در سایــه ی آفتـاب

1_

« وقتی آقای نایتلی و اِما به طرف خانه بر می گشتند ، اِما مال آقای نایتلی بود . .. » ( متن کتاب )

اِما ... اِمای نازنین ... دوشیزه وودهاس ِ دوست داشتنی ، مغرور و زیرک !

http://irapic.com/uploads/1196082772.jpg

شخصیت های این رمانِ جین آستین ، موقع مطالعه به قدری راحت با ذهن خواننده ارتباط برقرار می کنن که به رغم تفاوت فرهنگی زمانی ( داستان مربوط به اواخر قرن 18 و اوایل قرن 19 می شه ) خیلی زود
می تونیم در کنار خودمون مجسّمشون کنیم و ذهنیات ، دغدغه ها و تشویش هاشونو بفهمیم .

بین این همه ( شاید حدود بیست نفر که در کلّ رمان ازشون نام برده شده ) دو نفر بیشتر جلب توجّه می کنن : آقای جورج نایتلی ( شوهر خواهر اِما ) و خود اِما . با پیش رفتن در مسیر داستان ، یواش یواش ذهن خواننده به سمتی میره که منتظر باشه ورای حوادثی که برای بقیه پیش میاد ، بالاخره چه چیزی قراره در زندگی این دو نفر اتفاق بیفته . شور و هیجانی که حاصل کـُنش ها و اندیشه های شخصیت های دیگه ست ، بالاخره چه زمانی از رویۀ داستان کنار میره تا به مسیر اصلی زندگی این دو نظری بندازیم ؟

اِما که در تصوّراتش برای هر شخصی که باهاش رو در رو می شه ، سرنوشتی رو پیش بینی می کنه ، به تخیّلاتش بال و پر میده و سعی داره نتیجه گیری های خودشو که به نظرش کاملاً صائب و بی هیچ برو برگردی درست و حساب شده و به صلاح اون فرد هستند ، به واقعیت نزدیک و نزدیک تر کنه ...

و اجازه نمیده کسی براش تعیین تکلیف کنه ، فقط و فقط یک نفر رو دارای این ارزش و شایستگی می بینه که از کارهاش انتقاد کنه و سعی داره خودشو در نظر اون فرد ، اِما ی دوست داشتنی و فهمیده ای نشون بده ( و اون کسی نیست جز آقای نایتلی ) ...

و آقای نایتلی ؛ فردی که در تنهایی و سکوت فضای اطراف محل زندگیش _ قلمروش _ از هر روزش نهایت استفاده رو می کنه تا خوب زندگی کنه ، رعایت حال همه رو بکنه و در ضمن به هر کسی هم اجازه نمیده وارد حریم خصوصی ش بشه ، ...

تنها بانویی رو که در عین ایراد گرفتن ها و انتقادهای گاه به گاهش از او، فقط او رو شایستۀ ستودن و توجّه بیش از اندازۀ خودش میدونه ( و اون کسی نیست جز دوشیزه اِما وودهاس ) ، ...

بالاخره در میان هیاهوی روزمرگی های اونای دیگه جایی برای خودشون باز می کنن تا مدّتی در صدر خبرهای شگفت انگیزی باشن که بین اهالی ردّ و بدل می شن .

« اِما وودهاس دختری است خوش قلب ولی خیالباف که تصوّر می کند همۀ آدم ها را می شناسد و می تواند سرنوشت آنها را رقم بزند . به تدریج پردۀ پندار کنار می رود و اِما در جریان حوادث از خودفریبی به خود شناسی می رسد . جین آستین در این رمان اوج هنر طنز خود را به نمایش گذاشته است » ( پشت جلد کتاب )

از وقتی که حدس زدن های اِما جدی تر شدند و تلاشش برای کنار هم گذاشتن تکّه های پازل زندگی افراد رنگ تازه ای گرفتند ، دیگه منم عادت کرده بودم پا به پای اون حدس بزنم و بسیاری اوقات با توجه به شواهد ، حدس های غلط اونو تصحیح کنم. در این بین زیباترین حدسی که می شد زد ، مربوط به همون دو نفر آدم دوست داشتنی بود که ذکر خیرشون رفت !

شخصیت ها با این که معمولاً قابل پیش بینی و به دور از پیچیدگی خاصی هستند؛ در اکثر موارد خیلی خوب پرداخت شدن : خانم اِلتن بدون این که مستقیماً از شیشه خورده دار بودنش حرفی به میون بیاد ، با افکار و رفتارهای نا بجا و زننده ش خودشو کاملاً کوته بین و سطح پایین جلوه میده . خانم وستن ( دوشیزه تیلر سابق ) همیشه خیرخواه و محبوب همه س و فرانک چرچیل ( ناپسریش ) با این که دوست داره پیچیده و دور از دسترس باشه ، در نهایت نشون میده ناپخته و گاه آزارنده عمل کرده .

دوشیزه بـیتس ممکنه تا اواسط کتاب موجود سبک مغزی به نظر بیاد که فقط حرف می زنه ؛ اونم معمولاً بدون فکر قبلی و فقط هر چی رو به ذهنش میرسه ، بی درنگ به زبون میاره . ولی در جریان حادثۀ مهمّی که برای خواهرزادۀ دوست داشتنی و عزیزتر از جانش پیش میاد ، نشون میده که خیلی رئوفه و همۀ این کارهاش از روی حسن نیّته . به قدری که شخصی مث اِما برای از بین بردن هر سوء تفاهمی احتمالی که ممکن بود طی یک مکالمه بین او و این بانوی سلیم دل پیش اومده باشه ، خودشو سرزنش می کنه و در صدد دلجویی از او برمیاد .

در این بین شخصیت هریت اسمیت ( که مدّتی دوست صمیمی اِما بود ) خیلی جالبه : با وجود تردیدهایی که ابتدا داشت ، به کمک اِما خودش رو از سطح و طبقه ای که متعلق به اون بود دور نگه میداره ؛ تا جایی که چندین بار دچار تنش های عاطفی و احساسی می شه . امّا در نهایت اون هم عاقبت به خیر می شه ، به این ترتیب که طیّ یک سیر نزولی نامحسوس ، دوباره به جایگاه واقعی خودش بر می گرده .

2_

- اِما ؛ جین آستین ؛ ترجمۀ رضا رضایی ؛ نشر نی .

سایر کتاب ها از همین نویسنده ، همین مترجم و ناشر :

- منسفیلد پارک

- عقل و احساس

- غرور و تعصب

و در پیش گفتاری بر این کتاب ، مترجم سخن از انتشار دو اثر دیگه گفته به نام های ترغیب و نورثنگر اَبی .

این کتاب ها به صورتی شکیل و چشم نواز ، با کاغذهای خیلی خوب ، طرح جلدهای شایسته و مهم تر از همه ترجمۀ روان و درخور تحسین ( با توجه به این یکی که من خوندمش و بازم با توجه به سابقۀ مترجم مورد نظر) ، چاپ و منتشر شدن که به نظر میاد مطالعۀ اونها و نظرات خوانندگان ، می تونن مشوّق خوبی برای این زحمات باشن.

تا جایی که یادم میاد فقط یه غلط نگارشی ( و شایدم تایپی ) پیدا کردم و اونم واژۀ « فَبها المُراد » بود که اشتباهی « فبه المراد » درج شده بود . یکی دوتا مورد دیگه هم خیلی کم رنگ یادم مونده که متأسفانه نمی تونم پیداشون کنم .

3_

 

از خود راضی

« بله ، اِما دیگر چیزی نمی خواست جز این که درس هایش از سر به هوایی های گذشته سبب شود در آینده فروتنی و دور اندیشی اختیار کند ». ( متن کتاب )

۱۳۸٧/٧/۱٥ | ۸:٠٦ ‎ب.ظ | نظرات () |

منهای عشق ( چهره ای به رنگ سپیا* ) ؛ نوشته ی ایزابل آلنده ؛ ترجمه ی گیسو پارسای ؛ نشر آریابان

ظاهراً این رمان دنباله ی رمان دیگری از همین نویسنده ست به نام « دختر بخت » ، امّا قهرمان اصلی و مرکزی این داستان ، نوه ی شخصیت اصلی داستان قبلیه ست . از طرفی یه تعداد از شخصیت های رمان حاضر ، قبلاً در کتاب اصلی و مهم آلنده یعنی « خانۀ ارواح» معرفی شدن و اینجا وجه دیگه ای از شخصیتشون ارائه می شه که منافاتی با اونچه پیش تر در موردشون گفته شده بود ، نداره اما به نویسنده اجازه میده داستان جذاب دیگه ای رو نقل کنه .

آئورا ( لای - مینگ ) یه دختر دورگه ست که چند سال ابتدای دوران کودکیش ، بخش مهمی از رازهای زندگیش از اون مخفی می شه . در پنج سالگی به اجبار محیط و فضای دلخواه زندگیش عوض می شه و اونو می سپرن به خانواده ی پدری و در واقع به مادربزرگش ؛ مادربزرگی که بر تختخواب عظیمی از جنس چوب ، با دلفین ها و پری های دریایی حکاکی شده بر اطراف اون می نشست و تا آخرین روزهای عمرش اطرافیانشو از فرمانروایی مطلق و فراست خارق العاده و مجهول الهویه ش بی نصیب نذاشت . آئورا مثل باقی قهرمان / زن های آلنده که بیشتر برگرفته از شخصیت خود نویسنده هستند ، مشغولیت نامتعارفی ( از دیدگاه جامعه ی اون روزگار ) رو برای خودش دست و پا می کنه که به نوعی با روزنامه نگاری و قرار گرفتن در متن رویدادها ارتباط پیدا می کنه ؛ به شاگردی نزد یه عکاس حرفه ای  می پردازه . همونطور که آلبا در « خانه ی ارواح » با نوشتن خودش و گذشته شو کشف کرد ، آئورا هم با پرداختن به عکاسی و محو شدن در اون رازهایی مهم در زندگیشو کشف می کنه و می تونه مسیر درستی برای ادامه ی اون پیدا کنه . به نظر میاد واژه ی سپیا در نام اصلی این رمان هم به عکاسی و نقش مهم اون در خودشناسی شخصیت اصلی اشاره داشته باشه .

از طرف دیگه ماتیاس _ پدر آئورا _ الگوی دیگه ای از پدر خود ایزابل آلنده رو پیش چشم میاره ؛ مردی که با کمترین احساس مسئولیتی در قبال کسی که عاشقش شده و همچنین در قبال فرزندش ، اونها رو به حال خودشون رها می کنه ؛ در صورتی که از وجهه ای مقبول در جامعه برخورداره و پرورش یافته ی خانواده ای متشخص هست .

سه ورو که قیمومیت آئورا رو می پذیره ، به همراه خانم پینه دا ( معلم سرخانه ی آئورا) دو نیمه ای هستند که مشترکاً به رامون ( شوهر مادر ایزابل آلنده ) اشاره دارند . رامون نقش مهمی در تربیت و شکل گیری شخصیت ایزابل در دوران نوجوانی داشت . آئورا هم مثل ایزابل یاد می گیره به همه چیز شک کنه ، چیزی رو چشم بسته نپذیره و به جای پاسخ ، در پی یافتن راه حل باشه .

آلنده در این اثرش هم همچنان  از رنگ و لعاب زیبای عشق و جاذبه ی قوی اون استفاده کرده تا خواننده رو به هرجا که خودش می خواد بکشونه ؛  به سیاست ،  مسایل اجتماعی  ،  وحشت و کابوس و گاه  دنیای فراموش ناشدنی رئالیسم جادویی ، ... تا چهره ی اعجاب آور امّا لمس شدنی تری رو از کشورش و مردمش در اختیار خواننده _ از هر نژاد و ملیتی که می خواد باشه _ قرار بده .

و آئورا به کمک همین نیروی سه حرفی قوی و جادوئیه که می تونه بالاخره معنای کابوس های دراز مدت شبانه شو بفهمه و تکه ی گمشده ی شخصیتشو در مسیر کامل کردن سرنوشتش پیدا کنه  .

* سپیا : رنگ قرمز مایل به قهوه ای است که در فیلم های عکاسی به کار می رود .

( روزنامه ایران ؛ 1381/6/1 )

۱۳۸٧/٧/٢٥ | ۸:٠۳ ‎ب.ظ | نظرات () |

چند روز پیش یه بسته از جشن کتاب ( انتشارات کاروان ) به دستمون رسید. بازش کردیم . بر خلاف انتظارمون و به جای شماره ی جدید نشریه ، یه کتاب با قطع جیبی از توش بیرون اومد . من تازه داشتم با خودم فکر می کردم که نشریه چرا این شکلی و ... اصلاً این چیه ... ؟؟؟

دوس جون شروع کرد به خوندن نامه ای که ضمیمه ی کتابه بود :

« دوستان و همراهان عزیز جشن کتاب

حرفمان کوتاه است : جشن کتاب به دستور معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد لغو امتیاز شد . تحریریه ی جشن کتاب نشریه ی شماره ی شش را با تعداد صفحات تقریبی چهارصد صفحه آماده ی انتشار برای شما کرده بود که این خبر به ما رسید . متأسفانه ، ... »

_ یعنی چی ؟

...

اون روز خیلی پکر شدم . نمی دونم چرا دقیقا ً احساس کردم یکی دیگه مرده .

پ.ن. : ماجرای اون کتاب داخل بسته اینه که قراره اگه اعضای باشگاه کتاب راضی باشن ، به جای این که هزینه ی اشتراکشون عودت داده بشه « به سیاق تمام باشگاه های کتاب دنیا ، در هر فصل یک کتاب » در عوض نشریه ی مرحوم ، براشون ارسال بشه .

۱۳۸٧/٦/۱٥ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نظرات () |

« هنوز هم از ورود از دری که در زمان بردگی اجازه ی وارد شدن از آن را نداشت لذت می بُرد . به دربان با لبخند پاسخ گفت . حال خوشی داشت ، به قدری که وقتی به وسط سرسرا رسید ، ایستاد و گفت :

_ تو راز خوشبختی را می دانی ماساوو ؟

دربان سر بزرگش را به علامت « نه » تکان داد .

_ این است که بمیری .

با بازیگوشی مشتی حواله ی شکم ماساوو داد و اخم کرد :

_ بمیری و بعد از نو زنده شوی و قدر هر روز را بدانی . آن وقت هر روز برایت مانند پیروزی بر خدایان ، لذت بخش است » . ( ص ٢۶١ ) *

* پــُمپــئی ؛ نوشته ی رابرت هریس ؛ ترجمه ی خجسته کیهان ؛ نشر افق

***

رمانی در مورد روزهای وقوع آتش فشانی که پمپئی را زیر و رو کرد . کاهنی پیشگویی می کند که پمپئی به شهری مشهور تبدیل خواهد شد ، مردمان زیادی از آن دیدن خواهند کرد که چهره های گوناگون دارند و به زبان های بیگانه سخن می گویند . اما اشراف شهر ، این پیشگویی دور را حمل بر زمانی نزدیک کردند و از شهرت شهرشان خشنود شدند . آنها گمان می کردند شهر همیشه پابرجا خواهد ماند و روز به روز بر رونقش افزده خواهد شد .

داستانی بر اساس اسناد و مدارک معتبر در مورد پمپئی که سرنوشت اشراف فاسد و مردان دانش در آن به هم گره می خورد . روزنامه ی گاردین ( Guardian) آن را کنایه ای برای حادثه ی ١١ سپتامبر می شمارد . ( پشت جلد رمان )

خواندن ۴٠ صفحه ی ابتدایی آن اندکی کسالت بار و کند پیش رفت . اما از آن به بعد دری به دنیای قدیم و افسانه ای به رویم گشوده شد . شخصیت پردازی ها تا حد زیادی خوب بود . ریتم رمان به دلیل دوری از حادثه پردازی ها و تعلیق های فراوان ، روی هم رفته تند و هیجان انگیز نبود . اما حادثه ی اصلی ، همچون گدازه های مهیب آتش فشان ، منتظر زمان مناسب بود تا فوران کند . تقریباً از همان ابتدا احساس خطر و دلهره ای پنهان خواننده را همراهی می کند . ...

ترجمه ی فارسی کتاب ، خوب و روان است فقط در بخش های زیادی از آن تلفظ لاتین نام ها اصلاً ذکر نشده و از لذت خواندن آن می کاهد .

۱۳۸٧/٤/۳۱ | ٧:٥۸ ‎ب.ظ | نظرات () |

« آدم پیش از تولّد نمی تواند پدرش را انتخاب کند . اما اگر من می توانستم ، تو را انتخاب می کردم » .

نوع دیگری از جریان سیّال ذهن هست که لزوماً از تکنیک های نویسندگی به شمار نمی آید . در واقع یک ویروس است که ذهن شخصیت اصلی داستان را آلوده می کند . بسته به میزان مقاوت این شخص در برابر بیماری اغوا کنندۀ « غرق شدگی در خیال و رؤیا » ، خواننده هم تا حد زیادی درگیر می شود . اگر شخصیت ، خود را واگذارد ، بیماری تمام ذهن او را فتح می کند و هیچ حفره ای خالی هم برای امیدواری باقی نمی گذارد .

این نوع از جریان سیّال ذهن ، در آغاز خود را به صورت فلاش بک های کوتاه و مکرّر در ذهن شخصیت نشان می دهد . همین که عرصه را خالی دید پا پیش می گذارد و به همۀ سوراخ سنبه ها سرک می کشد ...

زه زه ( مخفّف ژوزه ) _ که جملۀ ابتدایی این متن را به پرتغالی محبوبش گفت ؛ پس از مرگ مانوئل والادرس ( همان پرتغالی ) به این بیماری دچار شد . بزرگ ترین ضربه بعد از خبر قطع شدن قریب الوقوع درخت پرتقالش _ که در تنهایی با هم حرف می زدند و وقتی زه زه حوصله اش سر می رفت ، اسب چوبی او می شد _ مرگ مانوئل بود . به این ترتیب روزها و شب هایش ، در تاریکی مطلق و ناامیدی ، میان خاطرات این دو تقسیم شد . آن قدر که کم کم داشت با این جهان خداحافظی می کرد :

« ناگهان طغیانی بزرگ در من بیدار شد .

_ عیسی کوچک ، تو بدجنسی . مرا باش که فکر می کردم این بار برای من به صورت خدا متولد می شوی و آن وقت تو این کار را با من می کنی . چرا مرا مثل بچه های دیگر دوست نداری ؟ من عاقل بودم . دعوا نکردم ، درس هایم را یاد گرفتم ، حرف بد نزدم ...

 عیسی کوچک ، چرا این کار را با من کردی ؟ آن ها می خواهند درخت پرتقال کوچکم را قطع کنند و من حتی عصبانی هم نشدم . فقط کمی گریه کردم ... و حالا ... و حالا ...

باز هم سیلاب اشک دیگری .

عیسی کوچک ، می خواهم که پرتغالی ام برگردد ، بایستی پرتغالی ام را به من برگردانی ...

در آن وقت صدایی بسیار ملایم ، بسیار با محبّت با قلبم حرف زد . باید صدای تأثّر آلود درختی باشد که رویش نشسته بودم :

_ بچه جان گریه نکن . او در آسمان است » .

و اندوه با تمام نیرویی که در خود سراغ داشت ، سراسر قلب او را درنوردید .

فقر ، فقر و باز هم فقر ، سرمنشأ تمام مسائل بود . تمام افراد بزرگ سال خانواده کار می کردند . آن قدر خسته و فلک زده بودند که جایی برای شیطنت های معمول یک بچۀ کوچک در خانه وجود نداشت . فاصله ها روز به روز بیشتر می شد و تنها دوستان زه زه درختان و یک خفاش کوچک بودند ؛ تا این که پرتغالی و ماشینش از راه رسیدند .

پرتغالی غم نان نداشت . آن قدر وقت آزاد داشت که زه زه را با خود به گردش های کوچک ببرد و با او حرف بزند . این بود که زه زه با تمام قلبش و به اندازۀ تمام زندگی اش عاشق او شد .

