متن کتاب "نامه هایی به یک نویسندۀ جوان"

 

این متن از وبلاگ آقای رامین مولایی، مترجم این اثر کپی شده.

مقدمه

شوق نوشتن را باید تظاهر نیاز انسان به بازگویی نیات درونی و فراتر از آن ، گفتگویی دلخواه تفسیر کرد ، آن گاه که گوینده توانا باشد که آنچه می خواهد ، بگوید و خود پاسخ مخاطب را سامان دهد و آنچه را تمایل دارد ، بشنود .

با چنین نیازی است که نویسنده عناصر و ابزارهای ذهن خود را گرد می آورد و شخصیت هایش را در زمان و مکان انتخابی خود به زندگی وا می دارد و آنچه پیش روی خواننده می نهد ، جهان داستانی اوست که مختص اوست و به کلی با جهان دیگر نویسندگان متفاوت است . جهانی که در حیطه تخیل نویسنده شکل گرفته و شمایل اندیشة نویسنده را بر پیشانی دارد . ریموند کارور بر عناصر مورد نیاز نویسنده ، استعداد یا ذوق و قریحه را هم می افزاید تا دستیابی به اثری متعالی ممکن گردد . او بر آن  است که تلاش نویسنده برای خلق اثر ، باید که حاصلی متعالی را طلب کند ، تا بدان جا که معتقد است اگر نمی توان اثری ناب و عالی آفرید ، باید نویسندگی را کنار گذاشت و به راه های ساده تر و صادقانه تر برای امرار معاش روی آورد .

اما آنچه ریموند کارور در نظر دارد مقصد نویسندگی است و آنچه ماریو بارگاس یوسا می بیند ، مسیر نویسندگی است ، کارور به انتهای راه خیره شده است و بارگاس یوسا چشم به نقطه آغاز دارد .

اما نقطه آغاز کجاست ؟ آیا نخستین لحظه درک نیاز به نوشتن است ؟ یا آن گاه که نخستین جنبش جنین نویسندگی در زهدان یک شوق زده امر نوشتن حس می شود ؟

در خلال انتشار سلسله نامه های بارگاس یوسا به نویسندگان جوان در گلستانه بود که دریافتم آنچه در دستگاه نویسندگی این نویسنده بزرگ معنای راه و رسم نویسندگی پیدا کرده ، امر نوشتن را به دشواری صعود از تیغه های ارتفاعی بلند می نمایاند ، گرچه او با زبانی صمیمی کوشیده سختی های این صعود را به آسانی غوطه خوردن در دریایی آرام مبدل سازد ، اما قطعاً در پی آن نبوده که به نویسندگان جوان بباوراند که ساده نوشتن زحمت عبور از هزارتوی معانی پیچیده و دشوار ذهنی و زبانی را با خود حمل نمی کند ، زیرا تنها با عبور از چنین مخمصه هایی ست که نویسنده ، توانا به ارائه زبانی روان و نثری ساده با عمق معنایی درخشان می گردد ، همان گونه که همینگوی می نوشت .

بارگاس یوسا در نامه های خود می کوشد به تحلیل و تبیین کارکردهای عناصر داستان از فضا گرفته تا زمان های متفاوت ، متقارن و . . . تا گونه های گوناگون راوی ، روایت و . . . بپردازد و ابزارهای نویسندگی را صیقل داده و برای نویسندگان جوان به دست دهد .

آیا پس از خواندن تمام نامه های بارگاس یوسا و بستن این کتاب ، خواهیم دانست که داستان چگونه آغاز می شود ، چه مسیری را می پیماید و به کجا ختم می شود ؟ و یا این که اساساً این مسیر چگونه باید به درستی و به شیوه یی عالی آن گونه که کارور می پسندد ، طی شود ؟

پاسخ قطعاً منفی است ، دلیل اش هم در یک راز نهفته است . آن راز چیست ؟

فلانری اوکانر می گوید : « بیشتر مواقع وقتی می نشینم و روی داستان کوتاهی کار می کنم ، خودم هم نمی دانم پایان داستان چیست و در چه مسیری دارم گام بر می دارم . من تردید دارم بسیاری از نویسندگان وقتی چیزی را شروع می کنند ، بدانند مسیرشان به کجا ختم می شود .»

