غیر را بخواهد نه خود را . بنابر این حافظ توصیه می کند هر چیزی که غیر خود دیدیمش ، قبله قرار دهیم :

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی


کبر و خودبینی گناه شیطان است .

منشا کبر در انسان :
*عده ای فکر می کنند حقیقت مطلق را در اختیار دارند و باقی از آن محرومند . از نظر روانی انسان تمایل دارد خودِ خود را برتر از دیگران ببیند . راه حل عرفا در مقابل این مساله چنین است :
الف) راه فردی درمان خودکامگی که پیشه کردن تواضع است .
ب ) راه درمان خودکامگی اجتماعی که آزادی گفتار و بیان است . شرط حتمی آزادی ، به رسمیت شناختن طرف مقابل و مخالف است که از دیدگاه فردی همان تواضع و فروتنی است .
مبارزه حافظ در این مورد ، در چند جبهه صورت می گیرد ؛ مبارزه با عجب و ریای زاهدان ، صوفیه و فرمانروایان .

مراتب زهد :
1.متعلق به مبتدیان ؛ یعنی خالی بودن دست و دل از مال و محبت دنیاست .
2.مربوط به متوسطان ؛ که ترک لذات نفسانی است .
3.متعلق به واصلان ؛ که چهار تکبیر زدن است یکسره بر هر چه که هست ؛ یعنی کناره گیری از خلق و اشتغال به عبادات . البته این امر در فرهنگ تصوف ما پسندیده نیست و نشانه ظاهر پرستی است .
ستیز حافظ با زاهدی است که به تقوای ریایی مجهز شده تا دیگران را تخطئه کند و به دنیا برسد ، نه با خود زهد . حافظ ریا را آن قدر بد می داند که شراب خوارگی در دیوان او گناه به حساب نمی آید ، نه این که شراب نوشی را امری پسندیده بداند . زیرا حافظ می بیند که عده ای از صوفیان خونخوار کار خود را توجیه می کنند اما بر شراب خوارگان تنگ می گیرند .

3. مدارا و وسعت مشرب : نقطه مقابل آن از نظر دینی ، تعصب و انحصار طلبی دینی است . به اعتقاد حافظ ، از نظر زاهد ، زاهدان تنها جویندگان حقیقی خدایند و مسجد تنها محلی است که مظهر و مکان عبادت حقیقی است . دو پیامد سوء این دیدگاه از نظر حافظ ، انحصار طلبی دینی و محدود کردن عبادات به محلی خاص است . شاید این غزل پاسخی به همین انحصار طلبی دینی باشد :

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
. . . . .


در نتیجه آزادگان عاشق در فرهنگ ما نه تنها مدعی ترک انحصار طلبی دینی بودند ؛ بلکه قائل به ترک مذهب نیز بودند . یعنی روی آوردن به مذهبی که خالی از هر گونه قشری گرایی باشد :

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند



از دیدگاه حافظ در فرهنگ ما همواره دو طبقه در مقابل مردم محروم قرار دارند :
1.حاکم
2.زاهد و صوفی
حافظ از این طبقه انتظار دارد به عنوان نماینده مذهب ، مدافع مردم باشند . اما به دو دلیلِِ ریاکاری و همراه بودن با حاکمان ، آنها بر این روش نمی باشند . فلسفه حافظ برخورداری از موهبت الهی در دو بعد دنیا و آخرت است ؛ اما دنیای بیرون را این گونه نمی بیند . او مشاهده می کند که زاهد ظاهرا ترک دنیا را توصیه می کند اما در خلوت از آن بهره می برد . در نتیجه حافظ به انتقاد از زاهدان می پردازد .
و در نهایت ، محدود کردن عبادت به محل خاص را محدود کردن خدا می داند که با ویژگی حضور نامحدود خدا در تمام هستی منافات دارد :
" الطرق الی الله بعدد انفس "

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

 

۱۳۸٤/۱٢/٩ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نظرات () |

" تا زمانی که کوه ها و رودخانه ها در سطح زمین باقی و جاری است ،قصه رامایانا نیز در پهنه جهان ساری خواهد بود ."