و حالا او مرده بود ؛ پرتغالی عزیز او با ماشینش زیر چرخ های بی رحم قطار خرد شده بودند :

« و من به پرتغالی فکر می کردم . به قاه قاه های خنده اش ، نحوۀ حرف زدنش ... نمی توانستم از فکر کردن به او دست بردارم . دیگر به راستی می دانستم که درد یعنی چه . درد به معنای کتک خوردن تا حدّ بیهوشی نبود . بریدن پا بر اثر یک تکّه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود . درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم می شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آن که بتواند رازش را برای کسی تعریف کند . دردی که انسان حتی یارای آن را ندارد که سرش را روی بالش حرکت بدهد » .

* درخت زیبای من ؛ ژوزه مائورو دِ واسکونسلوس ؛ ترجمۀ قاسم صنعوی ؛ انتشارات سحر .

***

[کلاس پرنده]

۱۳۸٧/۳/٢٧ | ٧:٤٩ ‎ب.ظ | نظرات () |

۱ـ ادامه مطالب در مورد عطار :

مهم ترین و طولانی ترین داستان منطق الطیر ، داستان مشهور شیخ صنعان است که توسط هدهد ، پیش از مطرح شدن ماجرای به راه افتادن پرندگان ، بیان شده است . خلاصه آن چنین است :

شیخ صنعان زاهدی بود با مریدان بسیار . عاشق دختری ترسا ( مسیحی - نصرانی ) شد که چهره اش را در رؤیا دیده بود و برای وصال او ، شرط های معشوق را رعایت کرد ؛ شراب نوشید ، بر صلیب سجده کرد و زُنار* بست ، به مدتی معیّن خوک بانی کرد و قرآن را از یاد برد . مریدان شیخ در چلَه نشستند تا ایمان و عافیت پیر خود را از خداوند طلب کنند . دعای آنها به ثمر نشست و شیخ ، ایمان گم گشته خود باز یافت . دختر ترسا در پی خوابی که دید ، نزد خدا توبه کرد و به دنبال شیخ رفت . به دست او مسلمان شد و در پای وی جان سپرد . 

این داستان به صورت های دیگر در چند منبع کهن دیگر نیز آمده است . همچنان که «منطق الطیر» تنها به عطار اختصاص ندارد و به غیر از وی افراد دیگری هم کتاب هایی با این عنوان نوشته اند . منطق الطیر تعبیری قرآنی است که از این آیه برگرفته شده :

« و سلیمان که وارث مُلک ( پادشاهی ) داود شد ، به مردم گفت ما را زبان مرغان ( منطق الطیر ) آموختند و از هرگونه نعمت عطا کردند . این همان فضل و بخشش آشکار است » . ( نمل / ۱۶ )

مضمون اصلی این کتاب ـ سفر گروهی از مرغان ـ موضوعی بوده که پیش از عطار به آن پرداخته شده است . بزرگانی همچون بوعلی سینا و امام محمد غزالی ، در آثاری که هر دو «رسالة الطیر» نام دارند ، حرکت دسته جمعی پرندگان برای پیدا کردن سیمرغ را دستاویز سخن وری درباره ی مسایل مهم عرفانی قرار داده اند .

تعداد ابیاتی که عطار در اثر خود به این داستان اختصاص داده ، حدود چهارصد و ده بیت است . داستان شیخ صنعان از آنجا مجال ورود به منطق الطیر را می یابد که مرغان ، یک به یک ، عذری می آورند تا در این سفر سخت و ناآزموده گام ننهند . هدهد زبان به نصیحت می گشاید و با آوردن چند حکایت کوتاه تر ، شرط های سفر را برای انها که مانده اند ، بازگو می کند . در نهایت می گوید که اگر کسی عاشق نباشد ، نمی تواند به مقصود برسد ؛ زیرا عشق همه موانع را از سر راه بر می دارد :

عشــق سوی فقـــر در بگشــایدت

فقــــر سـوی کفـــــر ره بنمـــــایدت 

چون تو را این کفر و این ایمان نماند

این تن تو گم شد و این جـان نماند ، 

بعـد از آن مــردی شَــوی این کــار را

مــــرد بـایـد این چنـیــن اســـــرار را

پای در نِـه همـچــو مــردان و مترس

درگـذر از کفــــر و ایـمـــان و متـرس 

چنـد ترسی؟ دسـت از طفـلی بدار

بـاز شو چـون شیـرمردان پیش ِ کار

و به عنوان نمونه ای از حدّ اعلای عشق و پاکبازی ، داستان شیخ صنعان را برای پرندگان تعریف می کند .

*زُ نّار : واژه ای یونانی ؛ به معنای بند و رشته ای که مسیحیان به آن صلیب می اندازند و در گردن خود می آویزند / کمربندی که زرتشتی ها به کمر خود می بستند / کمربندی که مسیحیان ساکن در ممالک تحت سیطره مسلمانان ، به کمر می بستند تا از مسلمانان متمایز شوند .

زنار بستن : کنایه از مسیحی شدن است .

** مطالب پیشین در مورد عطار :

[منطق الطیر اثر عطار نیشابوری]

[هفت وادی در منطق الطیر]

[عناصر مهم در مسیر سلوک در منطق الطیر]

[عناصر مهم در مسیر سلوک در منطق الطیر (۲)]

[عناصر مهم در مسیر سلوک در منطق الطیر (۳)]

[ادبیات تعلیمی]

۲ـ داستان های قدیمی تا کنون بارها به عنوان موتیف و بُن مایه ی داستان های جدیدتر به کار گرفته شدن . مثل رمان «‌ پاک کن ها » ؛ اثر نویسنده ی نوگرای ادبیات فرانسه ـ آلن رُب گری یه ـ که بُن مایه ی اون ، داستان اسطوره ای مشهور اُدیپ هست . مضمون داستان شیخ صنعان هم به صورت یک کهن الگو در بعضی داستان ها تکرار شده . از اون جمله اند :

 The scarlet letterاثر ناتانیل هاثورن (   ( Nathaniel Hawthorn؛ که با عنوان داغ ننگ ـ توسط سیمین دانشور ـ ترجمه شده . و  پرنده ی خارزار از کالین مکالو ؛‌ ترجمه ی [مهدی غبرایی] . در هر دوی این داستان ها عشق ممنوعه ی فردی مقدس مآب ـ یک کشیش ـ توصیف می شه . به این ترتیب شاید بشه عشق اون کشیش به اسمرالدا ـ در رمان گوژپشت نوتردام ـ رو هم به اینا اضافه کرد .

* این حرفا ، همشون بهانه ای شدن برای یادآوری آخرین جملات رمان پرنده ی خارزار ـ کتابی که نثر مربوط به ترجمه شو فوق العاده دوست دارم . مگی در آخرین پاراگراف کتاب خطاب به مادرش و در واقع خطاب به خواننده میگه :

« ... بگذار چرخه این بار با ناشناخته ای به چرخ افتد . از ماست که بر ماست . دیگری را از چه رو سرزنش می کنی ؟ من حتّی برای دَمی تأسف نمی خورم . پرنده ی خار در سینه قانونی ازلی را پی می گیرد . آن چه نمی شناسد و بر آن می داردش که خاری در سینه بنشاند و ترانه خوان ، به سوی مرگ بشتابد . آن دم که خار در سینه اش می خلد ، پرنده نمی داند که خواهدش کشت . همچنان ترانه می خواند ، ترانه می خواند تا توان سردادن نغمه ای و تک نغمه ای نمی ماند . امّا ، ما هنگامی که سینه به ورطه ی خارزار می سپریم می دانیم ، در می یابیم و چنین می کنیم ، چنین می کنیم » .  

۳ـلینک های امروز :

[کتاب هایی هست که مزه می دهد...]

[ایرانی ها در اون دنیا]

۱۳۸٧/٢/٩ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نظرات () |

اول: [ماجرای پرکلاغی و دی. اچ. لارنس!]

بعدش ادامه مسیر سلوک :

 

۴_ سیمرغ : در میان جانوران مورد ستایش در اوستا ، پرندگان جایگاه ویژه ای دارند . آن ها دارای دو بُعد مادی و معنوی زندگی اند که « جسم آنها ترکیبی است برای ایزدان و نیروی معنوی فـَرّه »* ( حماسه در رمز و راز ملّی ؛ محمد مختاری ؛ ص ۶۸) . از جملۀ این پرندگان عقاب ، سَـئِن ، وارغن و ... هستند که تجسم روحانیت و تقدّس مذهبی و اهورایی اند .

 

سیمرغ از پرندگان اسطوره ای است که در ادبیات پارسی نفوذ چشمگیری داشته و به گونه های مختلف جلوه گر شده است . صفات ویژه آن موجب شده درانواع ادبی این زبان ( مثل حماسه ، متون عرفانی ، ... ) به کار گرفته شود و در هر نوع ، اثری که پدید آمده قابلیّت تفسیر و تأویل به صورت متفاوتی را دارا باشد .

نام سیمرغ در اوستا و آثار پهلوی ذکر شده است . با توجه به آن چه در این آثار آمده سیمرغ پرنده ای عظیم الجثّه است که بر بالای درختی درمان بخش به نام ویسپو بیش یا هر ویسپ تخمک ( : دربردارندۀ تخم همۀ گیاهان ) منزل دارد . معادل نامش در عربی ، عنقا است و تنها در شاهنامه به چهرۀ اسطوره ای آن بر می خوریم . از آن جهت که شخصیت و ظرفیت سیمرغ می تواند تأویل پذیر باشد ، در شاهنامه و آثار متعدد عرفانی ظاهر شده و توانسته شخصیتی رمز گونه در فرهنگ اسلامی بیابد .

نام سیمرغ در اوستا به صورت saen morogha و در پهلوی sen_ murv آمده که به معنی سیمرغ پیشوا و سرور همۀ مرغان و اولین مرغ آفریده شده می باشد ( تجلّی رمز و روایت در شعر عطّار ؛ دکتر رضا اشرف زاده ؛ ص ۶۲)

پیش تر به درختی اشاره شد که سیمرغ بر آن سکنی دارد . این درخت در میانۀ اقیانوسی روییده به نام فراخکـَرت و دارای داروهای نیک و مؤثر است ( حماسه در رمز و راز ملّی ؛ محمد مختاری ؛ ص ۱۸۷ ) . به نظر می رسد که ویژگی های همین درخت در حماسه به خود سیمرغ نسبت داده شده و به صورت درمان بخشی آن تجلی پیدا کرده است . ( برای نمونه در مبارزۀ بین رستم و اسفندیار ، رستم زخم بر می دارد و سیمرغ او را مداوا می کند ).

در شاهنامه ، سیمرغ بر فراز البرز جای دارد و البرز محور و مرکز عالم است ؛ مکانی است اساطیری و مقدس ، سرچشمۀ تمام آبهای عالم است و مرز نور و ظلمت . در بهرام یـَشت ذکر شده که سیمرغ بر تمام کوه ها احاطه دارد و نیرویش ستودنی است .

عطّار مکان سیمرغ را کوه قاف می داند و در مورد این کوه گفته اند :

« کوهی است که گرداگرد عالم است و ... از زمرّد است و پانصد فرسنگ ، بالا (ارتفاع) دارد و بیشتر آن در آب است و هر صباح چون آفتاب بر آن افتد شعاع آن سبز نماید و چون منعکس گردد ، کبود شود»

( عقل سرخ ؛ شیخ شهاب الدین سهروردی ) (۱)

و در کتاب معجم البلدان آمده که « جنس آن از زبرجد سبز است و سبزی آسمان از رنگ اوست و اصل و اساس همۀ کوه های زمین است . » (۲) ( ۱و۲ از تجلّی رمز و روایت در شعر عطّار ؛ دکتر رضا اشرف زاده ؛ صص ۱۶۳و ۱۶۴  نقل شده اند ) .

سیمرغ در شاهنامه با چهره ای اسطوره ای و به عنوان موجودی ماوراء طبیعی پدیدار می شود که در سرنوشت پهلوانان و حوادث اساطیری نقش دارد ( دیدار با سیمرغ ؛ دکتر تقی پورنامداریان ؛ ص ۶۰ ). در اینجا هیبتی عظیم دارد که جثّه اش به وسعت ابر است و بر آفتاب سایه می افکند . در خاندان زال و رستم نقش مؤثری دارد و برای آنها در چند مورد چاره گری و تدبیر اندیشی می کند . او زال (پدر رستم) را در کودکی پرورده است ، شاه مرغان و فرمانروا ست ، با انسان سخن می گوید و از همه چیز آگاه است .

سیمرغ در ادبیات اسلامی با نام عنقا نیز معرفی شده است . نمادها و سمبل هایی که حضور او در آثار عرفانی پدید می آورد ، از عالم بالا و الهی است . « در منطق الطیر کنایه از الوهیّت است و نزد مولانا نمایندۀ عالم بالا ، مرغ خدا و مظهر عالی ترین پرواز روح شناخته می شود و به طور کلی نمودار تعالی و عروج روح و مراد از انسان کامل است » ( تجلّی رمز و روایت در شعر عطّار ؛ دکتر رضا اشرف زاده ؛ ص ۱۶۵ ) . در واقع تنهایی ، عُزلت و دور از دسترس بودن سیمرغ باعث می شود اهل عرفان آن را نماد روح مجرد انسان عارف بشمارند که از تعلّقات دنیایی بریده است . البته جلوۀ سیمرغ در منطق الطّیر بارزتر است و معمولاً رمز حقیقت مطلق ، منبع و سرچشمۀ فیض هستی یا وجود باری تعالی شمرده می شود که مقصد سالک است و برای رسیدن به آن باید از هفت وادی دشوار گذشت . این سیمرغ ، مظهر تمام نمای جمال و کمال است و از همین رو اولین حکایت مربوط به او بیان می کند که یک پَر از سیمرغ ، تمام زیبایی های عالم را پدید آورده است .

صفاتی که در فرهنگ اسلامی به سیمرغ نسبت داده اند ، همان ویژگی هایی است که به جبرئیل _ از فرشتگان مقرّب _ اعطا شده است ( دیدار با سیمرغ ؛ دکتر تقی پورنامداریان ؛ ص ۱۲۱). موارد دیگری نیز ذکر شده که مطابق آنها ، برخی سیمرغ را همان جبرئیل تصوّر کرده اند ؛ از جمله بنا به آیه ای از قرآن کریم که فرشتگان ، دارای بال توصیف شده اند( سورۀ فاطر/ آیۀ ۱) . از دیگر سو نیز اشاره شده که جبرئیل بر درختی مقدس و آن جهانی جایگاه دارد که گاهی طوبی و گاهی سِدرة المُـنتَهی خوانده شده است .

اشاره به گوشه هایی از نظرات مرحوم زرین کوب در مورد سیمرغ ، در انتهای این گفته خالی از لطف نیست :

با آن که سیمرغ در منطق الطّیر ، عناصری از اسطوره دارد اما با سیمرغ شاهنامه یکی نیست . با عنقا هم که مرغ افسانه ای عرب است ، ارتباطی ندارد . جایگاه او برتر از هفت وادی است که دسترسی به او را ناممکن می کند و قلمرو او طبق نقل صوفیه ، قلمرو ِ ابدیت هاست . ... به دستاویز برخی ویژگی های سیمرغ ( پرورندۀ زال ) و تطبیق آن با آن چه در منطق الطّیر آمده ، نمی توان ادّعا کرد که سیمرغ داستان عطّار با جبرئیل در تلقّی صوفیه مطابقت دارد ... ( صدای بال سیمرغ؛ دکتر عبدالحسین زرین کوب ؛ صص ۱۳۵ و ۱۳۶ ) .

* فـَرّه : فَــرّ یا فـَرّه در باور ایرانیان قدیم ، فروغی است ایزدی ، به دل هرکه بتاید از همگنان برتری می یابد . از پرتو این فروغ است که کسی به پادشاهی می رسد .... فـَرّه در فارسی به معنی شوکت ، شأن و شکوه به کار می رود . ( رزم نامۀ رستم و اسفندیار ؛ انتخاب و شرح : دکتر شعار و دکتر انوری ؛ ص ۶۱ )

. . .

ادامه دارد

۱۳۸٦/۱۱/٢٠ | ٧:٢٩ ‎ب.ظ | نظرات () |

۳_ پیر / رهمنون : سالک ، در ابتدای مسیری پر مُخاطره و ناآزموده ، همچون شخص نابینایی است که نیاز به دستگیری دارد . نمی داند در کجا و چگونه از نیروی بازو و قدرت اندیشه و ارادۀ خویش بهره بگیرد . بنابراین حضور یک راهنمای راه آشنا و قابل اطمینان ، ضروری به نظر می رسد . نقش این راهنما در منطق الطّیر بر عهدۀ پیر ، مرشد و شیخ است . در تمام مکتب های عرفانی ، وجود مُراد و پیر یک عنصر اصلی بوده است . توانایی های شگرف پیر که به همّت موسوم است ، می تواند صحّت گام های سالک را تضمین کند .

در فرهنگ ها و آیین های باستانی ایران می توان پیشینۀ مرید و مرادی را جستجو کرد ؛ به ویژه در آیین مهر پرستی . بسیاری از بُن مایه های مکتب های عرفانی ، از این آیین کهن به وام گرفته شده اند( از گونه ای دیگر ؛ میر جلال الدین کزازی ؛ ص 185 ). مرتبۀ پیر در این آیین ، بالاترین مرتبۀ پیشوایی دینی است . « کلمۀ پیر ساختی دیگر است از واژۀ پدر . کسی که می توانسته رنج های آیینی را برتابد و پیروزمند از هفت آزمون سترگ بگذرد ، به پایگاه پدری یا پیری می رسیده و به رهایی دست می یافته است » ( همان کتاب ؛ ص 187 )

این رده در آیین مهری به سه رده و زینۀ درونی تقسیم می شد که موسوم به نام پرندگانی تیز پرواز چون قرقی و شاهین بود . دلیل این نام گذاری ، ارزش نمادین و راز آمیز این پرندگان در فرهنگ های باستانی بوده و این که آن ها را پیک های جهان نامریی و موجوداتی ماورایی می دانستند . آن ها نماد مهر یا خورشید بودند و نشانۀ جانی که از دام تن رسته است و می تواند به سبکباری در آسمان پرواز کند و به سوی خورشید پرگشاید ( همان کتاب ؛ ص 188 ) .نام رده های سه گانۀ مرحلۀ پیری را از نام این پرندگان وام می گرفتند ؛ زیرا نشانۀ وارستگی و رهایی پیران از امور دنیوی است . پیران به رموز راه آشنا بوده اند و همیشه می توانند سالک را به مقصد برسانند . رهرو در مقابل پیر و مراد خود هیچ است و فانی . این فنا آزمونی برای فنا در برابر خداوند است . آن که در مقابل دستورات مراد خود چون و چرا می کند و از امر وی سر بر می تابد ، چگونه می تواند در برابر خداوند ، مطیع و متین باشد ؟ از این رو دستورات پیر ، حتی اگر در چشم مرید نا بهنجار و بی منطق جلوه کند ، جای تردید و چون و چرا ندارد .

مولانا در مثنوی با اشاره به مسیر پر آفت سلوک ، لزوم حضور پیر راهدان و آشنا را یاد آور شده است :

پیــر را بگزین که بی پیر این سفر

هست بس پر آفت و خوف و خطر

( مثنوی ؛ دفتر اول بیت 2943 )

ارزش و مقام پیر از نظر صوفیان ، به خوبی در منطق الطّیر ترسیم شده است . نقش پیر در این داستان بر عهدۀ پوپک یا هدهد است که سابقۀ رسالت حضرت سلیمان را نیز دارد . هدهد ، پیک و پیغام رسان غیب است که حضور سیمرغ را به دیگر مرغان اطلاع می دهد . او در این داستان نماد پیری است که خود ، زمانی رهرو بوده و آن راه را پیموده است . بنابراین با آشنایی کامل به راه می آید تا راهنمای دیگران شود . شاید دلیل گزینش او برای این مقام از سوی عطّار ، « سابقۀ سفارت سبا باشد » ( شرح احوال و نقد و تحلیل آثار عطّار ... ؛ بدیع الزمان فروزان فر ؛ ص 353 )

مرحبا ای هـدهـد هادی شـده 

در حقیقت پیک هر وادی شده

ای به سرحدّ سبا سیر ِ تو خوش

با سلیمان منطق الطّیر تو خوش

صاحـب سِــرّ ِ سلیـــمان آمـدی

از تفاخــُر تـاجوَر زان آمـــــــــدی

( منطق الطّیر ؛ تصحیح دکتر گوهرین ؛ بیت های 617 تا 619  )

هدهد وظیفۀ خود را به بهترین نحو انجام می دهد ؛ یعنی آگاهی دادن مرغان از وجود سیمرغ و توصیف او « آن طور که اهل معرفت خدا را وصف می کنند » ( شرح احوال و نقد و تحلیل آثار عطّار ... ؛ بدیع الزمان فروزان فر ؛ ص 354 )، برشمردن سختی ها و دشواری های راه و بیان این که طی کردن این راه کار عقل نیست ؛ بلکه باید با پای جان و عشق و اخلاص این راه را پیمود ، راهنمایی مرغان در مسیر رسیدن به سیمرغ و کمک به آن ها در غلبه بر مشکلات راه . « هدهد درادبیات عرفانی ما رمز انبیا و اولیاست » ( گزیدۀ منطق الطّیر ، حسین الهی قمشه ای ؛ ص 246 ) و نماد رسالت و هدایت محسوب می شود .