راز را باید در این جا جست که شاید همه آموزه های بارگاس یوسا در یاد نمانند و شاید در ذهن آشفتة نویسندة جوان به هزار و یک گونه وارونه جلوه کنند ، اما جایی در ذهن نویسندة آینده رسوب می کند ، زاویه یی از ذهن اش را می آلاید و پر می کند ، با قریحه اش می آمیزد و در کوره مداومت و تمرین جانکاه و روزانه اش گداخته می گردد و آن گاه باعث می شود که به سانِ نویسندگان بزرگ وقتی نوشتن چیزی را شروع می کند ،‌ نداند که در چه مسیری گام بر می دارد و راهش به کجا ختم می شود ! البته این راز با خواندن عبارت پایانی آخرین نامة بارگاس یوسا اسرار آمیزتر می شود !

اما مترجم در برگردان متن این نامه ها تلاش کرده است تا به نثر نامه نگاری بارگاس یوسا وفادار مانده ، به هر بهانه ـ حتی زیباتر کردن متن نامه ها در زبان فارسی ـ آن را دچار خدشه نکند و به منظور دستیابی هر چه بهتر به این هدف ، ترجمه اش را با برگردان انگلیسی کتاب نیز مطابقت داده است .

 

                                                                                                          

مسعود شهامی پور

سردبیر  گلستانه

 

 

1

مثل « کِرمِ کدو »

 

دوست عزیز :

        نامه تان هیجان زده ام کرد ، چرا که در آن ، خودم را در سنین چهارده پانزده سالگی دیدم ، در آن روزهای تاریک و غمزده “ لیما” ـ 1 ـ ی دوران دیکتاتوری  ژنرال “ اودریا ” ـ 2 ـ که با درونی مشتعل از رویای این که روزی نویسنده شوم ، نمی دانستم چه مراحلی را باید طی کنم و از کجا و چگونه قریحه و استعدادی را که چون نیرویی بالقوه و سرکش در خود احساس می کردم ، به فعلیت درآورم ، نیروی نوشتن داستان هایی که خوانندگان شان را ، همچون خودم به هنگام خواندن داستان های نویسندگانی چون : فاکنر     –3- ، همینگوی – 4 - ، مالرو – 5 - ، دوس پاسوس – 6 - ، کامو – 7 - ، سارتر –8 – که در آن دوران ایشان را در معبد شخصی ام می نشاندم ، مات و مبهوت کنند .

خیلی وقت ها به سرم می زد تا به یکی از آنها ( در آن زمان همه زنده بودند ) نامه ای بنویسم و در باره این که چگونه می توان نویسنده شد ، راهنمایی بخواهم . اما هرگز جرأت نکردم ! از سر خجالت یا شاید هم به خاطر همان خود کم بینی مفرطی که گریبانگیر بسیاری از استعدادهای جوان در کشورهایی است که ادبیات برای اکثریت مردم شان کم قدر است و تنها در حاشیه زندگی اجتماعی جریان دارد آن هم درست مانند فعالیتی زیرزمینی !