واژه رامایانا ( Ramayana ) مرکب از دو کلمه " رام " و "اینه" و در اصل به معنای پناه گاه و مامن رام یا سرگذشت و ماجرای رام است . از سویی نام قدیمی ترین منظومه حماسی جهان نیز هست که والمیکی ، شاعر و سخن گوی باستانی هندوستان آن را سروده است . رامایانا ، ماجرای رام و سیتا را بازگو می کند و سراینده آن پدر شاعران حماسه سرای هند و بزرگ ترین آنان بود که در حدود سده 5 پیش از میلاد می زیست . در داستان های هندو آمده که والمیکی ابتدا راهزن کاروانها بود .اما پس از مدتی با یک دگرگونی روحی ، از کرده ناپسند گذشته پشیمان شد و توبه نمود . او تا پایان عمر در خانقاه خویش ، در جنگل های دامنه هیمالیا ، به زهد و ریاضت پرداخت .
آن چه در ادامه ، به عنوان خلاصه این افسانه ، می آید براساس اساطیر هندی است و جنبه ملی و ادبی دارد ؛ نه این که تاریخ واقعیت ها باشد . اما میلیون ها تن از هندیان مفاد این اساطیر را واقعیت تاریخی می پندارند . آنها رام را مظهر خدای ویشنو _ یکی از مظاهر سه گانه در مذهب هندیان و باعث بقای موجودات _ می شمارند و رامایانا را نه تنها یک اثر حماسی و رزمی می دانند ، بلکه به آن جنبه تقدس نیز می بخشند .

چکیده حماسه رامایانا


رام بزرگ ترین فرزند پادشاه کشور کوسالا بود . او یک برادر تنی به نام لکشمن ( Lakshman ) و دو برادر ناتنی داشت که نام یکی از آنها بهارت بود . زمانی که این چهار برادر مهمان بزم یکی از پادشاهان بودند ، رام در مسابقه تیراندازی ای که شاه ترتیب داده بود پیروز شد . پادشاه نیز دختر زیبای خود ، سیتا ، را به عنوان هدیه و پاداش هنرمندی رام به او داد .
پدر رام پیش از مرگ خود قصد داشت رام را به جانشینی برگزیند اما همسر دوم شاه اظهار نارضایتی کرد . او اصرار داشت فرزندش ، بهارت ، جانشین پدرش شود . پادشاه نیز به دلیل این که قول داده بود آرزوهای همسرش را براورده کند ، مجبور به پذیرش خواست او بود . به این ترتیب شاه بر سر دوراهی قرار گرفت . اما رام با بزرگ منشی کنار رفت و سلطنت برادر کوچک تر خود را پذیرفت تا به این مخمصه پایان دهد . سپس به همراه همسر و برادرش ، لکشمن ، برای زندگی به جنگل رفت . در آن جنگل ها تعدادی زاهد به عبادت مشغول بودند . یکی از آن ها والمیکی نام داشت که در اثر رفت و آمد رام به عبادتگاه او ، از حال و روزش با اطلاع شد .پادشاه که با رفتن رام بیمار و رنجور شده بود ، پس از مدتی از دنیا رفت .
بهارت جوانمرد و نیک سیرت ، چون سلطنت را حق برادر بزرگ تر خویش می دانست ، با فوت پدر رهسپار محل زندگی رام شد تا او را به پایتخت آورد . اما رام با این مساله موافق نبود و از بهارت خواست تا به عنوان وظیفه ، این مسئولیت را همچنان بر عهده گیرد . برای همین کفش هایش را از پای خود درآورد و به بهارت داد . منظور رام این بود همچنان که او کفش ها را از پای خود درآورده ، به برادرش داده است ، سلطنت را نیز به او بخشیده است . اما بهارت زمانی که از نزد رام بازگشت ، کفشهای او را بر تخت سلطنت و زیر چتر شاهی نهاد . او خود نزدیک کفشهای رام می نشست و به نام رام حکومت می کرد .
رام در مدتی که در جنگل می زیست ، تعدادی از دیوها را از میان برداشت . به همین دلیل یکی از سران دیوها به نام راون به قصد خونخواهی برآمد . او خود را به شکل غزالی در آورد و به محل زندگی رام رفت . رام غزال را تعقیب کرد ؛ ولی بازنگشت . به اصرار سیتا ، برادر رام به دنبال او رفت . چون سیتا تنها شد راون به خلوتگاه آنها آمد و سیتا را با زور ، بر ارابه آسمان پیمای خود نشاند و به جزیره سیلان برد .
زمانی که رام و لکشمن بازگشتند ، سیتا را نیافتند . آنها ناراحت و پریشان به جستجوی او پرداختند . در این حال ندایی از آسمان راه آزادی سیتا را برای آنها نمایاند . رام برای آزادی همسرش با شاه بوزینگان متحد شد و از آنها یاری گرفت تا به جنگ دیو برود . در این نبرد ، میمون ها برای عبور یاران رام از دریا ، دم های خود را زنجیر وار به هم پیوستند و پل متحرکی بر روی آب ساختند . این گونه رام توانست سیتا را برهاند .
اما حسودان و بدخواهان پس از این رویداد ، آن را دستاویزی برای وسوسه رام قرار دادند . تا جایی که او همسرش را _ با وجود این که باردار بود _ به بیابان تبعید کرد . در صورتی که سیتا در دوران تبعید خود خواسته رام به او وفادار بوده ، در تمام سختی ها همراه او بود .
سیتا در جستجوی پناهگاه به عبادتکده والمیکی رسید و از سوی او پذیرفته شد . والمیکی پس از تولد فرزندان او ، که دو نوزاد دوقلو بودند ، به آنها دانش جنگاوری ، کمان داری ، علم و ادب آموخت . پس از پانزده سال سیتا به همراه فرزندانش نزد رام بازگشت و رام آنها را پذیرفت . اما سیتا که پیش از این بسیار آزرده شده بود از مادر خویش _ زمین _ خواست تا به پاکی او گواهی دهد . زمین نیز دهان باز کرد و او را در کام خویش کشید و سیتا به همان جایی بازگشت که از آن آمده بود . رام پس از این ماجرا با ناراحتی و شوریدگی بی نهایت ، به جستجوی همسرش در آسمان ها رفت تا به او بپیوندد و عمر او نیز به این گونه به پایان رسید .