« عطّار در الهی نامه مثالی از داستان های شاهنامه می آورد و می گوید :

افراسیاب ِ نفس ، تو را _ بیژن وار _ در چاه زندانی کرد و اکوان دیو سنگی عظیم بر چاه نهاد ؛ سنگی که مردان جهان نتوانند آن را به حرکت در آورند . رستمی باید که این سنگ گران را از سر چاه برگیرد و تو را از این چاه ظلمانی برهاند و به خلوتگاه روحانی در آورد و از تُرکستانِ پر مکر ِ طبیعت ، به ایرانِستان ِ شریعت رهبری کند و نزد کیخسرو ِ روح ، هدایت نماید و آن گاه جام جم به دستت بدهد *» ( جهان بینی عطار ؛ پوران شجیعی ؛ ص 309 ) .

* همان طور که مشخص است در این نقل قول ، عناصر شاهنامه به عنوان نمادهای عرفانی در نظر گرفته شده اند  . کیخسرو ، فرزند سیاوش ، پادشاهی پاک و دادگستر بود که با عالم غیب درارتباط بود . او در جام جم می نگریست و بر احوال جهان آگاهی داشت . از جملۀ افرادی است که زنده به آسمان عروج کردند ،  بنابراین مظهر روح شمرده شده است .

. . .

ادامه دارد

۱۳۸٦/۱۱/۱۳ | ٧:٢٧ ‎ب.ظ | نظرات () |

تعداد ، نام و توضیح وادی ها _ آن طور که در منطق الطّیر آمده _ چنین است :

1_ وادی طلب _ وادی نخست است و اولین قدم در تصوّف و سلوک به سوی حق . در اصطلاح به معنای « جستجو کردن مراد و مطلوب » است ( فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی ؛ سید جعفر سجادی ؛ ص 553 ) . در این مرحله رهرو باید از مادیات و نفسانیات برهد و از کثرت به وحدت برود . مطلوب را باید در خود بطلبد نه خارج از خود . این منزل ، اگرچه نخستین منزل است ، در میان هفت وادی مشکل ترین آنهاست ؛ زیرا سالک نباید دمی آسوده بماند ، باید مدام در حرکت باشد . 

2_ وادی عشق _ سهمناک ترین وادی ؛ آتشی که دل طالب را می سوزاند و مهم ترین رکن طریقت در مسیر رسیدن به حقیقت است . عشق نزد اهل عرفان ، در مقابل عقل در نزد فلاسفه قرار می گیرد و تعریف کامل و کافی نمی توان از آن به دست داد . سهروردی از آن به درختی به نام عَشَقه تعبیر کرده که در پای درختان می روید و هنگام رشد بر بدنۀ آنها می پیچد و تمام آن را فرا می گیرد و شیرۀ جان درخت را خشک می کند . عشق حقیقی که به وصال حق ختم می شود ، در سایۀ معرفت به دست می آید که خرد را می سوزاند و تمام وجود عارف را فرا می گیرد .

3_ معرفت _ نزد عارفان ، شناخت خداوند است ؛ شناخت او به اسماء و صفات . سالکی که از پلیدی ها و غیر او پاک شده در همۀ حالات خدا را بر خود ناظر می داند . در رسیدن به این وادی ، سالک به اصل و بطن توجّه می کند و از ظاهر بیرون می آید .

در انوار التّحقیق آمده :

" غرض از آفرینش ، عبادت حق است و عبادت بی معرفت ، عبث مطلق است . اول معرفت او حاصل کن ، پس طاعتش را از جان و دل    کن ." ( اندیشه های عرفانی پیر هرات ؛ علی اصغر بشیر ؛ ص 103 )

4_ استغنا _ ( استغنا به معنای بی نیازی است ) در این وادی همه چیز برای سالک ، قدر و بهای خود را از دست می دهد . هشت بهشت و هفت دوزخ ناپدید می شوند و آن چه باعث خود بینی و خودپرستی انسان شده ، درهم می ریزد . همه چیز به قطره ای در دریای هستی و حضور حق بدل می شود .

5_ توحید _ عُرفا توحید را چنین معنا می کنند : جدا شدن ذات الهی از صفات و تصورات و تحقّق ِ بنده به حق . چون کسی به این مرحله برسد ، همه چیز برایش یک می شود و با حق یگانگی می یابد . در این یگانگی ِ حاصل شده ، بد و خوب در نظر سالک یکی می شوند و از دو عالم روی بر می گرداند .

" توحید آن نیست که او را یگانه خوانی ، توحید آن است که او را یگانه دانی . توحید آن نیست که او را بر سر زبان داری ، توحید آن است که او را در میان جان داری . توحید نه آن است که یک بار گویی و یگانه باشی ، توحید آن است که از غیر او بیگانه باشی . " ( اندیشه های عرفانی پیر هرات ؛ علی اصغر بشیر ؛ ص 115 / برگرفته از " مقولات " خواجه عبدالله انصاری )

6_ حیرت _ وادی ششم ، سرگردانی است . هنگام تأمل و حضور و تفکر بر قلب عارفان وارد می شود و مانع و حجاب آن تأمل و تفکر می شود . روزبهان در « شرح شطحیّات » می گوید که حیرت در آن زمان که بر دل عارف وارد می شود ، او را در طوفان معرفت می افکند ؛ به طوری که هیچ چیز را باز نمی شناسد .( فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی ؛ سید جعفر سجادی ؛ ص 333 ) در منطق الطّیر ، سالکی که به این مرحله می رسد همواره در درد و حسرت است زیرا مراحل پیش و پس خود را نمی شناسد . « به حکم حیرت ، هیچ گونه خبر و اثری نمی توان از او یافت » ( شرح احوال و نقد و تحلیل آثار عطّار نیشابوری ؛ بدیع الزّمان فروزان فر ؛ ص 387 ) .

7_ فقر و فنا _ منظور صوفیان از فقر ، نبود و عدم حضور آن چیزی است که بدان نیاز دارند و حقیقت ِ آن احتیاج است . فنا نهایت ِ سلوک به سمت حق است و بقا ، ابتدای سیر فی الله . زیرا با پایان گرفتن سفر به سوی حق ، سفر در حق میسّر می شود . سالک که در فنای مطلق ( دوری از هر چیز مادّی و بشری ) بود ، به عالمی می رسد که در آن دارای صفات و اخلاق الهی می شود . با فنا یافتن ، سالک از مرتبۀ عقلانیّت فراتر می رود و برای رسیدن به این مقام باید ریاضت های فراوان را متحمّل شود . این مرحله آخرین مرحلۀ  سلوک است که در آن ، سالک از هستی خود فارغ و بی خبر می گردد . ذهن او تمامی به مشاهدۀ صفات حق مشغول می شود و در نهایت از مرتبۀ وصول خویش به مقام فنا نیز بی خبر می شود . بقای پس از این فنا ، در حکم زندگی دوباره ای است برای سالک که در آن تحت سلطۀ خرد الهی و حکم خداوند است و خارج از سلطۀ عقل دنیایی و مصلحت اندیش . وادی یی که عین فراموشی و بیهوشی است . دیوانگی که در آثار عرفانی و به ویژه آثار عطّار بدان اشاره شده ، همین عالم نفی خرد و بقای پس از فناست که خردِ دنیایی را می ستاند .

. . .

ادامه دارد

۱۳۸٦/۱٠/۱ | ٧:۱۸ ‎ب.ظ | نظرات () |

منطق الطّیر ، مشهورترین اثر عطّار نیشابوری ، متنی منظوم است که بیشتر بخش های آن ساختار روایی دارد و ماجرا یا داستانی را روایت می کند . زبان روایت در این اثر ساده است و به دور از پیچیدگی . 

هدف اصلی عطّار از آوردن این بخش های داستانی ، رساندن مفاهیم والای عرفانی و شرح آنها برای خوانندگان بوده ؛ از این جهت این کتاب در زمرۀ آثار عرفانی قرار می گیرد .

منطق الطّیر در قرن شش و هفت هجری قمری نوشته شده و نویسندۀ آن از بزرگان عرفان و تصوّف ایرانی به شمار می آید . آثار دیگر وی نیز گرد محور عرفان دور می زنند یا شرح حال عرفا و سرآمدان طریقت هستند .

طرح کلّی کتاب مورد بحث ، داستان معروف و زیبای حرکت تعداد زیادی از پرندگان برای جستجوی سیمرغ است که همچون سالکان طریقت از هفت وادی می گذرند و در آخر فقط سی عدد از آنها به مقصود دست پیدا می کنند.

از نگاه عطّار مسیر سیر و سلوک و راه رسیدن به حقیقت مطلق ، هفت وادی و گردنۀ مهم و سخت دارد که عبارتند از :

1_ طلب ، 2_ عشق ، 3_ معرفت ، 4_ استغنا ، 5_ توحید ، 6_ حیرت ، 7_ فقر و فـنا .

راهنمای پرندگان در مسیر سلوکشان هدهد است که در قصّۀ حضرت سلیمان (ع) پیغام گذار ایشان بود و بالاترین درجه در میان حیوانات را داشت . آن تعداد از پرندگان که خطرات و دشواری های راه را به جان خریدند و با دل کندن از چیزهای دیگر به انتهای راه رسیدند ، خود را در محضر باشکوه و غیرقابل توصیفی ، سراسر نور و جبروت ، دیدند که می توانستند در آن حضور ِ آینه وار ، سرنوشت و اعمال خود را از ابتدا تا انتها مشاهده کنند . این جایگاه ِ آخر که برای رسیدن به آن از همه چیز گذشته بودند ، جان آنها را از شک و تردیدهای باقی مانده زدود و توانستند به این درک برسند که خود آنها سیمرغ هستند :

چــون نگـــه کـردند آن سـی مــــــرغ زود

بی شک این سی مرغ ، آن سیمرغ بود

در تـحیـــّّر جمــله ســرگـردان شــــدنـد

بـاز از نـوعـــی دگـر حیــــران شــــدنـد

خـویــش را دیــدنـد سیمــــــرغ ِ تمـــــام

بود خـود سیمـــرغ ، سی مــــرغ ِ مــدام

جان کلام عطّار این جاست که هرکس هفت وادی را به سلامت طی کند و به وادی آخر یعنی فنای فی الله برسد و ازخود فانی شود ، پس از آن به حضرت حق بقا می یابد و به او زنده می شود . جز خدا چیزی نمی بیند ؛ در خویش خدا را می بیند و در خداوند خویش را ، که همه از او و چون او شده است .

وادی در لغت به معنای رودخانه و محلّ گذر آب سیل است ؛ زمین نشیب و هموار ِ کم درخت که جای گذشتن آب سیل باشد و صحرای مطلق (منطق الطّیر ؛ به اهتمام سیّد صادق گوهرین ؛ ص 333 ). صوفیان به راه مشکل و خطرناک ، وادی می گویند که پر از سختی و آفت است و سالک باید بپیماید . این وادی ها ، گردنه های سلوک شمرده می شوند که باید با تلاش خالصانۀ سالک و به راهنمایی پیر طی شوند . گاه به دو گونه راه اطلاق می شود : راهِ خشکی یعنی ریاضت و سیر الی الله و راهِ دریا یعنی سلوک باطن و سیر فی الله(شرح احوال و نقد و تحلیل آثار عطّار نیشابوری ؛ بدیع الزّمان فروزان فر ؛ ص 354 ) .

تعداد این وادی ها نزد صوفیان متفاوت است . صوفیان نخستین ، هفت مقام را در تصوف ذکر کرده اند و صوفیان بعدی بر تعداد آنها افزوده اند . خواجه عبدالله انصاری به دَه وادی معتقد است و از سویی کتابی دارد به نام « صد میدان » . در رسالۀ شقیق بلخی به چهار منزل اشاره شده است که عبارتند از : زهد ، خوف ، شوق به بهشت و محبّت به خدا . خود عطّار در کتاب « مصیبت نامه » به پنج وادی اشاره کرده است .

این گونه گونی در تعداد و نام های مختلفی که بر وادی ها نهاده شده ، نشان می دهد که در این زمینه هیچ دیدگاهی بر دیگری برتری ندارد و غرض ، تنها کشاندن دلها به سوی حق و آگاه کردن سالکان و عاشقان نسبت به موانع راه ، کمک به آنها در شناخت خویش و در نهایت رسیدن به حق است .

هفت شهر عشق در ادبیات جهان نیز بازتاب دارد و در صورت های مختلفی عرضه شده است : « اودیسه » اثر هـُمر ، سخن از تلاش انسان برای مراجعت به سرزمین اصلی خود است که در این راه مشکلات و موانع زیادی را باید پشت سر گذارد . در این مسیر نیز اشاره شده که تعداد بسیاری از رهروان از بین رفته اند و تنها اندکی به مقصد رسیده اند . « کمدی الهی » دانته هم داستان طیّ طریق انسان از اعماق جهنم ( غفلت ) به بهشت ( وصال و دیدار ) را بازگو می کند .

. . . .

ادامه دارد

۱۳۸٦/٩/٢٤ | ٧:۱٥ ‎ب.ظ | نظرات () |

این که دعوتت کنن _ یا ازت بخوان _ در مورد کتاب حرف بزنی ، بهانۀ خوبیه برای نوشتن و آپ کردن . کتاب برای من همیشه بهانۀ خوبی بوده ؛ برای نوشتن ، دیدن چیزایی که می خواستم ، دور زدن یه مسیرهایی و راه پیدا کردن به مسیرهای دیگه که بیشتر هم ناشناخته بودن و بهتر و وسیع تر و قابل تأمل تر از اون چه که تا اون موقع در موردشون فکر می کردم .

اگه بخوام از کتابای مورد علاقه م بگم ، باید یه جوری باشه که در حقّ هیچ کدوم اجحافی روا نشه و هیچ کدوم از اونایی که می خوام ، نادیده گرفته نشن. شاید سخت باشه ؛ اما اگه دسته بندی شون کنم ، بهتر و راحت تر می شه .

_ اول از همه دنیای نویسندگان امریکای لاتین مورد پسند منه که بخش زیادی از اون شامل رئالیسم جادویی می شه . در واقع جادوی واژه های این افراد  هست که منو به خودش جذب می کنه . در بین اونا هم فعلاً ایزابل آلنده و ماریو بارگاس یوسا رو بیشتر دوست دارم .

_ بعضی از کتابای ردۀ سنی کودک و نوجوان _ نه به این دلیل که از سال های دور باهاشون خاطره دارم _ به خاطر این که همین حالا از خوندنشون لذّت می برم . نمونه شون ماجراهای هنک ک ک ک ک .... ! همون هنکی جون خودم ( سگ گاوچران ) ! مجموعه داستان های بچه های بدشانس ( از لمونی اسنیکت دوست داشتنی و ناقلا ) ، کتاب های رولد دال هم برام جذّابن ؛ گرچه خیلی کم خوندم ازش . داستان های چارلز دیکنز و مارک تواین از دنیای بچه ها و نوجوون ها  هم شامل این دسته می شن . و ... شاید خیلی از کتابای دیگۀ اینطوری .

_ از همون اولش هم شعر رو به نسبت رمان و داستان ، کمتر می خوندم . الآن هم باید اون شعر ، خیلی شعر ! باشه که بخونمش . معمولاً سراغ شاعرایی میرم که از قبل به آثارشون ارادت داشتم ، یا این که شخص مطّلع و اهل فنّی معرفی شون کرده باشه ، یا نقد قوی و مساعد بر آثارشون نوشته شده باشه ، ... خلاصه بیش از نود درصد سراغ اونایی که از پیش آزموده شدن میرم . خیلی کم شده که خودم کشف کنم . کلّاً به همۀ درخت های تناور و  ریشه دار دنیای شاعری علاقه دارم .

_ کتابایی که به طور تخصّصی ، پُر مایه و جون دار در حوزۀ نقد ادبی ، نظریات ادبی و موارد مشابه باشن خیلی خیلی با توجه و الطاف خاص من مواجه می شن . حتی اگه در دوره و بازه ای از زمان هم سراغشون نرم ، از علاقه م بهشون کم نمی شه  منتظر فرصت می مونم تا بهترین ها رو تهیّه کنم .

_ از ترجمه های مهدی غبرایی ، عبدالله کوثری ، نجف دریابندری ، صالح حسینی ، پرویزشهدی ، قاسم صنعوی ، علی اصغر بهرامی ( حتماً چندتای دیگه هم هستن که الآن خاطرم نیست ) خیلی خوشم میاد و معمولاً اگه از یه کتاب ترجمه های متعدّدی _ بیش از یکی _ در بازار باشه و من بدونم یکی شون مال این عزیزان هست ، سعی می کنم اون ترجمه رو بخونم .

در این راستا حدود 2 هفته پیش قصد داشتم « هرگز رهایم مکن » ( کازوئو ایشی گورو ) رو با ترجمۀ مهدی غبرایی بخرم ، اما یه ترجمۀ دیگه رو نشونم می دادن . حالا قرار بوده کتاب مورد نظر من ، چند هفته بعد از نمایشگاه بین المللی کتاب امسال _ توسط نشر افق _ روانۀ بازار بشه ! بعدش بالاخره یه فروشنده لطف کرد و گفت ترجمۀ آقای غبرایی هنوز مجوز نگرفته ! خب دیگه ، منم صبر می کنم ببینم چی می شه . اصلاً نثر مهدی غبرایی خیلی قابل توجه و متفاوته . واقعاً خوندنی و تحسین برانگیزه .

اما غیر از این که کلّاً دوست دارم چی بخونم و موضوع و محتواشون چی باشه ، برای تحقق یافتن اهداف بازی مورد نظر ، ترجیح میدم جهت فلش بازی رو در اینجا به این سمت متمایل کنم که در مورد چند کتاب تأثیر گذار در زندگیم بگم . کتابایی که به من به طور خاص کمک کردن ، تغییرات اساسی در نوع نگرش و طرز فکرم دادن و به تصمیم گیری هام کمک کردن و کتابایی که به دلایلی باهاشون خیلی احساس یگانگی کردم و تا مدتها ورق می زدمشون و دوست نداشتم از خودم جداشون کنم :

1_ چیزی که خیلی برام جالب ، عجیب و هنوزم باور نکردنیه ، تأثیریه که « کیمیاگر » این شعبده دوست داشتنی ( پائولو ) بر من و زندگیم گذاشت . دقیقاً سال 76 بود که خوندمش . بدون هیچ شناخت قبلی و فقط به این دلیل که بهترین دوست اون روزهام ، اونو به من امانت داده بود . نمی تونم بگم به کلّی زیر و رو شدم یا خیلی دچار تحول گردیدم و ... اما یه اموری در من تثبیت شدن و چندتا پنجره به افق های جدید برای من باز شد .

دو سال بعدش یه درس خیلی بزرگ هم از « کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم » گرفتم. اما کیمیاگر یه چیز دیگه بود . برای من نوع بسط داستان و روش بیان مهم بود؛ چشم های سانتیاگو و اون هوش و درکش از زندگی ، حکایت اون یه قاشق روغن ، ...