البته شما حالت درماندگی مرا تجربه نکرده اید چرا که برای من نامه نوشته اید و این شروع خوبی برای پیمودن راه پر ماجرایی است که مایل به درک و تجربه اش هستید و هر چند در نامه تان ابراز نکرده اید ولی اطمینان دارم   توفیق وشگفتی های زیادی از آن انتظار دارید . اما به شما یادآوری کنم که نه خیلی به موفقیت تان مطمئن باشید و نه دست نیافتنی وخواب و خیال اش بپندارید . اگر پشتکار داشته باشید ، بنویسید و منتشر کنید ،هیچ دلیلی وجود ندارد که به موفقیت دست نیابید و خیلی زود از جایزه ها ، اقبال عمومی ، فروش بالای کتاب و اعتبار اجتماعی نویسنده ای شهیر بهره مند نشوید ، البته این قاعده ای قطعی نیست و ای بسا کسانی که بیش از دیگران در پی رسیدن به این موفقیت ها هستند ،کمتر آنها را بیابند و همین کامیابی ها نویسندگانی را که اهمیت چندانی برای این ظواهر قائل نیستند  احاطه کرده ، برایشان دردسر ساز و ملال آور باشند . در واقع گروه اول این حرفه ادبی را با شهوت شهرت و کامیابی مالی اشتباه می گیرند و همین اشتباه نویسندگان خوبی ( شمار زیادی ) را از پرداختن و خدمت به ادبیات ناب بازداشته است .پس این دو ، مقوله ای بسیار متفاوت اند .

1-                  Lima

2-                  Odria , Manuel  Arturo

3-                  Faulkner , William

4-                  Hemingway , Ernest

5-                  Malraux , Andre

6-                  Dos  Pasos , John  Roderigo

7-                  Camus , Albert  

8-                  Sartre , Jean-Paul

 

شاید ویژگی اساسی ذوق ادبی این باشد که صاحب اش به عنوان بهترین تاوان ،  قریحه اش را به کار گیرد و این خود بسیار بسیار برتر از تمام کامیابی هایی است که می تواند به آنها دست پیدا کند . یکی از باورهای خدشه ناپذیرم در میان انبوه تردیدهای که در مورد استعداد ادبی دارم ، این  است که : نویسنده نیک می داند نوشتن بهترین امکانی است که می توانسته برایش به وجود آید ، چرا که نوشتن برای او برترین شیوه ممکن زیستن است ، آن هم با نادیده گرفتن همه موقعیت های اجتماعی ، سیاسی یا اقتصادی که از طریق نوشتن می تواند نصیب اش شود .

به نظر من استعداد ، شرط ضروری صحبت در باره مسئله ایست که هم مورد اشتیاق و هم سبب تشویش شماست : “چگونه می توان نویسنده شد ؟ ” .البته این مسئله ای اسرارآمیز و پُر ابهام است . اما این همه ، مانع تلاش برای تشریح منطقی آن نیست ، آن هم به دور از تمامی باورهای فخرفروشانه اسطوره ای و نیز هاله تقدسی که رومانتیک ها به گرد آن می کشیدند و نویسنده را برگزیده خدایان می شمردند ، موجودی نشان شده نیرویی مافوق انسانی  برای تحریر کلمات الهی و بی ذره ای اختیار که به طفیل همین ارتباط با “ جمال متعال ” به جاودانگی دست می یابد . 

اما امروز دیگر هیچکس از قریحه ادبی یا هنری برداشتی این گونه ندارد . اما با وجودی که تعریف ارائه  شده از آن کمتر از پیش غلوآمیز و آلوده به تعصب است ، ولی هنوز هم مسئله ای بغرنج و پیچیده می نماید : میلی درونی با خاستگاهی ناشناخته که زنان و مردان بسیاری را وا می دارد تا زندگی شان را وقف فعالیتی سازند که به انجام آن فراخوانده شده و موظف اند ، زیرا احساس می کنند تنها و تنها با به فعلیت درآوردن این قریحه ـ  برای نمونه نوشتن داستان ـ است که به کمال می رسند .