* تلخیص از کتاب " گذری بر هند " ؛ نوشته جلال الدین نائینی

۱۳۸٤/۱۱/٥ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نظرات () |

 

چون پ/ر/ن/د/ ن/ی/ل/گ/و/ن بر روی پوشد مرغزار
پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار


یاد شاعر خوش ذوق پارسی ، فرخی سیستانی ، و تصاویر زیبایی که در این قصیده آفریده است نیک و گرامی باد !
یاد امیر چغانی که پس از شنیدن این قصیده ، در همان داغگاه گله گله اسب به شاعر بخشید و او را حسابی نواخت نیز گرامی باد !
اگر نبودند امرایی که دهان ها را انباشته از زر و سیم کنند یا هم وزن سراینده به او در و گوهر ببخشند ، شاید گوشه ای از ادبیات درخشان پارسی ، امروز این گونه خوش جلوه نمی کرد و در شمار قله های به یاد ماندنی آن قرار نمی گرفت . . . .
به هر صورت خواندن قصیده یاد شده و مانند آن ، هیچ زمانی خالی از لطف نیست ؛ به ویژه که برخی واژه ها ، ترکیبات ، تشبیه ها و تصاویر آفریده شده خواننده را چنان بر سر ذوق می آورد که ناخودآگاه دست به قلم می برد و طبعی می آزماید یا بیت هایی را به یاد می سپرد .
زمانی که این نام را برای یادداشتهایی برگزیدم که قرار است به دیگران هم عرضه کنم ، در دل سپاس گزار فرخی شدم و از سویی حسرت دیدن صحنه هایی چنین زیبا و بی بدیل از طبیعت در دلم ماند . زیبایی بهاری که وی در رکاب ممدوح خویش تجربه کرده ، آن چنان است که :

 

" خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی قیاس "



یا :

" باد گویی مشک سوده دارد اندر آستین "



و . . . .
شاید بنا بر آن مثل معروف ، سخن گفتن از زیبایی ها ما را تا حدی در درک و بهره بردن از آنها یاری کند . البته در این زمینه برانگیختن تخیل هم می تواند کارساز باشد .
این وبلاگ در راستای تلاش برای کشف و درک تمامی چیزهای دوست داشتنی ، قرار است مطالبی در زمینه ادبیات و هنر ( داستان ، شعر ، فیلم ، موسیقی وهر آن چه که به این حوزه ها ارتباط می یابد و از همه مهم تر نقد این موارد ) را در بر داشته باشد و این راهی است که انگیزه اصلی من برای شکل دادن به این صفحات شده است .
هر کس وارد این پ/ر/ن/د/ ن/ی/ل/گ/و/ن شد و با همراهی _ هرچند کوتاه _ خود نقشی بر جا گذاشت ؛ در حقیقت به کامل تر شدن تصویر زیبایی کمک می کند که من در پی اش هستم .

 

۱۳۸٤/۱٠/٢٧ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | نظرات () |

www . night Skin . ir