2_ منم « پرندۀ خارزار » رو خوندم ؛ سال دوم دبیرستان و یه سال و نیم بعدش هم دوباره خوندمش . انتخاب پدر رالف ، سرسختی مگی و آگاهی ش نسبت به چیزی که عایدش شد ، سکوت و آرامش ِ سپری شدن زمان ، چیزایی هستن که همیشه یادآوری شون باعث می شه بازم بهشون فکر کنم .

3_ سال 79 برای من بیشتر سالِ کازانتزاکیس بود . بیش از همه « گزارش به خاک یونان» ش رو دوست دارم که اون سال ها در بازار موجود نبود و من امانت گرفتمش . هفتۀ اول مهر من بودم و « پرواز خیال انگیز » یانی و صفحات تکان دهندۀ این زندگی نامۀ خود نوشت . البته برای من تکان دهنده بود ، وگرنه مورد خطرناکی توش پیدا نمی شه . حدود 2 سال پیش در کمال خوش وقتی چاپ جدید این کتاب رو با همون ترجمه ( صالح حسینی _ نشرنیلوفر ) در یه کتاب فروشی دیدم و برای خریدش درنگ رو جایز ندونستم .

4_ و هولدن ، هولدن ِ نازنین و دوست داشتنی ، هولدن کالفیلد با اون روح بزرگش ، اون درک عمیق و توصیف های ساده و روانش از زندگی ، که از عمق « ناتور دشت » بیرون اومد و تا صفحۀ آخر کتاب همراهم بود . نمی تونم بگم مث خیلی از شخصیت های دیگه ای که باهاشون آشنا شدم ، همراهم بوده یا هنوزم هست . من احساس می کنم هولدن از اون شخصیت های اندکیه که با تموم شدن کتاب ، به میون صفحات اون           بر می گردن . مسأله فراموش شدن و کمرنگ شدن ، یا بی اهمیت بودن و ناموفق بودن این جور شخصیت ها نیست. یه تفاوت کوچک در زاویۀ نگاه اونا به مسایل دور و بر باعث می شه تا دنیای بزرگ خاص خودشونو داشته باشن . واسه همین یه زمان های خاصی هست که شبیه هولدن فکر می کنم یا بیش از مواقع دیگه یادش می افتم . اما همیشه مورد تأیید منه و بهش با تمام قوا حق میدم .

5_ چیزی که اوج زیبایی و درد رو می تونه با هم و به یکباره وارد قلب من بکنه ، یه عنصر تقریباً دست نیافتنیه که در « درخت زیبای من » وجود داره . ژوزه مائورو د ِ واسکونسلوس در برگ برگ این اثرش آن چنان منو خندوند ، متعجب کرد ، به گریه انداخت و قلبمو به درد آورد که هیچ وقت فراموش نمی کنم . اون قدر که ، به من جسارت داد بارها و بارها این کتاب رو بخونم . خبر خوش این که 3 یا 4 سال پیش این کتاب هم بعد از مدتها تجدید چاپ شد . یک سال بعد از این که با این کتاب آشنا شدم ، فرصتی به دست آوردم تا اثر دیگۀ این نویسنده رو هم مطالعه کنم . اما این کارو نکردم . من کتابو کنار گذاشتم ، اون هم منو ؛ کتابم رو گم کردم ! اولش نفهمیدم . بعد به صرافت این افتادم که ببینم چنین نویسنده ای دیگه می تونه چی و چطور بنویسه . تلاش من زمانی که بعد از 7 سال جدی تر شد ، تونستم یه نسخه از اون رو در کتابخونۀ شهر پیدا کنم . این بود که با زه اوروکو همراه و وارد دنیای « روزینیا ، قایق من » شدم . چطور بگم که حتی بعد از اون و با خوندن دو کتاب دیگه هم از این نویسنده ، نتونستم قلبمو در اختیار بگیرم و تماماً تحت سلطۀ واژه ها بودم . ( این دوکتاب : « موز وحشی » و « خورشید را بیدار کنیم » هستن . دومی ادامۀ ماجراهای زه زه _ قهرمان « درخت زیبای من » هست . )

6_ نمی تونم « خانۀ ارواح » ایزابل آلنده رو نادیده بگیرم . گرچه آلنده با « از عشق و سایه ها » وارد دنیای من شد و « پائولا » ی اون منو دیوونه کرد ؛ این کتاب اول و آخر همۀ اون آثاری هست که من ازش خوندم .

7_ در نهایت کریستین بوبن هم در لیست اونایی قرار می گیره که با « رفیق اعلی» و « فراتر از بودن » ش باعث شده همیشه نگاه متفاوتی بهش داشته باشم . اصل قضیۀ من با بوبن به پیش از شروع خود کتاب بر می گرده ؛ همون صفحۀ اول ؛ گوشۀ دنجی که نویسنده اگر بخواد کتابشو به کسی تقدیم کنه ، اونجا رو برای این کار در نظر می گیره . نامی که « رفیق اعلی » به اون تقدیم شده بود ، برای من هیچ جنسیتی رو مشخص نمی کرد ( معمولاً نام های فرانسوی برای من اینطورند ) . و بعد از چند سال، وقتی « فراتر از بودن » رو با خاطری آسوده و در پی یافتن آسوده خیالی بیشتر در دست گرفتم ، این آرزو با همون نام نقش بر آب شد . فهمیدم که باید مرگ ناگهانی فردی فراتر از یک دوست ، فراتر از یک معشوق رو تحمل کنم . کسی که درست مثل یک بوتۀ گل ، هر روز غنچه ای رو در شمایل عشق و زندگی و شادی به عزیزانش تقدیم می کرد . اون غروب برای من خیلی سخت و سنگین بود . حسرت و اندوه این فقدان رو خود بوبن ، به آرامی برای من ِ خواننده قابل تحمل کرد . به طوری که در انتهای کتاب دلیلی برای اعتراض و شکوه نداشتم .

حتماً حرف ها و اشارات ناگفته ای باقی مونده . من برای جبران این سهل انگاری باید کسی رو دعوت کنم تا در مورد کتابهاش حرف بزنه . تصمیم دارم فقط از اسب چوبی بخوام از این جا ، این مسیر رو ادامه بده .

فکر کنم باید یه فراخوان هم با این عنوان داد : « بهترین راه برای اتمام سخن گفتن در مورد کتاب چیه ؟ » و به عبارتی دیگه : « منظورمون این بود که اگه کسی شروع کرد به حرف زدن در مورد کتابای مورد علاقه ش ، چطور می شه از این هزارتو بیرونش آورد ؟ »

۱۳۸٦/۸/٢۱ | ٧:۱٥ ‎ب.ظ | نظرات () |

حدود 15 سال پیش بود که رمانی از دافنه دوموریه خوندم به نام بلاگردان یا سپر بلا . ماجرای جالبی داشت که خلاصه ش اینطوره :

یه استاد دانشگاه ِ انگلیسی به نام جان ، برای تعطیلات به فرانسه میره . در اون کشور چند نفر اونو به نام ژان صدا می کنند که براش خیلی عجیبه . بعدش اتفاقی با ژان ِ مورد نظر رو به رو می شه و می فهمه که اونا حق داشتن . چون ژان بی نهایت شبیه خودش بوده ! ژان که یه کارخانه دار ثروتمند و از نظر اخلاقی و مالی تا حدی بی بند و بار هست ، یه پیشنهاد هیجان انگیز و در نگاه اول ناممکن به جان می کنه . بهش میگه که از زندگیش خسته شده و براش خیلی جالبه که جاشونو به مدت چند ماهی عوض کنن . چون هم اسمشون مث همه و هم خیلی شبیهند و امکان نداره کسی قضیه رو بفهمه . جان بعد از اینکه با اصرار او رو به رو می شه ، پیشنهاد رو می پذیره و هر کدوم به مسیر اون یکی دیگه میرن .

وقتی جان وارد زندگی ژان می شه ، با دختر کوچیک او ، همسر و خواهر او رو به رو می شه . کم کم می فهمه که ژان به هر یک از اونا و بعضی افراد دیگه بی توجهی کرده یا در حقشون کوتاهی هایی انجام داده . مثلاً خواهرش _ بلانش (Belanch)_ قرار بود سال ها پیش با مردی ازدواج کنه و ژان اون ازدواج رو به هم زده . حالا بلانش تبدیل شده به یه آدم فوق العاده گوشه گیر و تقریباً تارک دنیا که با برادرش اصلاً رابطۀ خوبی نداره . ژان ثروتی که بهش رسیده رو ، قدر نمی دونه و اونو حیف و میل می کنه ..... جان با فهمیدن این موضوع ها سعی می کنه در حد توانش اشتباه ها و کوتاهی های ژان رو جبران یا برطرف کنه . روابط خانوادگی کم کم رنگ دیگه ای به خودش می گیره و اوضاع کاری ژان رو به راه تر می شه . اما _ دقیقاً یادم نیست به چه علّتی _ همسر ژان خودش رو می کشه . ....

از اون طرف وقتی مهلت این جا به جایی به پایان می رسه و جان به انگلیس مراجعت می کنه ، می بینه ژان آبروی اونو برده و اعتبارش زیر سوال رفته . این جا هم یادم نیست که جان چه خاکی توی سرش می ریزه !

اما یه چیزی که خیلی برام جالب بود سوتی های روزای اول جان هست . مثلاً وقتی می رسه ، چمدون ژان رو باز می کنه و می بینه به تعداد اعضای خانواده هدیه های بسته بندی شده وجود داره و اول اسم هر کدوم هم روی بسته ها نوشته شده . او  سر ِ میز شام هدیه ها رو تقدیم می کنه و بسته ای رو که روش نوشته شده B ، به بلانش میده . بلانش با ناباوری و حالتی تمسخر آمیز هدیه رو می گیره و بازش می کنه . توی اون یه شیشه عطر بوده که اصلاً به ظاهر و حال و هوای بلانش نمی اومده که هیچ ، یه یادداشت هم کنارش بوده با این مضمون :

تقدیم به بلّا ی عزیزم !

خلاصه با این کار ِ جان ، رابطۀ مخفیانۀ ژان لو میره و بلانش هم فکر می کنه که برادرش اونو مسخره کرده !

جان که برای کاری به پاریس میره ، با این خانوم ِ بلّا رو به رو می شه . بلّا تنها کسیه که می فهمه او ، ژان ِ حقیقی نیست . بعد ها هم دختر کوچولوی ژان متوجه تقلبی بودن پدرش می شه .

روی هم رفته رمان جالبی بود که اون روزا از خوندنش حسابی خوشحال بودم و چند سال بعدش هم به دنبال فرصتی می گشتم تا دوباره بخونمش . اما هنوز که هنوزه این فرصت پیش نیومده . 

۱۳۸٦/٥/٢۳ | ٧:٠۸ ‎ب.ظ | نظرات () |

« می دانید وقتی یک لاشخور دیوانه بشود چکار می کند ؟ »

هنک هم نمی دونست !

منظورم اینه وقتی یه لاشخور از فرط عصبانیت به مرز جنون برسه ، چیکار می کنه ؟

مثلا ً .... مثلا ً اگه دوتا کایوت نعلتی ولگرد ، اومده باشن جلو دهنۀ غار ِ محل سکونتش و با اون صداهای نخراشیده شون زده باشن زیر آواز . که چی ؟ که با جونیور همراهی کنن . جونیور ؟ پسر اون لاشخوره ست دیگه ! نگفتم ؟ خوب ! جونیور پسر ِ والاس لاشخور هست و دوست داره خواننده بشه . اما سازش کوک نیست و صداش هم خیلی بده . هنکی جون که بازم از مزرعه شون قهر کرده ، سر ِ شب می رسه به غار این دوتا . می خواد به جونیور کمک کنه . وقتی می زنه و می خونه ، اون دوتا کایوت هم پیداشون می شه و می زنن زیر آواز . اون وقت والاس ِ پیر که می خواست بخوابه ، از سر و صدای اونا کلافه می شه و حرص و جوش می خوره . هر چی هم به کایوت ها می گفت که صداشونو بــِبـُرَن ، اونا گوش نمی کردن ....

هنکی جون خودش شاهد این ماجرا بوده . بالاترین مرحلۀ عصبانیت یه لاشخور پیر رو دیدن ، نصیب هر کسی نمی شه . اما هنک دیده .  

هنک هم نمی دونست وقتی یه لاشخور خیلی عصبانی بشه ، چیکار می کنه ؟ اما بعد فهمید :

لاشخور پیر ، تاتی تاتی کنان جلو رفت و ...

« او روی آن ها بالا آورد » !!!

هنک بهمون کمک می کنه تا عمق فاجعه رو بهتر درک کنیم :

« اگر غذای خوب هم خورده باشی باز هم بد است . اما لاشخورها که غذای خوب هم نمی خورند . ... » *

خیلی دوست دارم بقیه توضیحات هنک رو بنویسم اما ... نمی تونم ! باور کنید نمی تونم ! می ترسم اون وقت اگه دستتون به من برسه ...

این مطلب توی کتاب دوم « هنک سگ ِ گاو چران » ** برای من جالب ترین و غافلگیر کننده ترین صحنه ای بود که نویسنده تونسته بود توصیف کنه . هیچ وقت این قدر به لایه های ژرف ِ زندگی یه حیوون ، اونم لاشخور ، نزدیک نشده بودم .

مجموعه کتابای هنک ، داستان های جذابی هستند در مورد یه سگ گاو چرون که راوی اول شخص دارن . اونم خود هنکه ! اواخر این کتاب دوم که هنک به محل نگهداری سگهای ولگرد برده می شه و بعد از اون جا فرار می کنه ، عجیب منو یاد مستر بونزی ِ کتاب تیمبوکتو ( نوشته پل استر ) می ندازه . شاید به خاطر این که به فاصله کمی این دوتا کتابو خوندم و شاید هم چون هر دوتا هاپوی این کتابا رو دوست دارم !

اگه بخواهید داستان های هنک رو برای بچه ها بخونید یا تعریف کنید فکر خوبیه . اونا حتماً خوششون میاد . اما یه شرط داره ؛ اونم اینه که مواظب باشید ! حسابی حواستونو جمع کنید که هنک شما رو با خودش .... نبره به دنیای خودش . اگه هم غرق داستان می شید ، بشید ؛ مانعی نداره . فقط باید اونی که براش این ماجراها رو تعریف می کنید هم  با خودتون همراه کنید ، غرقش کنید ، ... خوب چه میدونم دیگه ... طوری که نفهمه یهویی از پشت سر هلش بدید و بندازیدش اون تو . اون وقت ...

* ص 58 کتاب .

** زندگی سگی ؛ جان آر. اریکسون ؛ ترجمۀ فرزاد فربد ؛ انتشارات پنجره .

_ توی آرشیو وبلاگم یه پست دیگه هم در مورد داستان های هنکی جون هست . اگه درست یادم مونده باشه ، مربوط می شه به اوایل پاییز پارسال .

۱۳۸٦/٤/٢٦ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | نظرات () |

نخستین خدای یونانی های بومی ِ این سرزمین ، گایا نام داشت که مادر ِ زمین بود . [ به احتمال بسیار زیاد واژۀ Geo_ به معنای زمین _ از این نام گرفته شده است .] اوبه تنهایی ، اورانوس ( پدر / آسمان ) را پدید آورد و او را به عنوان همسر خود برگزید . اورانوس اطراف زمین را در بر گرفت تا به صورت محیط مناسبی برای زندگی موجودات درآید .

از این دو زوج ، سه دسته فرزند پدید آمدند که هر سه نوع ، جاودانه اند . گروهی از این قرزندان که تیتان ( تایتان ) نامیده می شوند ، سیزده تا هستند که بعدها به همراه فرزندان خود کهن ترین نسل ِخدایان یونانی شدند . در واقع ، «خدایی» به عنوان یک میراث ، از طریق یکی از تیتان ها به نام کرونوس به فرزندش زئوس و سپس به فرزندان او منتقل شد .

...

و پرومته یکی از این تیتان هاست .

پرومتئوس (Prometheus) خلاق ترین و باهوش ترین ِ تایتان ها بوده که انسان را از خاک ِ رُس و آب به وجود آورد . او آتش را از خدایان رُبود و به انسان بخشید . به سبب این کار ، زئوس وی را مجازات کرد . پرومته در کوه قفقاز به بند کشیده شد و هر روز عقابی (یا کرکسی) می آمد ، سینه اش را می شکافت و جگر وی را می خورد . روز دیگر پرومته از نو زنده می شد و این رنج را دوباره متحمل می گشت .

پس از مدّتها هرکول (هراکلوس) طی مأموریت های ده گانه خود ، موظّف شد این عقاب را بکشد . بدین ترتیب پرومته آزاد شد و از طرف زئوس مورد بخشش قرار گرفت .

....

اما ...

می خواستم داستان کوتاهی رو از اسماعیل کاداره نقل کنم . در این داستان پرومته که به عذاب خو گرفته ، در انتظار عقاب است تا بیاد و ...

نگاهی دیگر به پرومته و استفاده از اساطیر برای بیان و نقد یکی از خوی های بشر !

از اونن جایی که متن داستان مورد نظر در دسترس نبود ، تنها تونستم اشاره ای به آن داشته باشم و به این بهانه نگاهی گذرا به اساطیر یونان و ... 

* در یکی از پُست های بهمن ماه گذشته ، از کتابی اسم برده بودم به نام « ترانه های رامی » سرودۀ ابراهیم منصفی . این کتاب رو در نمایشگاه کتاب امسال از نزدیک دیدم و از اون جایی که سروده های اون به زبان بومی (بندر عباسی) بودند ؛ فقط لوح فشردۀ اونو تهیه کردم . خودِ مرحوم منصفی این سروده ها رو به صورت آهنگین و همراه با نوای گیتارش خونده .

فکر می کنم برای لذّت بردن از شعرهای رامی باید به دنبال این کتاب باشم :

« رنجــترانه ها » ؛ نشر هفت رنگ !

** این بخش رو از دایرة المعارف بریتانیکا اضافه می کنم ( نقل به مضمون ) :

معنای ظاهری نامش _ دور اندیش _ بر جنبه خردمندانۀ شخصیت او تأکید می کند . او کسی بود که همه هنرها و دانش ها را به بشر آموخت و آتش را از خدایان دزدید و دوباره به زمین بازگرداند .

نخستین تنبیه او از سوی زئوس ، به این صورت بود که این خدا پاندورا را آفرید و با جعبه ای حاوی بدی ها و آرزوهای بی پایان نزد اِپی مـِتـِئوس ( برادر پرومته ) فرستاد . با این که پرومته به برادرش هشدار داده بود ؛ او با پاندورا ازدواج کرد . پاندورا هم در ِ جعبه اش را گشود و به این ترتیب دنیا به اندیشه ها و اعمال پلید آلوده شد . بنابراین ، از آن رو که پرومته فریفتۀ پاندورا نشد ، زئوس به صورتی که بیان شد او را مجازات کرد .

۱۳۸٦/۳/٩ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نظرات () |

خوب من وقتی یه کتاب از آقای مرادی کرمانی می بینم ، غیر از این که ایشون یکی از نویسنده های معاصر ِ مورد علاقۀ من هستند ؛ یه جورایی اون گلبول های کرمانی که در بین خونم ، در رگهام جریان دارن قلقلک می شن و این میشه که با یه تعصّب خاصی سطر سطر ِ این کتابا رو می خونم . دو تا از این کتاب ها :

شما که غریبه نیستید ؛ نشر معین

مُشت بر پوست ؛ انتشارات توس (1)

صبح سه شنبه که چهرۀ بشّاش ایشون رو در تلویزیون دیدم ، دوباره یاد اون آرزوی قدیمی افتادم که هی عقب می افتاد ؛ این که چند خطّی در مورد کتاب « شما که غریبه نیستید »بنویسم . بلکه یکی دیگه هم هوس کنه بخوندش و اونم رستگار بشه ! باور کنید تا نخوندینش متوجّه نمی شید من چی می گم .

چشماتو که باز می کنی ، می بینی در میان دنیایی از واژه های ساده و معمولی نشستی که کلّی باهات حرف دارن .  

در این کتاب مثل باقی آثار ایشون اصلاً با واژه های مُغلَق و پر طمطراق رو به رو نمی شیم(2). همه کلمات ساده اند ؛ مثل همون روستای کویری و دور دست سیرچ(3) که کودکی شیطان و حسّاس به نام هوشنگ در آن زاده شد ، پا گرفت ، از درختهاش بالا رفت و ...