من به این نظریه که انسان ها با تقدیری از پیش تعیین شده و با سرنوشتی قضا و قدری به دنیا می آیند ، یا به الوهیتی که توانایی ، ناتوانی ، علاقه یا عدم آن را میان اشرف مخلوقات توزیع و سهم هر کس را مقرر می کند ، باور ندارم . نیز دیگر بهآنچه در دوره ای از جوانی تحت تأثیر آموزه های اگزیستانسیالیست های فرانسوی ـ و بیش از همه “ سارتر ” ـ اعتقاد داشتم ، باور ندارم که : استعداد “ گزیشی فردی ”  است ، یک حرکت کاملاٌ  شخصی و اختیاری که آینده فرد را رقم می زند . هر چند معتقدم  استعداد ادبی امری مقدر نیست که بر پیشانی نویسندگان نوشته شده باشد و به این نکته  باور دارم که نظم و پشتکار در مواردی می تواند سبب ایجاد انگیزه در انسان شود ، اما به این نتیجه نیز رسیده ام که ذوق و قریحه ادبی تنها در قالب یک انتخاب آزاد توجیه پذیر نیست . در نظر من انتخاب آزاد امری ضروری است که در مرحله دوم اهمیت  قرار می گیرد یعنی بعد از قابلیت ذهنی فرد ، حال چه این قابلیت مادرزادی باشد چه شکل گرفته در دوران کودکی یا اوایل جوانی ، دورانی که  گزینش منطقی به خدمت  ارتقاء فرد در می آید ، و اما این به سادگی دست نمی دهد .

اگر در پنداشت خود اشتباه نکرده باشم (ای بسا هم که اشتباه کنم )، زن یا مردی که در دوران کودکی یا ابتدای سال های بلوغ میل شدید و زودرسی به تصور اشخاص خیالی ، موقعیت ها ، قصه ها و دنیاهایی متفاوت ازآنچه که در آن زندگی می کنند ، بروز میدهد ، همین رغبت وی نقطه عطفی است که می تواند در آینده “ ذوق ادبی ” فرد نامیده شود . البته طبیعی است که این قابلیت و تمایل درونی به دورشدن از دنیا و زندگی واقعی با کمک بال های خیال و آزمودن ادبیات ، گردابی است که اکثر ابناء بشر به آن تن نمی دهند و آنها که به چنین ورطه سهمگینی گام می نهند و به یاری کلمه های مکتوب دنیاهای دیگری را خلق می کنند ، کسانی که با ذوق و شوق به حرفه دلاورانه ای می پردازند که سارتر ایشان را  “ برگزیده ” می نامید یعنی همانا نویسندگان در اقلیت اند . آنها تنها در یک آن ، به نویسنده شدن مصمم می شوند . این بودن و زیستنی است که خود انتخابش می کنند و زندگی شان را برای انتقال آن عطش و آتش درونی که به شکل کلمه درآمده و پیش از این با خیالبافی در سرزمین دست نیافتنی و رمزآمیز  ذهن ، زندگی ها و جهان های دیگر ارضاء می شد ، سازمان می دهند . این همان لحظه ایست که اکنون شما در آن هستید : وضعیت دشوار و هیجان انگیزی که باید تصمیم بگیرید آیا علاوه بر  تصویرکردن واقعیتی خیالی در ذهن و ارضاء درونی ، آن را از خلال متن به فعلیت درآورید یا نه ؟. اگر شما تصمیم به این کار بگیرید ، گام بسیار مهمی برداشته اید ، هر چند که این به تنهایی هرگز آینده شما را به عنوان یک نویسنده تضمین نمی کند . اما  خود را ملزم به آن می دانید و زندگی شخصی خود را درمسیر آن قرار خواهید داد و این  راهی ست ـ یگانه راه ممکن ـ برای آغاز نویسنده شدن .