داشتم از واژه ها می گفتم . صفحه اول کتاب با توصیفی از عموی معلّم و منزوی آغاز می شه که شاگردها برای تبریک عید و دست بوسی ، خدمت می رسند . اولش فکر می کردم وارد یه فضای خاص شدم : فضای خشک و عبوس مدرسه و تحکّم معلم ها و .... اون هم در سال های دهۀ سی . نه بابا ! از این خبرا نیست ! هنوز یکی دو صفحه به پایان نرسیده که هوشنگ کوچولو شروع می کنه؛ سراغ مرغ و خروسهای پیشکشی میره ، توصیف های خودش رو از دور و برِش ارائه میده و دنیا رو اون جوری که می بینه ، تعریف می کنه .

این کتاب روزهای کودکی و نوجوانی نویسنده رو در بر می گیره و پُر ِ از خاطرات تلخ و شیرین . یه جاهایی دوست داری گریه کنی و یه جاهایی از شدّت خنده ، دور و بری ها رو متعجب می کنی !  

هوشنگ ، که تا وقتی بچه ست به لهجۀ کرمانی ها هوشو ( هوشنگ کوچولو ) صداش میزنن ، با خانوادۀ پدریش زندگی می کنه . مادرش مرحوم شده و پدرش نمی تونه ازش نگهداری کنه . آره ، یه کم مثل همون مجید ِ شیطون ِ« قصه های مجید » . ولی نه به اون تنهایی . منظورم البته شخصیت های داستان هستن ؛ اونجا بیشتر با مجید و بی بی ش رو به رو بودیم ، هوشو امّا به غیر از ننه بابا (مادر بزرگ) عموی مجرّدی در یکی از اتاق های خانه داره و آغ بابای ( پدر بزرگ ) پیری که گاه با ننه بابا یکی به دو می کنه . تفاوت صمیمیت و کوچکی ِ روستا (در اینجا) با تنهایی و بزرگی بافت شهری (در داستان های مجید) کاملاً به نظر می رسه (4). 

الفاظ ، اصطلاح ها و شعرهای محلی ، رفتارها ، اعتقادات و فرهنگ بومی چنان در بین خاطرات قرار گرفتن که می تونی به راحتی خودتو توی اون محیط حس کنی و از فاصله نزدیک تری اون آدم ها رو ببینی .  بعضی از این کلمه ها که به چشمم اومدن اینا هستن : ننو سکینه ، بچۀ مردینه ، مرفشو ، زنبور هُلوکی ، زنیور زارو ، کُت ِ زنبور(5) ، پَچَل (کثیف) ، لوک (شتر بزرگ)، هم داماد (باجناق) ، ...

حالا یکی از بخش های کتاب رو به عینه براتون می نویسم تا هم نثر نویسنده رو پیش ِ رو داشته باشید و هم پیشاپیش مستفیض بــِِشید؛ مربوط به روزهاییه که هوشنگِ نوجوان برای ادامه تحصیل به کرمان اومده . از اونجایی که به نمایش و تئاتر خیلی علاقه داره ، چند نمایشنامه می نویسه و  با هم مدرسه ای هاش اجرا می کنه . ماجرای اجرای یکی از این نمایشها :

« ... نمایش خوبی نبود و نحس بود . یک بار دیگر هم سر ِ اجرای دیگر همین نمایش بدبیاری آوردم . قرار بود بعد از این که برادر کوچک تیر می خورَد ، به خود بپیچد و حرفهای اخلاقی بزند و نتیجۀ نمایش را برای تماشاگران بگوید . من بغلش بگیرم و گریه کنم . ترقّه ها خیس بودند و در نرفتند و صدا نکردند . روی صحنه مانده بودم که چه کنم . هفت تیر را انداختم رفتم جلو و پنجه انداختم دور گلوی برادر کوچک و خفه اش کردم . باید آخر ِ نمایش می مُرد . خفه که شد ، مُرد . افتاد و حرف های اخلاقی اش را نزد . برادر ِ خفه شده را بغل گرفتم گریه کردم و گفتم :

" برادر بگو ، حرف بزن . قرار بود حرف بزنی و بعد بمیری ". او هم لای چشم هایش را باز کرد و گفت : " مرا کُشتی برادر ، اما بدان که دنیا انتقام مرا از تو خواهد گرفت . اشک های مادرم ، نفرین های او تو را رها نخواهد کرد . او مادرِ تو نیست . تو را از سر ِ راه برداشته ، آری تو برادر حقیقی من نیستی . پدر و مادرم تو را از بدبختی و یتیمی نجات دادند ، بزرگت کردند ، شیر و نان و آب دادند . امّا تو به من خیانت کردی و مرا کُشتی . من هیچ وقت نخواستم آبروی تو را ببرم " .

هر چه می گفت ، تماشاگران ، به جای این که دلشان به حال او بسوزد ، می خندیدند .

عاقبت بعد از گفتن ِ کلّی حرف ِ اخلاقی و برملا کردن اسرار زندگی ، گردنش را کج کرد و گفت : " حالا من می میرم . یک بار دیگر مرا خفه کن برادر " ! » ( ص 289)

و طرح روی جلد کتاب ؛ طرح دوتا دستِ در هم رفته ؛ نه که قفل شده باشن به هم ، این که یکی انگار نشسته رو به روی تو و دستاشو در هم فرو برده و داره صمیمانه خاطراتشو نقل می کنه . طرح یه شاخه گل ِ سه پَر که سایه انداخته روی دستها ... و اون فرد انگار یه ذرّه سرشو پایین آورده و می گه :

« آره ، شما که غریبه نیستید ! کودکی و نوجوانی ما هم این طور گذشت » ....

1_ یه کتاب باریک و لاغر (درست عین ِ خود ِ « موشو » ؛ شخصیت اول اون) در 80 صفحه . افتخارات این کتاب :

_کتاب شایستۀ معرفی ویژۀ شورای کتاب کودک

_کتاب سال مرکز کرمان شناسی(در زمینۀ ادبیات داستانی بومی)

_کتاب منتخب گروه تولید کتاب های ویژۀ شورای کتاب کودک

جهت تبدیل به « کتاب گویا » برای نابینایان کشور

2_ طبق آن چه خوانده ، گفته و شنیده شده

3_  نام یکی از روستاهای کرمان

4_ اشارۀ من به نسخه تلویزیونی « قصه های مجید » هست . هنوز متأسفانه نتونستم کتاباشو بخونم .

5_ زنبور کت و شلوار نمی پوشه ! منظور ، سوراخ و لانه زنبور است .

۱۳۸٦/۳/۱٦ | ٦:٥۸ ‎ب.ظ | نظرات () |

کشف الاسرار تفسیری مفصل بر قرآن کریم و در چندین مجلد ، اثر ابوالفضل میبدی است. میبدی از عرفای نیمه نخست قرن پنجم هجری و از ارادتمندان خواجه عبدالله انصاری بوده است . تفسیر میبدی دارای ویژگی هایی ست که آن را به نسبت دیگر تفاسیر قرآن ، قابل   تأمل تر می کند . نویسنده آن که در دوره رواج تصوف زندگی می کرد ، بر آن شد تا برای هر چه رساتر بودن معانی و مفاهیم بلند کلام خداوند ، شرحی مفصل از آیات ارائه کند . بنابراین کتاب خود را در سه بخش تدوین کرد و هر بخش را نوبت نام گذاری نمود . هر نوبت ، حاصل یک نگاه خاص به کتاب الهی است .

در نوبت الاولی ( نوبت اول ) تنها به ترجمه آیات اکتفا کرد و آن ها را به زبان پارسی روان برگرداند و سعی بسیار در رعایت امانت نمود .

نوبت الثانی دربردارنده همان نوع تفسیرهای عمومی ست که تا آن روزگار ارائه می شد و شیوه معمول اهل سنت بود . تا آن زمان مفسران سعی می کردند در تفسیر قرآن ، اخبار و روایاتی را نقل کنند که از پیامبر (ص) به آنها رسیده بود و اصلاً به محدوده تأویل آیات وارد    نمی شدند .

اما در نوبت الثالثه ، میبدی شیوه متفاوتی را عرضه می کند و با بهره گرفتن از تفاسیر عارفانه مراد خود ، خواجه عبدالله ، تأویل های عارفانه و اشاراتی را که پس از مطالعه دقیق آیات به ذهنش رسیده ، بیان می کند .

بدین ترتیب نویسنده سعی کرده در هر مرحله پرده ای را از رخسار کلام والای الهی برگیرد . باید به این نکته هم توجه داشت که در قرن های نخستین اسلامی ، بسیاری از علما حتی ترجمه قرآن از زبان عربی را روا نمی دانستند ؛ مبادا الفاظ و معانی آن در نقل به زبان دیگر تغییر یابد و از اصل دورافتد . اما در نیمه دوم قرن چهارم و در زمان پادشاهی منصور بن نوح سامانی ، فقها گرد آمدند و در پاسخ به درخواست این پادشاه ، ترجمه قرآن را جایز دانستند .

کشف الاسرار به عنوان یک کتاب منثور پارسی ، ویژگی های کلامی ، واژگانی ، صرفی و نحوی فراوانی دارد که هریک در جای خود قابل توجه است . شاید مهم ترین آن ها موزون بودن نثر و توجه بسیار میبدی به زبان کهن پارسی _ چه در برگزیدن واژه ها و چه در دستور زبان _ است که خواندن این متن را جذاب تر کرده . وجوه دیگری که می توان به آن اشاره کرد این است که چون بخش سوم این اثر حال و هوایی عرفانی دارد میبدی در این نوبت ، در جای خود از احوال و کرامات صوفیه و بزرگان پیشین ، حکایت هایی را نقل کرده و کتاب او از این جهت مانند آثار بزرگانی چون عطار ، مولانا و سنایی می شود . این کار او جنبه تعلیمی اثرش را نیز بالا برده است . نیز ابیات فارسی و عربی هم در این بخش به چشم می خورد .

... و جملاتی از این کتاب :

لقمان حکیم

« و لقد آتــَـینا لقمانَ الحکمة َ »( آیه : لقمان را حکمت دادیم ) . لقمان مردی حکیم بود از نیک مردان بنی اسرائیل . خــَلق را پند دادی و سخن حکمت گفتی و در عهد وی هیچ بشر را آن سخن حکمت نبود که او را بود ... و گفته اند پیغامبر نبود اما هزار ( نشان بسیاری ؛ نه این که واقعاً هزار باشد ) پیغامبر را شاگردی کرده بود و هزار پیغامبر او را شاگرد بودند در سخن ِ حکمت ( از او حکمت آموختند ) . ...

... بیشترین مفسران می گویند که غلامی سیاه بود نوبی ( اهل نوبه در شمال افریقا ) ... ادبی تمام داشت و عبادت فراوان و سینه آبادان و دلی به نور حکمت روشن. بر مرمان مشفق و در میان خلق ، مُصلح و همواره ناصح . بر مرگ فرزندان و هلاک ِ مال غم نخوردی و از تعلم هیچ نیاسودی . و در عصر داود بود . .. و از پس ِ داود زنده بود و تا به عهد ِ یونس بن متی . سبب ِ عِــتق ِ ( آزاد شدن از بندگی ) وی آن بود که مولا نعمت ِ ( ولی نعمت و سرور ) وی ، او را آزمودنی کرد تا بداند که عقل وی چند است . گوسپندی به وی داد . گفت « این را قربانی کن و آن چه از جانور ، خوشتر و نیکوتر است به من آر ( بهترین بخش بدن آن را برای من بیاور) . » لقمان از آن گوسپند دل و زبان بیاورد . گوسپندی دیگر به وی داد که « این را قربان کن و آن چه از جانور بـَـتر (بدتر) است و خبیث تر ، به من آر » . لقمان همان دل و زبان به وی آورد . خواجه گفت: « این چه حکمت است که از هر دو یکی آوردی ( در هر دو بار ، مشابه عمل کردی ) ». گفت : « راستی که این دو _ دل و زبان _ بهترین چیزند هر گاه پاک باشند و پلیدترین چیز ، هرگاه ناپاک باشند » .

* از کتاب « برگزیده کشف الاسرار و عـُـدّة ُ الابرار میبدی » ؛ دکتر محمد مهدی رکنی یزدی .

** اگر دوست دارید با اساطیر و شعرهای ناب رو به رو شَوید می توانید به این وبلاگ هم نگاهی بندازید :

www.esmail2.persianblog.ir

۱۳۸٦/۳/٢ | ٦:٥٦ ‎ب.ظ | نظرات () |

 « باغ سبز عشق کو بی منتهاست

جز غم و شادی ،

 در او بس میوه هاست »

حضرت مولانا

برای دوست عزیزی که به تازگی از همراهی ناگزیر ، ولی شیرین دو یار ازلی و ابدی ، غم و شادی ، بسی زیبا و شایسته یاد کرده است :

 دیدار سرنوشت ساز مولانا و شمس تبریزی

« ... اما آن روز ، که با همه خرسندی و بی خیالی ، از راه بازار به خانه باز می گشت ، عابری ناشناس با هیئت و کسوتی که یادآور احوال تاجران خسارت دیده بازار به نظر می رسید ، ناگهان از میان جمعیت اطراف پیش آمد . گستاخ وار عنان فقیه و مدرس پر مهابت و غرور شهر ( مولانا ) را گرفت . در چشم های او که هیچ یک از مریدان و شاگردان جرأت نکرده بود شعاع نافذ و سوزان آن ها را تحمل کند ، خیره شد و طنین صدای او سقف بازار را به صدا درآورد . ... »

آها ! و یک سؤال . سؤالی که تنها می توانست از شعله بی پروای وجود شمس زبانه بکشد و تندبادی از ژرفنای جان مولانا پاسخ گوی آن باشد :

« ـ محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطام* ؟

 ـ محمد (ص) سر حلقه انبیاست . بایزید بسطام را با او چه نسبت ؟ »

شمس که هنوز در جوش و خروش بود بانگ بر داشت که :

ـ چرا محمد (ص) گفت سبحانک ماعرفناک و بایزید سبحانی ما اعظم شأنی** ؟

مولانا ! حال چه بگوید ؟ چگونه ، در میان آن همه چشم ، آن همه شور و غلیان را پاسخ دهد ؟ پاسخی درخور ....

پوشیده نیست که بایزید عارف صاحب نامی بود و مولانا نمی توانست به آسانی سخن چنین کسی را رد کند . هم به خوبی می دانست که سخن او با آن چه پیامبر (ص) فرمود ، هر دو از یک سرچشمه سیراب می شوند . منتها دو بشر ، با دو درجه شناخت بسیار متفاوت ، خدای خود را به نهایت بزرگی یاد کرده است .

...

پس از لحظه ای تأمل ، پاسخ داد :

ـ ظرف شناخت بایزید از حق تعالی بسیار کوچک بود . با جرعه ای از کرشمه الهی ، پر شد و لبریز گشت . از آن رو چنین دعوی کرد ... اما انتهای سبوی جان محمد (ص) را کسی ندید . از آن تا در آن می عشق و معرفت می ریختند ، پر نمی شد . بدان گفت :

 خدایا !

نشناختیمت، آن چنان که سزا بود شناختنت را

و

بندگی نکردیم تو را

آن گونه که بایسته بود بندگی کردت را !

مولا جلال الدین بلخی ، چون غزالی از دام شکارگر هوشمند خود گریخت اما به اراده خود در چاه عشق شمس فرو شد !

ـ بخش هایی که در « » آمده ، نقل مستقیم از کتاب دلنشین « پله پله تا ملاقات خدا » ست ، اثر جاودانه مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب . کتابی درباره زندگی، اندیشه و سلوک مولانا . 

باقی بخش ها ، برداشت آزاد از سطرهای همین کتاب .

* بایزید بسطامی عارف مشهور قرن سوم هجری است . جد او سروشان زرتشتی بود و اسلام آورد . اهل بسطام و درگذشته به سال ۲۶۱ هجری . در همان خانقاه خودش مدفون گشت . ( توضیحات منطق الطیرعطار ، به اهتمام صادق گوهرین )

** این سخن بایزید به معنای حمد و ستایش خود است « حمد و ستایش مراست و چه والاست شأن و مقام من ! » آن چنان که خداست !

و سخن محمد (ص) که در حق خدای خود چنان گفت که « ما عرفناک حق معرفتک و ما عبدناک حق عبادتک » . به معنای آن اشاره شد .

ـ عنوان این پست ، مصراعی از شهید بلخی است . 

۱۳۸٦/٢/٢٠ | ٦:٥۱ ‎ب.ظ | نظرات () |

« ... مهم ترین مسائل ِ زندگی یک نفر ، در غرفه های پنهان قلبش رُخ می دهد که نمی توان آن ها را در این زندگی نامه ها گنجاند .

فکر می کنم مهم ترین حاصل عمر من ، نه نوشته هایم ؛ که عشق من است به خانواده ام . ولی این عشق برای روزنامه نگارها و فرهنگ نویس ها جذابیتی ندارد.» (1)

در مورد ایزابل آلنده (2) پیش از این هم نوشتم . الآن می خوام به چند نکته خاص اشاره کنم که در آثار او وجود داره. بهانه این کار هم مجموعه «داستان های اوا لونا» هست که این روزا مشغول مطالعه ش هستم . از این نکات می شه به عنوان عناصر مشترک آثار او یاد کرد که در هر اثر ، به صورتی جلوه می کنن .

۱_ زنان داستان گو

معمولاً در نوشته های ایزابل ، این زنان نقش محوری دارند . «خانه ارواح » با یادداشتهای ساده یک دختر کوچک _ کلارا _در دفتر مشقش آغاز می شه و با باز خوانی همون نوشته ها توسط آلبا _ نوه دختری ش _ به پایان می رسه . کلارا از قدرت فوق العاده ای برخورداره . اون می تونه با ارواح ارتباط برقرار کنه و از حوادث در پیش رو ، خبر بده . به دلیل نظام مردسالاری حاکم بر جامعه ، نمی تونه از سوی همسرش عشقی بی شائبه و لطیف رو دریافت کنه ؛ بنابراین تصمیم به سکوت می گیره و از جهتی کم کم از یاد میره .

آلبا در سال های بعد دست نوشته های کلارا رو پیدا می کنه و با خوندن اون ها به تاریخ فراموش شده خانواده و سرزمینش پی می بره . خانواده کلارا ، با وسعت و عظمتی که در رمان ایزابل پیدا می کنه ، می تونه استعاره ای از تمام مردم شیلی و امریکای لاتین باشه که در سال های استبداد و زور ، تاریخ و حقیقت زندگی شون سانسور شد . همسر کلارا هم دقیقاً نمونه بارزی از ارباب ها و نظام زورگوی حاکم بر اون روزگار هست .

کلارا با نوشتن ، از فراموشی و رواج دروغ جلوگیری می کنه . بعدها در شرایطی سخت تر و تحمل ناپذیرتر ، ضمیرش به کمک آلبا میره ؛ کلارا به او یادآوری می کنه که در ذهنش بنویسه تا بتونه شکنجه های زندان رو تاب بیاره ، تا از فراموش شدن و اضمحلال خودش جلوگیری کنه و این روزهای سخت رو از یاد نبره . روزهایی که تنها او درگیرشون نبوده . روزهایی که بسیاری از مردمش پشت سر گذاشتن .  ...

در رمان جذاب « اوالونا »، این نقش بر عهده اوا گذاشته می شه . او جنبه های دیگه ای از گذار یک ملت از مرحله ای به مرحله دیگر رو برامون بازگو می کنه . این جا دیگه با زندگی اربابی و ساختمان های مجلل و ... رو به رو نیستیم . ماجرا از خانه یه پزشک پیر آغاز می شه که در اون ، کتاب های بسیار زیاد پزشک ، دنیای کوچک اوا رو از ابتدای کودکی به دنیای بی انتهای افسانه ها و حقایق گوشه گوشه دنیا پیوند میدن. اوا هر چه رو که به یاد داره و هر چه رو که از مادرش شنیده و به پیش از تولدش مربوط می شه ، روایت می کنه . البته یه سیر روایت دیگه هم وجود داره که به ظاهر به دنیای اوا مربوط نمی شه . این داستان از دهکده ای کوچک در اتریش آغاز می شه و به یک کولونی بسته ، در میان کوه های شیلی پیوند می خوره . مردم این روستای کوچک هم مثل قهرمان این بخش از داستان _ رولف کارله _ از مهاجران آلمانی زبان ِ شمال اروپا بودند که از همون ابتدای ورود به این سرزمین ، با ایجاد یک کولونی ، سعی کردند آداب و رسوم ، فرهنگ و حتی نوع زندگی گذشته خودشون رو حفظ کنند و موفق هم شدند . به طوری که اگه کسی رو با چشم بسته به اون روستا ببرند و اون جا چشمانش رو باز کنند ، فکر می کنه به شمال اروپا اومده! اما رولف پس از ورود به این جامعه کوچک ، به طور اتفاقی با حوادث بیرون اون ارتباط پیدا می کنه و نمی تونه از کنار اون همه حادثه که مث یه سیل ِ مخرب ، در لحظه ای مسیر زندگی دسته بزرگی از انسان ها رو عوض می کنه ، بی تفاوت بگذره . او یه دوربین فیلمبرداری روی دوشش می ذاره و با دفترچه یادداشتش میون چریک ها میره. مث اونا زندگی می کنه تا بتونه دلیل مبارزاتشون ، انگیزه و هدفشون رو درک کنه . او بدون این که بخواد ، به یه گزارشگر موفق تلویزیونی تبدیل می شه ؛ اما مدارکی که به صورت فیلم و گزارش تهیه کرده ، علیه دوستان چریکش هست . به همین دلیل اونا رو از دسترس مقامات دور  می کنه و در مسیر کمک به دوستانش هست که زندگی او و  اوا به هم پیوند می خوره . در واقع راوی تمام حوادثی که از ابتدای زندگی بر رولف گذشته ، اوا هست! این خاطرات و شنیده ها رو خود رولف برای اوا بازگو کرده و در ذهن اوا صیقل خورده و ...... شاید بخشی از اونا هم برساخته ذهن خود اوا باشن ! چیزی که مسلمه اینه که حقایق ، انکار ناپذیرند و اگه متعلق به زندگی رولف نباشن ، به خیلی های دیگه تعلق دارن . مهم اینه که اتفاق افتادن .

اوا هم یک زن معمولی نیست . او عنصر مهم داستان های ایزابل هست ؛ پس باید توانایی های خاص داشته باشه ، مث ساختن یه زندگی پر فراز و نشیب برای شخصی همچون رولف .

راوی رمان « پائولا » و قهرمان بلا منازع اون ، خود ایزابل هست . او در این کتاب خودش رو و خانواده و ملتش رو برای دخترش پائولا روایت می کنه . پائولا ی عزیز او در 1990 به کما رفت و در 1991 درگذشت . ایزابل در این یک سال که بر بالین دخترش بود ، زندگی خود را برای او روایت کرد و سه سال بعد آن ها را به صورت کتابی منتشر کرد که نام دخترش را بر خود داشت .

« در پائولا اولین بار بود که خاطرات می نوشتم . در خاطرات ، از آدم انتظار دارند حقیقت را بگوید . ناپدری و مادرم در تمام صفحات این کتاب اعتراض داشتند ؛ چون آن چه من از کودکی و زندگی ام در ذهن داشتم ، کاملاً با ان چه آن ها دیده بودند تفاوت داشت . من نقاط برجسته ، احساسات و شبکه ای نامرئی را می دیدم که این نقاط را به هم متصل  می کرد . این هم شکل دیگری از حقیقت است . » (3)

با این که رمان « از عشق و سایه ها » توسط دانای کل روایت می شه ؛ راوی حقیقی اون هم یک زن هست . ایرنه ، عکاس و خبرنگار مجله ای برای زنان که یادآور خود ایزابل در سال های جوانی ش هست . زمانی که خود او چنین شغلی داشت . صحنه ای دهشت آور در این رمان وجود داره که بد نیست بهش اشاره بشه . ایرنه با همکارش فرانسیسکو ، پنهانی به یک معدن متروکه میرن که پرده از حقیقتی دردآور بردارند . طبق ادعای چریک ها و اعترافات مدهوشانه یه نظامی ، گروهی از مردم به صورت دسته جمعی در اون معدن دفن شدند . ایرنه و فرانسیسکو موفق می شن که از اجساد و محل ، عکس تهیه کنند و این عکس ها از طریق پسر دایی ایرنه _ که خودش هم نظامی بود _ بین افسران ارتش پخش می شه . دولت برای جلوگیری از روی دادن آشوب و شورش بین نظامیان ، گروهی از اونا از جمله پسر دایی ایرنه رو ، به جرمی واهی ، تیر بارون می کنه و دستور به انفجار و انهدام معدن میده تا مدرکی برای بعد باقی نمونه . ایرنه و فرانسیسکو از شیلی به اسپانیا می گریزند و مسئولیت روایتگری ایرنه از همین جا اغاز می شه ؛ از نقطه ای که با وطنش شیلی خداحافظی می کنه و قول میده تا یاد و خاطره مبارزان و قهرمانان اون رو زنده نگه داره .

جالب این جاست که ایزابل در کتاب « پائولا » تعریف می کنه :

مدتی پس از انتشار « از عشق و سایه ها » اتفاقی به یه کشیش برخورد  می کنه . اون کشیش از ایزابل می پرسه که ایا حادثه معدن متروکه رو از جایی شنیده و در رمانش نقل کرده بود ؟ ایزابل هم توضیح میده که همه رو از ذهن خودش بیرون کشیده بوده . بعد از اون کشیش بهش میگه : « این ماجرا عیناً و در همون سال ها اتفاق افتاده و یکی از کسایی که به اون معدن رفته و اجساد قربانی ها رو از نزدیک دیده ، خود من بودم ! » ... و ایزابل به ما میگه که نمی دونسته چطور برای اون کشیش ، در مورد نیروهای نامرئی که بعضی مطالب رو به ذهنش القاء می کنن، توضیح بده !

1_ ماهنامه فرهنگی هنری کامیاب ؛ ش 1 ، اسفند 80 ؛ ص 8 .

2_ تلفظ صحیح آن ایزابل آیــِــنده است . اما بین ما به این صورت ( آلنده ) جا افتاده .

3_ منبع پیشین ؛ ص 17 .

۱۳۸٦/٢/۱۱ | ٦:٤٩ ‎ب.ظ | نظرات () |

به خاکم کن 

در پیشانی خود 

ای یار ! 

در پیشانی خود مرا گوری همیشه بنا کن 

مرا در صدای خود بگذار 

و بخوان 

اولین کلام را

اولین اسم خداوند :

" عشق "

سلام !

سلام عشق !

« رامی »

* یه کتاب : " ترانه های ابراهیم منصفی ( رامی ) " ؛ نشر ماه ریز

** این شعر رو اتفاقی توی یه سایت دیدم که الآن آدرسش یادم نیست . کتابی که گفتم رو هنوز پیدا نکردم !

***مدتی بعد : این کتاب رو توی نمایشگاه کتاب دبدم . به لهجۀ بندرعباسی بود و سی دی هم داشت با صدای خود رامی . من سی دی شو گرفتم .

۱۳۸٥/۱۱/۱٠ | ٦:۳٢ ‎ب.ظ | نظرات () |

اسکندر به سنین جوانی رسیده است . پدرش ، فیلیپ ، بنا به مصالح سیاسی زن جوانی برگزیده و در شب مراسم ازدواج ، به دلیل توهینی که به المپیاس ، مادر اسکندر ، روا داشته بود با پسرش درگیر می شود . پس از این جریان مادر و پسر دیگر قصر پلا را جای خود نمی دانند و شبانه می گریزند . منشی خصوصی فیلیپ که از دوستان اسکندر است ، در مدتی که اسکندر دور از کاخ پدر به سر می برد ، سعی می کند وجهه از دست رفته او را نزد پدرش بازگرداند . بالاخره آرامشی مصلحتی میان آن دو برقرار می شود ؛ زیرا فیلیپ در تدارک لشکر کشی به پارساست .

فیلیپ بی خبر به معبد دِلفی می رود تا شخصاً از پیشگویی کاهن آن جا بهره مند شود. پاسخی که از جانب آپولودریافت می کند چنین است :

تاجی بر سر گاو نر است .

همه کارها انجام شده است .

آن کس که او را ضربه خواهد زد ، آماده است .

منشی مخصوص این پیشگویی را پاسخی از پیش آماده شده از سوی کاهن معبد می شمارد و برای آرامش فیلیپ ، گاو نر را تعبیری از نشان پرسپلیس ، پایتخت پارسیان ، می داند که فیلیپقصد حمله به آن جا را دارد .

اما فیلیپ به او می گوید که در زمان جوانی ، سربازانش وی را گاو نرخطاب می کرده اند !

و در همین روزها اسکندر و یاران صمیمی اش از تبعیدی خود خواسته باز می گردند تا در کنار فیلیپحضور داشته باشند .

اینک روزی است که مراسم عروسی کلئوپاترا، خواهر اسکندر ، انجام می شود و در چنین روزی است که :

به راستی نمایشی دیدنی و خارق العاده بود ! تابش نور آفتاب و هوای بی نهایت لطیف و صاف آن روز ، جلوه ای خاص بدان واقعه می بخشید و آن را تماشایی تر از هر نمایشی می ساخت . راه پیمایان ِ قسمت جلو  در شرف ورود به آمفی تئاتر بودند و مجسمه ها یک به یک از قسمت نیم دایره ای شکلی که به گروه نوازندگان موسیقی اختصاص داشت ، عبور داده شدند و بعد آنها را در ردیف هایی در جلوی صحنه نمایش مستقر ساختند .  ...

کاهنان در میان ابری از دود عبور کردند و سپس پسران خردسال که مشغول رقصیدن و پایکوبی و آواز خوانی برای عروس بودند ؛ ... حال نوبت اسکندر مقدونی و اسکندر اِپیروس بود. آنان نیز عبور کردند و شهریار مقدونیه نیز به نزدیک آنان رسید . ... اِئومِنِس شاهد ورود دو شاهزاده جوان به داخل آمفی تئاتر شد و صدای تشویق شیفته وارانه جمعیت تماشاچی را شنید ؛ درست در همان لحظه شهریار به قسمت سایه داری که طاق ورودی در آن واقع بود ، وارد گشت . اِئومِنِسبا گوشه چشم ، محافظان فیلیپ را مشاهده نمود که خود را برای لحظاتی متوقف شاختند ... او با دقت بیشتری به آن ها خیره شد : یکی از آن ها درکنار سایر محافظان حضور نداشت !

درست درهمان لحظه فیلیپ وارد قسمت آفتابی آمفی تئاتر شد و اِئومِنِسکه ناگهان دریافت چه اتفاقی در شرف وقوع است ، با صدای بلندی فریاد کشید . اما نعره جمعیت تماشاچی که به ستایش و تشویق شهریار مقدونیه مشغول بودند ، بسیار قوی تر از صدای فریاد او بود . همه چیز به سرعت اتفاق افتاد . همچون آذرخش ، محافظ مفقود شده ناگهان از زیر طاق سایه دار بیرون آمد ؛ در حالی که خنجر کوتاهی در دست داشت . او به سوی شاه هجوم برد و سلاح مرگبار خود را به پهلوی او فرو کرد و آن را تا دسته در گوشت بدن فیلیپ فرو برد و سپس به سرعت فرار کرد .

اسکندر که با مشاهده چهره های وحشت زده جمعیت تماشاچی ، پی برد که حادثه وحشتناکی روی داده است  ، ناگهان به عقب برگشت . درست یک لحظه پس از مجروح شدن پدرش ، و صورت او را دید که همچون نقاب عاج ِ خدایان اُلمپ، به شدت به سپیدی گرایید . او فیلیپ را دید که ناگهان تلو تلو خورد ، پهلوی خود را با دست گرفت ، در حالی که خونی شدید از بدنش بیرون جهید و شنل سپیدش را خونین ساخت ...

اسکندر پیش از آن که پدرش بر زمین بیفتد ، به او رسید و او را در آغوش خود نگاه داشت ؛ در حالی که خونی سرخ ، با قدرت تمام از بدنش به بیرون جاری می شد و همه لباس ها و بازوان و دست های او را به خود آغشته می ساخت .

اسکندر فریاد زد : « پدر جان !» و هق هق گریه او را متوقف ساخت .وی را محکم به سینه خود فشرد : « نه نه ، پدر جان !... » فیلیپ اشک های سوزان پسرش را بر روی گونه های عاری از خون خود احساس کرد .

آسمان بر فراز سر  ِ فیلیپ ، در جشنی از انوار و رنگ هایی روشن و گوناگون منفجر گشت و سپس همه چیز ناگهان به تاریکی گرایید ...

در آن هنگام بود که فیلیپ در ظلمت و تاریکی و سکوت سقوط کرد .

۱۳۸٥/٩/۱٦ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نظرات () |

 دیروز و امروز انقدر غیر منتظره بوده که حیفم اومد بهشون اشاره نکنم . اصلاً از قبلش قرار بود دیروز با دوست جونم بریم بیرون . اولش به شهر کتاب نیاوران یک َسر زدیم و طبق معمول ، وحشیانه به کتابها و کاست های موسیقی حمله بردیم تا ببینیم چی به چنگ میاریم . یک کتابو که از قبل نشون کرده بودم ، اون جا نداشتن . اما اون رمانی که اسمشو شنیده بودم رو دیدم . اسمش هست « شهری که زیر درختان سدر مرد » از آقای خسَرو حمزوی . از این نویسنده حدود سه کتاب دیگه هم بود که من رمان « وقتی سَموم بر تن یک ساق می وزید » رو فقط گرفتم . پشت جلدش در مورد ویژگی های اون چیزایی نوشته بود که خوشم اومد . حالا آشنایی من با این نویسنده بر می گرده به مطلبی که حدوداً هفته پیش تو یک وبلاگ خوندم . اون جا گفته شده بود که در برنامه نقد کتاب شبکه چهار ، آقایون منتقد ! کتاب « شهری که ... » رو برای نقد برگزیده بودن و دست آخر حکم به نخوندنش دادند : " آقا اینو اصلاً نخونین ، به درد نمی خوره..." !  نویسنده وبلاگ مذکور گفته بود که دوستش ، به عنوان یک بیننده ، برخلاف توصیه آقایون منتقد ! همون موقع از طریق اینترنت ، سفارش کتابو داده بود و ایشون اضافه کرده بود که اینم یکی از روش های ترویج مطالعه کتاب _ البته از نوع غیر مستقیمش _ هست . بهتره نکاتی در این باب ذکر بشن :

1_ مجری و خط دهنده اصلی این برنامه ، آقای محترم « قصه ظهر جمعه » هستن .

2_ این آقا و آقای زنوزی ( یکی از نویسندگان معاصر ) این عمل شریف تکفیر رو در مورد رمان معروف و مشهور « کوری » ( برنده نوبل ) از ژوزه ساراماگو ی نازنین هم انجام داده بودن که این یکی رو خودم شاهد بودم . طرفین می فرمودن که اصلاً نوبل هم نباید به این اثر اهدا می شد !

خوب این جوری شد که من قصد کردم مطالعه اون رمان ایرانی تکفیر شده رو شروع کنم و دیروز تصمیم گرفتم اول از یه کتاب دیگه نویسنده آغاز کنم ! بعدش هم فهمیدم که رمان « خش خش تن برهنه تاک » که تو این سال ها خیلی اسمشو دیدم و شنیدم ، اثر دیگه آقای حمزوی هست . بعداً در مورد هر کدوم از اینا که تونستم بخونمشون ، براتون بیشتر می گم .

بعدش کتاب مورد علاقه سال های پیشم رو دیدم : « داستان دو شهر » از دیکنز نازنین . ترجمه آقای ابراهیم یونسی رو خریدم . کتاب دیگه ای که خریدم ، اسمش هست « تصوف و سوررئالیسم » ( فکر کنم اسب چوبی از این اسم خوشش بیاد ) نوشته آدونیس ( علی احمد سعید ) و ترجمه دکتر حبیب الله عباسی .

موسیقی « باغ اسرار » رو هم تهیه کردم که به زودی ، مختصراً معرفیش می کنم .

موقع برگشتن اوضاع حسابی برفی و سوزناک شده بود . منم که از اول نقشه کشیده بودم برای رفتن به « بسکین رابینز » ، دوباره پیشنهادم رو به دوست جون گفتم . از تجریش تا نزدیک پارک وی پیاده رفتیم . آخه دلمون برای خیابون ولیعصر و پیاده روی در هوای زمستانی ش هم تنگ شده بود . تعریف      « بسکین رابینز » رو قبلاً از کوکا کولا لایت شنیده بودم ( یعنی توی وبلاگشون خونده بودم ) . این که من بعضی خوراکی ها رو در عین مطالعه وبلاگ ها کشف می کنم تازگی نداره . قبلاً هم حین خوندن وبلاگ هیرودیا ، فهمیدم چیزی به نام کرانچی فلفلی هم اومده و من تا اون موقع کشفش نکرده بودم .

خوب ... حالا میریم به « بسکین رابینز » ؛ با دوست جون تصمیم گرفتیم طعم نعناع _ شکلات و دارچین _میپل بادام رو بیازماییم . به نظر من بهتریناش بودن !

بعدش هم که توی راه برگشتن ، چهار ساعت توی راه بندون ِ ناشی از بارش همون برف گشَنگ ! موندیم .

از دو هفته پیش یک برنامه خیلی خوب داره از شبکه چهار سیما پخش   می شه به اسم « مستند چهار » . تهیه کننده و مجری این برنامه خیلی خوب ، آقای محمد حمیدی مقدم هست . ایشون حدود چهار یا پنج سال پیش ، یه مدت مجری برنامه سینما چهار بودن و من تماشای برنامه سینما یک رو با اجرای ایشون شروع کردم ( شاید هم اولین سری ِ این برنامه رو ایشون تهیه کرده بودن ) . به هر صورت این برنامه جدید هم ، مثل باقی کارهای ایشون فوق العاده و متفاوته ؛ از اجرا و دکور و انتخاب فیلم ها گرفته تا موزیک و تیتراژ و ... همه چیزهایی که یک برنامه رو متفاوت و جالب توجه می کنه . اون دوتا برنامه قبلی ِ ایشون رو هم که اسم بردم ، به نظرم با سری های مشابه شون که بدون حضور آقای حمیدی مقدم تهیه شده ، خیلی فرق داشتند .

اولین فیلمی که از برنامه « مستند چهار » _ سه شنبه شب _ پخش شد ، اسمش بود « کودکان گمشده » و یکی از کارگردان هاش یک آقای ایرانی به نام علی صمدی احدی بوده که الآن مقیم آلمان هستن . گذشته از این که فیلم خیلی تأثیر گذار بود و واقعیات زیاد و تاکنون ناگفته ای رو در خود داشت ، صحبت های خود آقایان صمدی و حمیدی مقدم بود که البته همون شب پخش نشد ( توضیحاً بگم که فکر می کنم این گفتگوهای مجزا که باز هم فکر کنم همیشه طولانی هست ، در شب بعد از پخش فیلم ، قراره نمایش داده بشه و بعد از ظهرهای شنبه هم قراره تکرار بشه _ حالا باید به جدول برنامه های شبکه چهار بیشتر دقت کنم تا دقیقاً این قضیه رو کشف کنم ) .

نمی خوام زیاد توضیح بدم ، ولی اگه فرصت داشتید حتماً این برنامه ها رو ببینید . دوست جونم که اینا رو واسه خودش ضبط می کنه تا سر فرصت ، باز هم ببیندشون .