اما منشاء این میل پیش هنگام به ساختن موجودات و داستان ها که نقطه عطف استعداد نویسندگی است ، کجاست ؟ فکر می کنم جواب این است : سرکشی ! من معتقدم هر کس که به زندگی جانفرسای بسیار متفاوت با زیستن روزمره و واقعی تن می دهد ، در حقیقت بطور غیرمستقیم انتقاد و امتناع خود از زندگی و دنیای واقعی و نیز تمایل اش به جایگزین ساختن همه آنها باآنچه در خیال و آرزوهایش ساخته اعلام می کند . اما در مقابل کسی که عمیقاٌ از واقعیت و زندگی واقعی رضایت دارد ، چرا باید وقت اش را صرف امری چنین جاه طلبانه و کیمیاگرانه ـ آفرینش واقعیت های دروغین ـ نماید؟ پس واضح است کسی که با خلق نوع دیگری از زندگی و مردم ، بر علیه زندگی قد عَلَم می کند ، می تواند هزار و یک دلیل پسندیده یا ناپسند ، خودخواهانه یا خیرخواهانه ، پیش پاافتاده  و یا پیچیده برای این عمل خود داشته باشد . طبیعت این پرسشگری بنیادین از واقعیت زندگی که به داوری من در قلب همه استعدادهای ادبی می تپد ، اهمیت چندانی ندارد ، مهم آن است که این عدم پذیرش و امتناع ، برای تغذیه شور و اشتیاق و الهام این وظیفه دشوار ، به قدر کافی ریشه دار و عمیق باشد ـــ تا جایی که  “دُن کیشوت ” ـ 1 ـ وار به سوی آسیاهای بادیِ خُردکننده زندگی ،تیر اندازد ـــ تا به شکلی موهوم ، عالم ظریف و فانی داستان را جایگزین دنیای سخت وعینی زندگی جاری نماید .

با وجود کیمیاگونگی داستان  و سرشت مجازی ، ذهنی و غیر مستند بودن آن ، در درازمدت بر دنیای واقعی و به عبارتی بر مردم و زندگی شان تأثیری به سزا دارد و در گوشت و خون آنها نفوذ می کند.

این پرسشگری از دنیای واقعی که علت العلل ناپیدای موجودیت ادبیات ـ و قریحه ادبی ـ است ، متقاعدمان می سازد که ادبیات یگانه شاهد بی بدیل هر دوره از زندگی انسان هاست . زندگی  توصیف شده در داستان ها ـ

به خصوص موفق ترین آنها ـ  به واقع هرگز شبیه زندگی کسانی نیست که این داستان ها را خلق کرده ، نوشته ، خوانده و ستوده اند ، بلکه داستان ، زندگی یی است که آنها به شکلی صوری وادار به آفریدن اش شده اند چرا که

1-El  ingenioso  hidalgo  don    Quijote   de  la   Mancha

 نمی توانسته اند در عالم واقع تجربه اش کنند و به همین قناعت کرده اند که آن را تنها به روشی غیرمستقیم و ذهنی تجربه کنند ، دنیایی که در آن زندگیِ دیگری  زندگی می شود : زندگی رؤیا ها و روایت ها !  

داستان دروغی است که برحقیقتی عمیق سرپوش می نهد ؛ داستان ،  زندگی یی است که تجربه نشده ، همانی که مردان و زنان دوره ای آرزویش را داشته اند ، ولی نداشتندش پس مجبور به ابداع اش شدند . داستان چهره تاریخ نیست بلکه نقاب یا واژگونه اش است ،آنچه که روی نداده است و از اینرو برای فرونشاندن هوس ها و خواسته هایی که زندگی واقعی از پس ارضایشان بر نمی آمد و نیز برای پُر کردن فضاهایی خالی که زنان و مردان در پیرامون خود می یافتند و سعی در سکنی دادن ارواح خودساخته شان در آنها داشتند ،وجود آفریده ای از خیال و کلمه لازم بود  .