آقای صمدی می گفتن که فیلمشون خیلی تأثیر گذار بوده و وقتی در مجلس آلمان به نمایش دراومده ، از اون به بعد دولت آلمان کمک هاشو به کشور اوگاندا _ کشوری که بستر جریان فیلم بود _ به شرطی ادامه میده که این کمک ها برای برقراری صلح بین دولت و شورشی ها و کمک به بهبود وضعیت مردم اون جا صرف بشه . یکی از بچه هایی که در فیلم حضور داشت ، یه دختر بود به اسم جنیفر . الآن ازدواج کرده و اسم بچه شو ، هم نام آقای صمدی ، گذاشته علی . چون این فرد در زندگی اون تأثیری خاص گذاشته ؛ جنیفر می خواست خیاط بشه و شرایط زندگی خودش و مادرشو بهتر کنه . آقای صمدی و همکارش الیور استولز ، اومدن برای اون چرخ خیاطی خریدن . در ادامه ، آقای صمدی گفتن که هزینه داروی بیماری مالاریا به پول ما می شه پونصد تومن ؛ اما همین پول رو هم خیلی ها در اون کشور ندارن که جون بچه هاشونو نجات بدن و مادرهای زیادی باید شاهد مرگ بچه هاشون باشن . حالا این آقا و آقای استولز ، بعد از بازگشت به کشورشون ، این موضوع رو با دوستاشون مطرح کردن و تونستن حدود سیزده میلیون تومن جمع کنند . اونها با این پول دارو ، پزشک و شرایط لازم دیگه رو برای ریشه کن کردن این بیماری در اون منطقه فراهم کردن !

من که نمی تونم چیزی بگم . فقط ته دلم یه احساسی دارم که طعم خنک نعناعی اون بستنی رو به یادم میاره .

بله ، می بینید که مطالب باز هم طولانی شده . اما هر چقدرشو که دوست داشتید ، بخونید . اون نواهایی که قراره به گوش ما برسن و در زندگی ما تأثیر بذارن ، همیشه در جریانند و بالاخره روح ما می تونه اونا رو بشنوه .

۱۳۸٥/٩/۱۱ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نظرات () |

حدود دو سال پیش کتابی سه جلدی خواندم به نام " اسکندر " . مدت ها بود به دنبال متنی می گشتم تا اطلاعاتی در مورد اسکندر مقدونی به دست بیاورم . این شخصیت ، از وقتی چیزهایی در موردش دانستم ، برایم در هاله ای از ابهام قرار داشته است . شخصیتی که تاریخ واقع نگر از یک سو او را مهاجم و نابودگر نشان می دهد و از سویی دیگر در عرفان ، به یک نماد روحانی و جستجوگر مبدل شده ؛ کسی که باخضر به ظلمات می رود ولی موفق به یافتن آب حیات نمی شود . درمتون مختلفی می شود با این شخصیت مثبت ملاقات کرد مثل " شرفنامه و اقبالنامه " اثر نظامی گنجوی ، و مشهورترین تعبیر در مورد جلوه نیک او اصطلاح آیینه اسکندر است :

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

 ( حافظ )

در مورد این اصطلاح می شود به طور مفصل و جداگانه و ارتباطی که با نمادهای عرفانی دارد ، سخن گفت .

به هر صورت ، در این جا قصد دارم در مورد کتابی که خواندم مطالبی را بنویسم . همان طور که اشاره شد ، این رمان در سه مجلد منتشر شده که هر مجلد نامی جداگانه دارد :

1_ فرزند یک رؤیا

2_ شن های آمُن

3_ آخر دنیا

نویسنده این رمان بلند ، پروفسور والریو ماسیمو مانفردی ، اهل ایتالیا است . این کتاب در 1998 به زبان ایتالیایی و توسط انتشارات Arnoldo Mondadori در ایتالیا چاپ شد . در ایران ، ترجمه فارسی آن را خانم فریده مهدوی دامغانی ، با نثری زیبا و روان انجام داده اند و سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز آن را برای اولین بار در پاییز 1382 منتشر کرده است .

در ابتدای کتاب ، پیشگفتاری کوتاه از ناشر ایتالیایی آن خطاب به ترجمه کتاب به زبان پارسی آمده است و این طور آغاز می شود :

انتشارات آرنُلدو مُندادُری با عمیق ترین احساسات باطنی ، به چاپ کتاب اسکندر به زبان پارسی ، درودی صمیمانه می فرستد .

کتابی که پس از بیش از دو هزار سال ، اسکندر مقدونی را دیگر بار به ایران زمین باز می گرداند . جای تردید نیست که مانفردی ، با نگارش داستان دل انگیز خود که بر اساس اعمال و کردار به یاد ماندنی این رهبر و فرمانده بزرگ مقدونی شکل گرفته است ، موفق خواهد شد قلب خوانندگان محترم ایرانی را تسخیر کند ، چنان که قادر شده است قلب میلیون ها نفر از خوانندگان خود را در سراسر جهان تسخیر کند و آن ها را مسحور نوشته خود سازد .

برای ما جای بسی خوشوقتی است که این داستان موفق شده است همچون پلی ارتباطی میان دو جهان باشد ؛ میان سنت یونان و لاتین باستان و سنت پارسی ، که تا این اندازه به یکدیگر نزدیک و هم زمان ، تا بدین حد متفاوت از یکدیگرند !

پس از آن ، نویسنده و مترجم نیز به طور جداگانه ، هر کدام مقدمه ای نوشته اند که چگونگی ورودشان به دنیای اسرار آمیز و جذاب اسکندر و فرهنگ ایرانی را بازگو می کند .

باید یادآور شوم که خانم مهدوی دامغانی به زبان های لاتین ، فرانسوی ، اسپانیایی ، انگلیسی ، آلمانی ، ... تسلط دارند و آثار گرانقدری همچون بهشت گمشده از جان میلتون و کمدی الهی از دانته آلگیری را به فارسی برگردانده اند . ایشان به دلیل ترجمه آثار دانته ، جایزه بین المللی ترجمه مُنسلیچه را در سال 2003 از کشور ایتالیا و نشان افتخار طلای شهر فلورانس و شهر راونا دریافت کرده اند .

آن چه که مرا همواره به سمت اسکندر و شناخت بیشتر او می کشاند ، پرسش هایی بود که از همان زمان آشنایی نخستین و اندک با نام و کردار او در ذهنم پدید آمدند و گسترده تر شدند . نام کتاب ، حجم آن و نام مترجمش مرا به خواندن آن ترغیب کرد و این طور بود که دریافتم تصورات من تنها دریاچه ای کوچک و کم عمق ، در مقابل دریای با عظمت و ناشناختنی تاریخ و افسانه بوده اند . . .

حقیقتی که در این مورد می خواهم بگویم ، در بخشی از مقدمه مترجم کتاب ، به زیبایی بیان شده است ؛ بنابراین ترجیح می دهم آن بخش را عیناً بنویسم و با آن ، نوشته خود را به پایان ببرم . اما مطمئنم که این یادداشت ، تازه آغاز کار است و اسکندر می خواهد که بخش هایی از داستان خیال انگیز و پر کشش اش بازگو شود . فکر می کنم در یادداشت های بعدی ، بخش هایی از این رمان را با توضیحات لازم ، نقل خواهم کرد .

اما مترجم گرامی در قسمتی از مقدمه خود نوشته اند :

... شروع به کار کردم ، در حالی که به سرنوشت لبخند می زدم ... با خود می اندیشیدم که دقیقاً من ، به عنوان یکی از مترجمان ایرانی ، باید با اسکندرمقدونی رویارو می گشتم ... موجودی که همواره از همان دوران کودکی از ماهیتی عجیب ، توضیح ناپذیر و همزمان مسحور کننده برای من برخوردار شده بود ... و اینک با پایان یافتن این اثر ، سرنوشت را سپاس می گویم .

سپاس می گویم زیرا به نظرم می رسد که علی رغم این واقعیت انکار ناپذیر که هرگز کسی نخواهد توانست به شناخت ِ کامل ِ اسکندر مقدونی نائل گردد ، یا به توضیح اعمال و کردار او بپردازد ، آری ، با آگاهی کامل از این حقیقت ِ اجتناب ناپذیر ، اینک می توانم با کمال آرامش اظهار دارم که سرانجام این امکان را یافتم تا پاسخ بسیاری از سؤالاتی را که همواره در ذهن خویش انبار داشته ام ، بیابم ! سؤالاتی که اغلب بیهوده از خود پرسیده بودم .

و شاید یگانه چیزی که اینک بتوانم بیان دارم این است که به راستی جای بسی تأسف است که اسکندر مقدونی به سرزمین ما ، ایران زمین ، حمله کرد ؛ و این که نام اسکندر مقدونی در ایران ، صرفاً به عنوان یک متجاوز و یک «دشمن» بی رحم شناخته شده است . زیرا در غیر این صورت ، شاید ما ایرانیان ِ امروزی می توانستیم او را با دیده ای دیگر بنگریم ... چونان که غربی ها او را می نگرند .

...اما بیش از هر چیز ، این کتاب به ما کمک می کند که با هویت حقیقی ِ این قهرمان باستانی آشنایی بهتر و بیشتری یابیم و او را با دیده ای دیگر ، در چارچوب هستی پرافتخار و کوتاه مدتش بنگریم .

۱۳۸٥/٩/٥ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | نظرات () |

« خبرهای جدید و ناجوری شنیده ام . توی مزرعه قتلی اتفاق افتاده است . می دانم که نباید خودم را سرزنش کنم . منظورم این است که ... »

اینا حرفای یک کارآگاه پلیس نیست ، همچنین حرفای یه مزرعه دار یا هر کس دیگه ای شبیه اینا . اما گوینده این حرفا یه جورایی خودشو همه کاره و مسئول احساس می کنه . اسمش هم هست :

هنک ، سگ گاوچران !

بله ! تمام این کتاب و کتابای بعدی از این دست رو همین جناب هنک نقل می که ، اونم از دید خودش . « ماجراهای دست اول » جلد اول این مجموعه ست و تا حالا ۱۲ جلدش در ایران ترجمه شده ـ توسط آقای فرزاد فربد ـ و کتابهای پنجره اونا رو متشر کرده . اما در مقدمه کتاب نوشته شده که در امریکا بیش از سی جلد اون منتشر شده .

من فقط همین یه جلد رو خوندم اما خیلی از سبک نوشتنش خوشم اومده و این که راوی یه سگه . سگی که خودش رو از همه سگها بهتر ، زرنگ تر و زیباتر می بینه و حتی به خودش اجازه می ده از آدم ها هم انتقاد کنه . در این امر تا جایی پیش می ره که وقتی به علت کار خطایی که انجام داده ، صاحب مزرعه تنبیه ش می کنه ، می ذاره از اون مزرعه می ره . با این کارش هم می خواد صاحب مزرعه رو تنبیه کنه یعنی اونا رو از داشتن نعمت وجودی مثل خودش محروم کنه :

« بلند شدم و یکهو فهمیدم که چه باید بکنم . راه دیگری برایم نگذاشته بودند .

برای آخرین بار نگاهی به رختخوابم در زیر مخازن بنزین انداختم و از تپه بالا رفتم . ..

... مثل یک جانی ، یاغی ، آواره و مثل یک سگ وحشی به سوی زندگی جدید رفتم . »

در ضمن ، گاهی این سگ ـ که اسمش هم هنک هست ـ از خودش اظهار فضل می کنه و مثلاْ از نظر ریشه شناسی و تبار شناسی واژه ، میاد یه واژه رو توضیح یم ده و یا در مورد یه قوم و قبیله ( کایوت ها ) اظلاعات گران بهایی رو در اختیار ما می ذاره !

پشت جلد کتاب نوشته :

« داستان های هنک سگ گاوچران که ترکیبی است از واقعیت ، تجربیات زندگی ، شوخی و ماجراجویی ، باعث شده تا هنک هزاران طرفدار پر و پا قرص در میان بچه ها و بزرگسالان داشته باشد . »

اولین جلد از این سری داستان ها در سال ۱۹۸۳ منتشر شده و نویسنده ش شخصی ست به نام جان آر. اریکسون . خود این آقا که متولد میدلند تگزاسه ، اولش گاوچران بوده و بعد مدیر یک مزرعه می شه . داستان گویی ش هم که حرف نداره . در این کتابها اون سعی داره تا از زاویه دید این آقا سگه که خودشو فرمانده مزرعه می دونه ، زندگی روزمره در یکی از مزرعه های تگزاس رو تعریف کنه .

هنک در مزرعه یه دوست داره به نام دراور . این دو نام در واقع اسم سگهای خود اریکسون بودند . حتماْ این جوری می خواد از خاطرات اونا یادی کرده باشه . بله ، دراور یه کم ـ یه کم ها ـ مسئولیت پذیر تر و محتاط تره و دسته گل های نسبتاْ کمتری به آب می ده . اما این خصلتش از طرف هنک به ترسو بودن تعبیر می شه و همین باعث می شه تا هنک اونو به حاشیه داستانهاش ببره و کمتر عددی به حساب بیاردش .

نکته جالب این جاست که در اواسط کتاب و اونجایی که هنک به قول خودش یاغی می شه و فرار می کنه ، با کایوت ها رو به رو می شه .  توضیحاْ‌ عرض کنم که کایوت ( مثل همون حیوونه توی کارتون راد رانر = میگ میگ خودمون ، که دنبال میگ میگ می کنه ) حیوونی هست که از گرگ و  روباه کمی کوچکتره و شب ها برای شکار حیوونهای کوچک تر از لونه ش خارج می شه ، توی امریکا زندگی می کنه و .... بله می گفتم که هنک با کایوت ها رو به رو می شه و توصیفی که از اونها داره دقیقاْ ـ توجه کنید دوستان دقیقاْ ـ نگاه و توصیفیه که امریکایی های نژاد پرست از سرخپوست ها دارند . یعنی اونا رو موجوداتی بی فرهنگ ، کثیف ، زشت و عقب مانده معرفی می کنه . اسم هایی که کایوت ها دارند اسم های سرخپوستیه ؛ برای مثال به این نام ها توجه کنید :

« در ماه کامل خیلی روده خرگوش خورد » : این اسم رئیس قبیله کایوت هاست که اونو به اختصار رئیس روده یا روده صدا می زنند . فکر کنید وقتی اسم یه آدم روده باشه چقدر می تونه از لحاظ فرهنگی و شخصیتی عقب مونده و قابل ترحم باشه !

« دختری که خون خورد »‌ :‌ این اسم کایوتیه که هنک دست بر قضا عاشقش می شه ولی در نهایت بهش وفا نمی کنه !

« قروچه » : ( به نظر من با نمک ترین اسم این کتابه ) برادر اون دختره که هنک عاشقش شده و از قضا می خواد سر به تن داماد آینده نباشه !

« پوره » و « فین فین » :‌ دوستای هنک که با هم می رن لات بازی و دزدی آبجو از انبار مزرعه .

به غیر از اسامی ، حرف زدن کایوت ها هم مثل سرخپوست هاست ؛ مثلاْ رئیس روده در ابتدای آشنایی به هنک می گه :

« سگ ، احمق بود که دختر کایوت در دره تعقیب کرد . کیلی کیلی ( خیلی خیلی ) احمق بود که مزرعه ترک کرد و بدون کلاه گنده و بوم بوم این جا آمد . »

بعدش هنک لطف می کنه و به عنوان توضیح فضل فروشانه ، زبان محلی کایوتی رو ترجمه می کنه و می گه که منظور از کلاه گنده همون گاوچران یا مزرعه دار هست و بوم بوم هم یعنی تفنگ .

اولش فکر کردم نویسنده یه ذره بگی نگی افکار نژاد پرستانه و ضد سرخپوستانه داره ، اما بعدش ـ بلافاصله ـ به این نتیجه رسیدم که اون داره ماجرا رو از قول هنک نقل می کنه . آدم که یه کم دقت کنه می بینه خالی بندی ها ، فضل فروشی ها و تکبر احمقانه هنک خیلی به امریکایی ها نزدیک می شه . انگار هنک نماد گروهی از امریکایی هاست که همه جا و همه چیز رو از آن خود می دونن ، خیلی خودشونو بزرگ می بینن و به دیگران به ویژه سرخپوست ها احترام نمی ذارن . شاید قصد اریکسون  نقد یواشکی این جور آدما ست ! حالا می شه فهمید چرا کایوتها اونجوری توصیف شدن . خود هنک هم یکی ـ دو بار از صفت دزد برای کایوت ها استفاده می کنه . همون طور که بعضی از امریکایی ها بدترین القاب رو به سرخپوستها نسبت می دن .

اما جالب این جاس که وقتی پای دزدی به میون میاد ، نویسنده با زیرکی حرف اصلی رو می زنه : یه جایی از داستان که هنک دیگه تصمیم خودشو گرفته و به خاطر ازدواج با کایوت خانومی قراره عضو قبیله شون بشه ، ماجرای شبی رو تعریف می کنه که با پوره و فین فین می رن دزدی . اونا به انبار آبجوی مزرعه سابق هنک می زنن و بعد از این که دلی از عزا در میارن ،  آخرش کایوت ها مجبور می شن هنک رو روی کولشون بگیرن و برگردونن ( انقدر که باده نوشیده بود حیوونی ! ) . به نظر میاد اونی که ادعاش می شه از همه دزدتر و حریص تره ! 

و اصلاْ دلیل تنبیه و فرار هنک هم دزدی بوده . البته زیاد هم تقصیر نداشت . اون فقط یه مرغ مرده رو خورده بود اما چون در میان کوهی از مدرک جرم ( پرها ) خوابش برده بود ، صاحبانش فکر کردن پس خودش هم مرغه رو خفه کرده . تازه ! وقتی هنک داشته خودشو راضی می کرد که جنازه رو بخوره ، دلیل آوردن و یکی به دو کردنش با خودش ( وجدانش ) انقدر جالب بود که نگید !

حیفم میاد یه بخش کوچولو از کتاب رو نقل نکنم . برای همین توصیف هنک از رئیس قبیله کایوت ها رو انتخاب می کنم تو اولین دیدارشون . تجسم کنین یه سگ رو به روی یه گله کایوت ایستاده و اینا رو تو دلش می گه . مقدار زیادی هم حس خود بزرگ بینی و پررویی بی شرمانه امریکایی ! قاطیشه :  

« پیر ترین کایوت رئیس قبیله بود . اسم کامل او در ماه کامل خیلی روده خرگوش خورد بود که در فرهنگ کایوت ها اسم قشنگی است . فکرش را بکنید که یک مادر توله ای با این اسم را در بغل داشته باشد . همین نشان می دهد که کایوت ها چقدر عقب مانده اند .

به هر حال ،‌ هیچ کس اسم کامل او را نمی گفت به غیر از مواقعی که تشریفات یا شورای جنگی در کار بود . بیشتر او را رئیس روده یا حتی فقط روده صدا می زدند . روده شیطانی پیر و استخوانی بود . می توانستی دنده هایش را بشماری . مثل گاو آهنی بود که روی آن یک پتوی خیس کشیده باشند . موقع راه رفتن می لنگید و دست چپش را که چند انگشتش قطع شده بود ، جمع می کرد . جلوی صورتش هم جای زخمی دراز دیده می شد که دماغ را بریده بود . گوش چپش هم طوری بود که انگار موش ها آن را جویده اند . »

تو رو خدا توصیف رو می بینید ؟

البته باید ترجمه بسیار خوب آقای فرزاد فربد رو هم در نظر گرفت که زیبایی ، روان بودن ، شوخ طبعی و ظرافتهای متن رو  تا اون جا که تونستن به فارسی برگردوندن . فکر کنم به زودی بقیه کتاب های این سری رو هم تهیه می کنم و ازشون لذت می برم .