البته این سرکشی امری نسبی است . بسیاری از داستان نویس ها نسبت به آن آگاهی ندارند و ای بسا اگر از وجود این اندرونه خیال پردازِ فتنه انگیزشان باخبر شوند ، دچار حیرت و هراس گردند ، چرا که در زندگی اجتماعی،  خود را همچون مواد منفجره ای مخفی در دنیای مسکونی شان به حساب نمی آورند . از سویی دیگر و در اوج خود ، این نوعی شورش صلح جویانه و دوستانه می نماید ، چرا که مگر تصویر کردن زندگی های پوچ و پوشالی داستانی چه آسیبی می تواند به زندگی واقعی وارد سازد ؟ و در مقام رقیب چه خطری می تواند برای واقعیت محسوب شود ؟ در نگاه اول ، هیچ ! این فقط نوعی بازی و سرگرمی به نظر می آید ، این طور نیست ؟ و سرگرمی بنا به مرسوم ، همیشه و تا زمانی که از محدوده خود فراتر نرود و مزاحمتی برای زندگی واقعی ایجاد نکند ، بی خطر است . اما اگر کسی ــــ برای نمونه دُن کیشوت یا “ مادام  بوآری ” ـ 1 ـ ــــ به چالش میان خیال و زندگی دامن زند و اصرار ورزد که زندگی همانی باشد که در عالم خیال بروز می کند ، نتیجه اش بی شک غم انگیز خواهد بود و کسی که چنین کند باید به ناامیدهای دهشتناک تن دهد .

پس بازی ادبیات بی ضرر نیست .داستان علاوه بر این که محصول نارضایتی عمیق در برابر زندگی عینی و جاری است ، خود نیز منشاء نارضایتی و رنج است . چون  هر خواننده ای که از طریق یک متن ،  عظمت خیال را تجربه کند ــــ  همانند دو شخصیت ساخته و پرداخته  “سروانتس ” ـ 2 ـ و “ فلوبر ” ـ 3 ـ که از آنها یاد کردم ــــ  با احساسی غنی و درکی عمیق نسبت به محدودیت ها و کاستی های زندگی واقعی و با هوشیاری برآمده از آن خیال های خارق العاده و باخبر شدن از این مسئله که زندگی واقعی وجاری  در مقایسه با زندگی ابداعی رمان نویس ها بسیار ناقص و معیوب است ، به دنیای واقعی باز می گردد . این ناآرامی و بی قراری که ادبیات غنی و توانا آتش آن را در درون خواننده فروزان می کند ، به نوبه خود و در شرایطی حاد می تواند به قیامی در برابر استبداد و سیطره نهادهای اجتماعی یا باورها و هنجارهای ریشه دار جامعه بدل شود .

درست به همین دلیل ، “ هیئت تفتیش عقاید ” ـ 4 ـ اسپانیا به داستان ها نظری خوش نشان نمی داد و آنها را تحت سانسور شدید قرار دادو در نهایت کار را به آنجا رساند که قریب سیصد سال پرداختن به داستان در تمامی        

1- Madame  Bovary

2- Cervantes  Saavedra , Miguel  de

3- Flaubert , Gustave

4- Inquisicion    

مستعمرات اسپانیا ممنوع بود . بهانه شان هم این بود که این داستان های کفرآمیز و لجام گسیخته سرخ پوست ها را ازپرستش خدای یکتا باز می دارند و این دقیقاٌ تنها تشویش واقعی جامعه ای مذهبی است . همانند “ انکیزاسیون ” تمامی دولت ها یا رژیم هایی که سعی در کنترل شهروندان خود دارند همان عدم اعتماد و بدبینی را نسبت به داستان از خود نشان می دهند و آن را به ذره بین نکته بین و تیغ تیزی به نام “ سانسور ” می سپارند . هیچ یک از این استبدادها اشتباه نکرده اند : نوشتن و خلق کردن داستان ها در ورای ظاهر بی آزار خود ، روشی برای تجربه آزادی و دادخواستی بر علیه همه کسانی ـ  چه مذهبی و چه لائیک ـ است که خواستار برانداختن اش هستند . این حقیقتی است که همه اندیشه های استبدادی ـ فاشیسم ، کمونیسم ، نظام های متحجر و بنیادگرا ، رژیم های خودکامه آفریقایی یا آمریکای لاتین ـ سعی دارند تا با پوشاندن اجباری رخت سانسور بر تن ادبیات آن را زیر یوغ خود کشند .

اما با این توضیحات جنبی از موضوع اصلی خود دور افتادیم . پس برگردیم سرِ اصل موضوع .شما در درون خود آن پیش آگهی و نیروی بالقوه را برای گزینش و عزم جزمِ پرداختن به ادبیات را درک کرده اید،اما حالا چه؟

تصمیم شما برای پیگیری میل درونی تان به ادبیات به مثابه حرفه ای که آینده تان را رقم زند می باید به عرض بندگی بدل شود ، به حالتی که کمی از بردگی ندارد . برای تشریح بهتر موضوع نمونه ای عینی وتاریخی می آورم : شما باید درست شبیه بعضی از بانوان اشرافی قرن نوزدهم که از هراس چاقی مفرط و بد اندامی شان “کِرم کدو” یی را می بلعیدند تا مگر اندام شان سایه روشنی از یک پری دریایی به خود گیرد ، عمل کنید! آیا شما تا حالا به کسی برخورده اید که در دل و روده اش از این انگل ها داشته باشد ؟ من ؛ بله و از اینرو می توانم به شما اطمینان دهم که آن بانوان اشرافی از خود گذشته ها و و قهرمان هایی حقیقی بودند : شهیدان طریق زیبایی !  اوایل دهه هفتاد ـ قرن بیستم ـ در پاریس ، دوست فوق العاده ای داشتم به نام “ خوسه  ماریا ” ـ 1 ـ جوانی اسپانیایی ، نقاش و سینماگر که به این بیماری مبتلا بود . یکبار که انگل در عضوی از بدن جاگیر شود به همزیستی با آن مشغول می شود ، از او تغذیه می کند و به طُفیل او رشد کرده و قوی می شود و به این ترتیب بیرون راندن اش از بدنی که در آن پاگرفته ، بسیار دشوار است . خوسه ماریا با وجودی که برای سیرکردن و خواباندن حرص و ولع سیری ناپذیر این خوش نشین روده اش ، دائماٌ در حال خوردن و نوشیدن ( به خصوص شیر ) بود ولی روز  به روز تکیده تر و رنجورتر می شد . اما هر چیزی که می خورد و می آشامید نه از روی میل خودش بلکه تنها برای آن جانور موذی بود ! روزی در اغذیه فروشی کوچکی در “ مونپارناس ” ـ 2 ـ  مرا با اعترافی حیرت زده کرد : “ ببین ، ما با هم خیلی کارها می کنیم ، به سینما و تئاتر می رویم ، به کتابفروشی ها سر می زنیم ، ساعت ها و ساعت ها با هم در مورد سیاست ، سینما ، کتاب و دوستان مشترکمان صحبت می کنیم ؛ و تو فکر می کنی که من این کارها را مثل تو برای تفریح و لذت بردن انجام می دهم . ولی تو اشتباه می کنی ، من تمام این کارها را برای خوش آمد او انجام می دهم . من این را فهمیده ام که همه چیزِ زندگی ام نه برای من ، بلکه برای موجودی است که در درون ام خانه کرده ، و من چیزی بیشتر از برده او نیستم ! ” .