۱۳۸٥/٧/٢٠ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نظرات () |

رمان نو

رمان نو ـ به عنوان طرز جدیدی از نگارش رمان ـ در دهه ۱۹۵۰ در فرانسه پدید آمد . این جریان یک سبک یا مکتب خاص ادبی به شمار نمی آید و نویسندگان آن سعی دارند قالب های معهود رمان سنتی را درهم بشکنند ؛ بنابراین در عناصر آن تغییراتی پدید آوردند . در رمان نو شخصیت و تیپ به آن صورت که در گذشته بود دیده نمی شود ؛ محو و ناپیداست و گاه به صورت یک حرف از حروف الفبا معرفی می شود . سیر منطقی و توالی حوادث در هم می شکند و گاه خط سیر رمان به صورت دایره ای در می آید . رمان طرح مشخصی ندارد و در پی بیان داستان خاصی نیست . اشیا و آن چه در بیرون دیده می شود به عینه و با جزئیات نقل می شود . بر مکان و زمان خاصی تکیه نمی شود ......
در واقع این نوع نوشتار با عصر بدگمانی نوشته ناتالی ساروت و به سوی رمان نو از آلن رب گری یه راه خود را باز کرد . از نویسندگان معروف آن می توان به این افراد و آثارشان اشاره کرد :
آلن رب گری یه : پاک کن ها ـ جن ـ سال گذشته در مارین باد و .............
مارگریت دوراس :‌شیدایی لول و اشتاین ـ مدراتو کانتابیله ـ عاشق و .........
کلود سیمون : جاده فلاندر
ساموئل بکت ( به عنوان یک نمایشنامه نویس )‌ : مالوی ـ در انتظار گودو و ......
ژان پل سارتر به جهت این در هم ریختن ساختار سنتی عنوان ضد رمان را به رمان نو می دهد . زیرا این نویسندگان تجربه را به صورت تکه تکه در می آورند و این قطعات را جا به جا می کنند تا خواننده به صورت بی واسطه از طریق این قطعات به واقعیت تازه ای دست یابد . نویسنده اصلا قصد ندارد خواننده را در صحنه ها و حوادث داستان غرق کند و یا شخصیت ها را به گونه ای بر خواننده تحمیل کند که او خود را در قالب آن ها فراموش کند .
رمان نو به عنوان عکس العملی در برابر ناتوانی رمان سنتی و قالب های آن در توضیح و ارائه پیچیدگی های انسان و زوایای دورنی آن پدید آمد . تاریخ پیدایش آن به سال های پس از جنگ اول و دوم جهانی باز می گردد که هر کدام فجایع و روان پریشی هایی را در ابعاد مختلف زندگی انسان ها بر جای نهادند . احساس پوچی و بی اعتمادی به خود و جامعه که در افراد پدید آمد ‌حتی در آثار اگزیستانسیالیست هایی چون سارتر و کامو نیز دیده می شود . به همین دلیل است که شخصیت ها در رمان نو از ارزش و اعتبار پیشین خود فاصله می گیرند هویت خاصی را در این آثار دارا نمی باشند . این نزول شخصیت بر گرفته از سقوط شخصیت نزد انسان غربی معاصر است که واقعا در جامعه ای مصرفی در مقابل کالاهای متنوع رنگ می بازد و اشیا از هویت و اصالت بیشتری برخوردار می شوند .
درست است که رمان نو به ظاهر هیچ پیام و ایدئولوژی خاصی را مطرح نمی کند و بر آن اصرار می ورزد ؛‌ بازتاب ناخوشایند سرگشتگی همیشگی انسان در هزارتوی شناخت و باز یافتن خویشتن است .

۱۳۸٥/۳/۱ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | نظرات () |

" ارواح دوست داشتنی "

تاملی کوتاه بر دنیای نویسندگی ایزابل آلنده


شهرزاد ادبیات امریکای لاتین در داستانهایش لابیرنتی از ماجراهای واقعی و روابط انسانی می آفریند که بر بستری از امواج تخیل پویا و واقع نمای ذهن توانای او در حرکتند . از هر دالان که وارد دنیای کتابهای او بشویم از دالانهای متعدد دیگری سر در می آوریم که هریک جاذبه های منحصر به فرد خود را دارد و تا مدتها ما را به خود مشغول می کند . دنیایی که او می آفریند و به ما عرضه می کند ، یک دنیای فانتزی با رنگ و لعاب مورد علاقه ما نیست که چشم ها را بنوازد و دهان ها را از فرط تعجب باز نگاه دارد ؛ بلکه جهانی واقعی از عشق ، عاطفه ، خشم ،خشونت ، استبداد ، سانسور و مبارزه برای آزادی و پیروزی است .جهانی است انباشته از انسانهای فقیر و غنی ، انسانهای شریف و فرومایه و انسانهای فهیم و نادان . زن و مرد ، از هر طبقه ای ، در شکل بخشیدن و قوام دادن به صحنه های مختلف نقش دارند و به تکامل شخصیت های محوری بسیار کمک می کنند .
شاید حدود نیمی از شخصیت های آثار برجسته ایزابل را ارواح یا کسانی تشکیل می دهند که در طی ماجراهایی به روح بدل می شوند ؛ " خانه ارواح " حکایت روح های خوب و مهربانی است که سعی می کنند سنت خانواده و در طیفی وسیع تر ، سنت های انسانی جامعه را حفظ کنند و جلوی خدشه دار شدن آنها را بگیرند . آنها راه نمی روند ، در جلد کسی نمی روند ، چیزی را ویران نمی کنند و کسی را نمی ترسانند . این روح ها مدتی در این دنیا زندگی کرده اند و تجارب ارزنده خود را به نسل های بعدی انتقال داده اند . این تجربه ها به شکل خاطرات و یادکردهایی توسط شخصیت های محوری جان می گیرند و صاحبان آنها دوباره _ در مدتی کوتاه یا بلند ، یک یا چند بار _ ظهور می کنند . روح کلارا ، که حتی پس از مرگش همچنان شخصیت مسلط بر داستان است ، نوه اش را که گرفتار زندان و شکنجه دیکتاتوری شده است ، از تحلیل رفتن و مردن تدریجی می رهاند و او را تشویق می کند که با روایت و نوشتن در ذهنش با زندگی همراه باشد .
سرتاسر کتاب لطیف " پائولا " نامه بلندی است که ایزابل برای یک روح می نویسد ؛ روح دخترش که در بستر بیماریِ پیش رونده و درمان ناپذیرش ، با مرگ و زندگی دست به گریبان است . او با اشک و آه زندگی خود را در حضور این روح ، به عنوان شاهدی پاک و مهربان ، مرور می کند .
" از عشق و سایه ها " ارواح ساکت و بی تحرک ، اما تاثیر گذاری دارد که نقاط عطف داستان را براساس ماجراهای کمابیش واقعی شکل می دهند . روح دختر نوجوانی که بی گناه ، به دست مزدوران رژیم دیکتاتوری از بین رفته ، شوری در سر خبرنگار و عکاس داستان می افکند که منجر به کشف گور دسته جمعی عده زیادی از ناپدید شدگان می شود . خاوی یر که همیشه آرام در گوشه ای می نشست ، درواقع طناب دار خود را می بافت و در نهایت خود را با آن به دار می آویزد ؛ زیرا روح ناآرام او تاب تحمل حقارت و خاموشی را ندارد . پدر و مادر و خانواده اش بر مزار او به روح وی سوگند می خورند که برای خونخواهی از مظلومیتش تلاش کنند و هیچ گاه او را ترک نکنند . جالب ترین صحنه داستان آن جاست که پدر پس از عنوان کردن این مساله که او و همسرش برای فرار از نظام دیکتاتوری فرانکو ، سالها پیش از اسپانیا به شیلی گریختند ، کلید منزلشان در اسپانیا را به فرزند جوانش می دهد تا با همسرش ، از ظلم پینوشه به آن کشور _ که اکنون دموکراسی در آن حکم فرماست _ بگریزند .
در پس همه این شخصیت ها روح جمعی ستم دیده مردم شیلی وجود دارد که دچار بی عدالتی و نابسامانی حاصل از سلطه پینوشه شده اند ؛ نظامی ای که ظاهر و اندیشه یک سیاست مدار را ندارد و تنها یک مهره است .
ایزابل آلنده ، که تلفظ صحیح اسپانیایی نام او آیِِِِنده است ، متولد 1942 در پرو است . وی شیلیایی و از اقوام نزدیک سالوادور آلنده است . او زندگی پر فراز و نشیبی داشته که به اذعان خودش سرشار از عشق بوده است ؛ عشق به خانواده ، میهنش ، مردمش ، . . . . تا جایی که با سرنگونی آلنده و پس از مهاجرت اجباری ایزابل و خانواده اش به ونزوئلا ، مشتی از خاک باغچه خانه اش در شیلی را با خود به همراه می برد و پای گلهایی می ریزد که در غربت کاشته است .
آلنده از همان آغاز ورود به دنیای اشتغال و پذیرفتن مسئولیت های دیگر همچون همسری و مادری ، بسیار پر تحرک و ماجراجو بوده و همین مساله باعث آشنایی بیشتر او با لایه های زیرین و نهانی اجتماع و مردم کشورش می شود ، تا جایی که آنها را طوری در کتاب هایش باز می آفریند که گویی به جای هریک از آنها زیسته و ریشه های روانی ، فردی و محیطی اعمالشان را به خوبی می شناسد . سبک و سیاق وی در نوشتن عمده داستانهایش همان روش معهود رئالیسم جادویی امریکای لاتین است که آثار جاودانه و جذابی از دل آن سر برآورده ، به نقاط مختلف دنیا سفر کرده اند . روایاتی که ایزابل برای ما بازگو می کند در یک سطح ، بسیار ملموس جلوه میکنند اما در سطح دیگرِ خود ، راوی راستین فرهنگ دوره ای خاص از مردم شیلی هستند . این چهره دو گانه ، عناصری حقیقی از زندگی گروهی از انسانها را در اختیار خواننده قرار می دهد که ممکن است فرسنگها با محیط زندگی و طرز تفکر خواننده فاصله داشته باشند ، اما با خواندن هر سطر او خود را در میان این مردم می یابد و در طول مطالعه اثر با آنها زندگی می کند ؛ زیرا عشق و رنج از سوی تمامی انسانها قابل درک و دریافت است .
اگر بخواهیم در مورد یک اثر او به تنهایی سخن بگوییم ، به نظر می رسد همه زیبایی ها و ویژگی های نویسندگی آلنده در " خانه ارواح " ( یا "خانه اشباح" ) به طرز بارزی جلوه کرده اند . بسیاری از خاطرات کودکی و نوجوانی ، دیده ها و شنیده های ایزابل، دستمایه پروراندن این رمان شده اند . در بخشی از کتاب " پائولا " از دوران کودکی خود می گوید که از بسِ شیفتگی اش به مطالعه ، پنهانی به گنجه ناپدری اش سرک می کشید تا مجلات و کتابهای آن را بخواند . در یکی از این دستبردها چشمش به عکس هایی می افتد که سال هل بعد در گوشه ای از کتاب خانه ارواح حضور می یابند و شخصیتی عجیب و غریب را توصیف می کنند . ایزابل با نیروی واژه ها خواننده را در دام های پی در پی می افکند ، به حدی که مشتاقانه از صفحه ای به صفحه دیگر می روند تا در فضای آن دنیای دیگر نفس بکشند . این قدرت در خانه ارواح به دختر جوانی به نام آلبا انتقال می یابد . آلبا به نوعی تجسم خود ایزابل است و او را در محیط خانوادگی و اجتماعی اش باز می آفریند؛ همچون آیینه ای که از سویی حقایق انسانی و تاریخی دوره ای خاص را برای خواننده بازگو می کند و از سوی دیگر ، در خفا به نویسنده کمک می کند تا خود را دوباره ببیند و بشناسد . بدین صورت ایزابل خودش را برای خودش واگو می کند .
در متن رمان هم نوعی تکرارهای مثبت و اثرگذار به چشم می خورند ؛ کلارا از کودکی هر چه را به نظرش مهم می آمد ، بدون نظم و ترتیب زمانی ، می نوشت . آلبا ، نوه او ، نیز در دوره ای از زندگی اش دست به این کار می زند . منتها این کار برای آلبا جنبه حیاتی دارد . او در دوره زندان و تحمل شکنجه ، با روایت کردن در ذهنش از مرگ و فرسودگی زود هنگام خود جلوگیری می کند . در واقع این روح کلارا بود که بر او ظاهر شد و این اندیشه را به او القا کرد ؛ زیرا تاریخ واقعی رنج های شیلی تنها با این کار بود که از گزند فراموشی و نادیده گرفته شدن در امان می ماند . آلبا / ایزابل بار سنگینی را در این رمان به دوش می کشد ؛ او روح زخمی و تسلیم ناپذیر مردم کشورش است ، هم می نویسد و هم باز خوانی می کند . نوشته های فراموش شده مادربزرگ محبوبش را ، که به گونه ای معجزه آسا از حوادث طبیعی و غیر طبیعی جان به در برده بودند ، می یابد و تاریخ واقعی دوران خود را به ما عرضه می کند . زمانی که آلبا این کار را انجام می دهد ، در می یابد که هر چیزی _ هر انسان و حادثه ای _ جایگاه ویژه خود را دارد و حضورش در این دنیا از معنایی خاص برخوردار است . او با درک این راز دیگر جایی برای نفرت و انتقام از بدی ها در دل خود نمی یابد و تنها به زندگی و زمان های بهتر می اندیشد .

" وقتی من توی آن لانه سگ افتاده بودم ، در ذهن خود نوشتم که روزی سرهنگ گارسیا ، شکست خورده ، در برابر من خواهد ایستاد و من انتقامم را از کسانی که باید بگیرم ، خواهم گرفت . اما اکنون از نفرت خود به تردید افتاده ام . در عرض چند هفته که به خانه بازگشته ام ، نفرتم کم رنگ شده و از شدتش کاسته شده است . دارم فکر می کنم که آن چه اتفاق می افتد تصادفی نیست و همه این ها با سرنوشتی که از پیش از تولد برایم مقدر شده است هماهنگی دارد . . .
زمانی که در آن لانه بودم احساس می کردم که دارم تکه های چیستانی را کنار یکدیگر قرار می دهم که در آن هر تکه جایی ویژه خود داشت . قبل از ( آن ) . . . همه چیز برایم نامفهوم بود . اما مطمئن بودم که اگر آن را تکمیل کنم ، هریک از قطعه های جدا از یکدیگر معنایی خواهند یافت . هر قطعه ای . . . برای موجودیتش دلیل خاصی دارد ."


تاریخ واقعی آن دوره شیلی نزد مردم رنج کشیده آن است که با شجاعت های افرادی چون ایزابل از آتش سانسور دیکتاتوری در امان ماند تا به نسل بعدی در بازشناختن خود و بازسازی کشور کمک کند . کلماتی که او به کار برده به راحتی از واقعیت سخن می گویند : شاهد صادق ، آتش رسوا ، . . . همچنین ترجیح دادن وقایع رخ داده بر تاریخ . . . .

". . . مادربزرگم چهل سال تمام در دفتر خاطراتش چیزهایی نوشت که شاهد صادق زندگی بود . این یادداشتها را تعدادی از ارواح نزدیک ربوده بودند و به طور معجزه آسایی از آتشی رسوا که در آن بسیاری از اسناد خانوادگی نابود شد ، محفوظ ماند . همه آنها این جا جلوی پای من است که با روبان های رنگی به هم بسته شده است . این یادداشت ها نه بر حسب تاریخ بلکه بر اساس وقایعی که اتفاق افتاده ، تقسیم شده است ؛ یعنی درست همان طور که کلارا قبل از رفتنش آنها را تنظیم کرده بود . کلارا آنها را نوشته بود تا اکنون به من کمک کند تا گذشته را بازسازی کنم و بر وحشت های خود چیره شوم ."

و در نهایت رمان با همان جمله ای که آغاز می شود ، به پایان می رسد ؛ حوادث در چرخه ای محتوم تکرار می شوند و تقابل ها همیشه در زندگی بشر رخ می نمایند .

"اولین یادداشت ، یک دفترچه مشق معمولی مدرسه است که بیست صفحه دارد و با دست خط ظریف کودکانه ای نوشته شده است و این طور شروع می شود : باراباس از دریا پیش ما آمد ."

۱۳۸٤/۱٠/۳٠ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نظرات () |

 شیطان و دوشیزه پریم

 پائولو کوئلیو ؛ ترجمه آرش حجازی

ـ چه در هر انسان وچه در سراسر جامعه ، دگرگونی های ژرف در دوره های زمانی بسیار کوتاهی رخ می دهند . درست آن گاه که هیچ انتظارش را نداریم زندگی پیش روی ما مبارزه ای می نهد تا شهامت و اراده مان را برای دگرگونی بیازماید . از آن لحظه به بعد حاصلی ندارد که وانمود کنیم چیزی رخ نداده است یا بهانه بیاوریم که هنوز آماده نیستیم . این مبارزه منتظر نمی ماند . زندگی به پشت سر نمی نگرد . یک هفته فرصت زیادی است تا تصمیم بگیریم که سرنوشت خود را بپذیریم یا نه . ( ص ۱۱ )

ـ دو چیز می تواند آدمی را از تحقق رویاهایش باز دارد ؛ این که تصور کند رویاها غیر ممکن هستند ، یا با یک گردش ناگهانی چرخِ فلک ـ درست زمانی که هیچ انتظارش را ندارد ـ ببیند که تحقق آنها ممکن شده است . در این لحظه ناگهان هراسی سر بر می آورد ؛ هراس از راهی که آدم نمی داند به کجا می انجامد ، اززندگی ای سرشار از مبارزه های ناشناخته ، از احتمال ناپدید شدن ناگهانی همه چیزهایی که آدم به آنها عادت کرده است . ( ص ۵۲ ـ ۵۳ )
ـ نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بستگی دارد که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند . ( ص۵۶ ؛ در این ص به داستانی از لئوناردو داوینچی اشاره شده که با خواندن آن بهتر می توان معنای زیبای این جمله را درک کرد )
ـ نقش یک روح نیکوکار را بازی کردن فقط کار آنهایی بود که در زندگی از تصمیم گیری می ترسیدند . پذیرفتن نیک سرشتی خود همیشه آسان تر از رویارویی با دیگران و جنگیدن برای حقوق خود است . شنیدن یک توهین و پاسخ ندادن همواره آسان تر است تا درگیر نبرد با شخصی نیرومندتر از خود شدن ؛ همواره می توانیم بگوییم سنگی که دیگران سوی ما انداخته اند به ما نخورده است و تنها شب هنگام ـ وقتی که تنهاییم ـ تنها شب است که می توانیم در سکوت ، به خاطر جبن مان بگرییم . ( ص ۶۴ )
ـ میل به پیروی از قانون نیست که باعث می شود همه طبق قانون اجتماعی رفتار کنند ، بلکه ترس از مجازات است . هر کدام از ما این چوبه دار را در درون خودمان داریم . ( ص ۹۹ )
ـ دوزخ خدا عشق او به انسان هاست ....... انسان نیازمند پست ترینِ پستی ها در وجود خودش است تا به اعلاترین عالی و جودش دست یابد . ( ص ۱۴۴ )


۱ ـ خدای متعال می گوید : زنهار ، از درخت شناخت نیک و بد نخوری .
تبعید و رنج کشیدن در تقدیر انسان بوده است . از ازل مقدر بود که انسان دوری را تجربه کند ، رنج بکشد و برای بازگشت تلاش کند .
پس منع خداوند چه علتی دارد ؟ او انسان را برترین قرار داده و اینک می خواهد او در بی خبری به سر برد ؟ درخت شناخت را بر او ممنوع کرد تا او بر چه چیز واقف نشود ؟
در منع خداوند یک امر مقدر بود . شاید آدم ناخواسته به آن امر گردن نهاد ؛ اما به هر صورت آن چه باید می شد ، انجام گرفت . خداوند زنهار داد زیرا بشر باید ثابت می کرد که مردِ درد و رنج فراق است و از پس آن بر می آید و لیاقت به دوش کشیدن امانت الهی را دارد .
۲ ـ اکثر مردم به سمت بدی پیش می روند ، البته معمولا نه با انگیزه انجام دادن کارهای ناشایست ؛ بلکه آن کارها را برای خود به گونه ای توجیه می کنند که نیک جلوه کند . اما همیشه نیرویی حضور دارد که آنها را از انجام کار ناپسند باز می دارد . نیرویی که یک تنه در برابر تمام بدی ها می ایستد و آگاهی می دهد ؛ گاه این آگاهی بارز است ، به چشم می آید و نتیجه بخش می شود و گاه در پس غبار بدی ها محو می شود . اما به هر حال وجود دارد .
شانتال پریم نیروی آگاهی دهنده و وجدان جمعی افراد دهکده است که موفق می شود یک مجموعه انسانی را از کاری ناشایست باز دارد . هر چند همه قلبا راضی به برگشتن از عمل خود نیستند ، در این جا نیک خواهی پیروز می شود .

۱۳۸٤/۱٠/٢٧ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نظرات () |

www . night Skin . ir