1- Jose   Maria

2- Montparnasse

 

از آن زمان به بعد همواره وضعیت نویسنده را با اوضاع و احوال دوستم خوسه ماریا که کرم کدویی در درون اش داشت ، مقایسه می کنم . حرفه ادبیات سرگرمی یا ورزشی برای گذران اوقات فراغت نیست ، بلکه یک دلمشغولی مدام ، بی وقفه و اختصاصی است و نیازی ضروری و مقدم ؛ همچنین انتخاب آزادانه خدمتی که از قربانیان خود ( قربانیان خوشبخت خود ) برده گانی تمام عیار می سازد . همچون دوستم در پاریس ، ادبیات هم سوای فعالیتی مداوم که تمام هستی و وقت فردی که خود را وقف نوشتن کرده است ، اشغال می کند ، دیگر کارهای او را هم تحت تأثیر قرار می دهد و بی کم و کاست درست شبیه کِرم های درازی که به بدن میزبان خود هجوم می برند ، از شیره ی زندگی و هستی شخص نویسنده ارتزاق می کند . “ فلوبر ” می گفت : “ نوشتن نوعی زندگی کردن است ” . به بیانی دیگر ، کسی که این حرفه زیبا و جذاب را به عنوان شغل خود برمی گزیند ، برای زندگی کردن نمی نویسد بلکه برای نوشتن زندگی می کند .

ایده مقایسه حرفه نویسندگی با کرم کدو ، فکری تازه نیست . من این ایده را در مطلبی از “ توماس  وُلف ” ـ 1 ـ ( استاد فاکنر و مؤلف دو رمان جذاب : “ از زمان و رود ” ـ 2 ـ  و “ فرشته که نگاه مان می کند ” ـ‌ 3 ـ ) یافتم ، کسی که قریحه ادبی اش را مانند کرمی که در وجودش لانه کرده است ، توصیف می کند :

“ همیشه در حسرت خواب های عمیق و راحت دوران کودکی ام می سوختم ! کار از کار گذشته بود ، کرم در قلبم نفوذ کرده و جاخوش کرده بود و از مغز ، روح و ذهن ام تغذیه می کرد . دریافته بودم که عاقبت به دام آتش خود افروخته ام گرفتار شده ، در میان شعله های اشتیاق خود ذوب  و زیر چنگال های بُرنده و تیز آن مُثله شده ام . کوتاه آن که دریافتم سلولی درخشان در مغز ، قلب یا خاطر من در هر لحظه از خواب و بیداری زندگی ام می درخشد و نیز متوجه شدم کرم بی وقفه تغذیه می کند و می درخشد بی آنکه هیچ خوردن ، نوشیدن ویا دوستی ، سفر ، ورزش یا حتی زنی بتواند او را از پا بیاندازد ، مگر مرگ مرا در تاریکی و جبروت اش فرو ببرد تا بتوانم از شر آن خلاص شوم ! 

دریافتم که بالاخره  به نویسنده ای بدل شده ام ، نهایتاٌ ملتفت شده بودم که چه بر سر کسی می آید که زندگی یک  نویسنده را انتخاب می کند ! ”. ـ 4 ـ

معتقدم تنها آن کس به وادی ادبیات وارد می شودکه همچون فردی که به وادی مذهب گام می نهد ،  همه ی وقت ، توان و همت خود را گرد آورده و به طور کامل وقف این حرفه نماید تا به نویسنده ای تمام عیار بدل شود و اثری را تألیف کند که از وجودش برآمده است . اما در عرصه نویسندگی چیزی اسرارآمیز که از آن با نام نبوغ و نابغه یاد می کنیم ، به شیوه ای خودجوش و زودرس  ـ حداقل در میان رمان نویسان که سابقه نداشته است ، هر چند که 

 

1-                  Wolfe , Thomas

2-                  Del   tiempo  y  el   rio

3-                  El   angel  que   nos    mira

4-                  Thomas  Wolfe, Historia  de  una  novela , El proceso  de  un  escritor , traduccion  de  Cesar   Leante , Madrid , Editorial  Pliegos , p. 60 .

گاه در میان شاعران و موسیقیدان ها به چشم خورده است  ـ ظهور نمی یابد ( البته نمونه های کلاسیکی مانند “ رِمبو ” ـ 1 ـ  و “ موتسارت ” ـ 2 ـ هستند ) مگر با ت

/ 0 نظر / 131 بازدید