آن کس که ضربه خواهد زد ..

اسکندر به سنین جوانی رسیده است . پدرش ، فیلیپ ، بنا به مصالح سیاسی زن جوانی برگزیده و در شب مراسم ازدواج ، به دلیل توهینی که به المپیاس ، مادر اسکندر ، روا داشته بود با پسرش درگیر می شود . پس از این جریان مادر و پسر دیگر قصر پلا را جای خود نمی دانند و شبانه می گریزند . منشی خصوصی فیلیپ که از دوستان اسکندر است ، در مدتی که اسکندر دور از کاخ پدر به سر می برد ، سعی می کند وجهه از دست رفته او را نزد پدرش بازگرداند . بالاخره آرامشی مصلحتی میان آن دو برقرار می شود ؛ زیرا فیلیپ در تدارک لشکر کشی به پارساست .

فیلیپ بی خبر به معبد دِلفی می رود تا شخصاً از پیشگویی کاهن آن جا بهره مند شود. پاسخی که از جانب آپولودریافت می کند چنین است :

تاجی بر سر گاو نر است .

همه کارها انجام شده است .

آن کس که او را ضربه خواهد زد ، آماده است .

منشی مخصوص این پیشگویی را پاسخی از پیش آماده شده از سوی کاهن معبد می شمارد و برای آرامش فیلیپ ، گاو نر را تعبیری از نشان پرسپلیس ، پایتخت پارسیان ، می داند که فیلیپقصد حمله به آن جا را دارد .

اما فیلیپ به او می گوید که در زمان جوانی ، سربازانش وی را گاو نرخطاب می کرده اند !

و در همین روزها اسکندر و یاران صمیمی اش از تبعیدی خود خواسته باز می گردند تا در کنار فیلیپحضور داشته باشند .

اینک روزی است که مراسم عروسی کلئوپاترا، خواهر اسکندر ، انجام می شود و در چنین روزی است که :

به راستی نمایشی دیدنی و خارق العاده بود ! تابش نور آفتاب و هوای بی نهایت لطیف و صاف آن روز ، جلوه ای خاص بدان واقعه می بخشید و آن را تماشایی تر از هر نمایشی می ساخت . راه پیمایان ِ قسمت جلو  در شرف ورود به آمفی تئاتر بودند و مجسمه ها یک به یک از قسمت نیم دایره ای شکلی که به گروه نوازندگان موسیقی اختصاص داشت ، عبور داده شدند و بعد آنها را در ردیف هایی در جلوی صحنه نمایش مستقر ساختند .  ...

کاهنان در میان ابری از دود عبور کردند و سپس پسران خردسال که مشغول رقصیدن و پایکوبی و آواز خوانی برای عروس بودند ؛ ... حال نوبت اسکندر مقدونی و اسکندر اِپیروس بود. آنان نیز عبور کردند و شهریار مقدونیه نیز به نزدیک آنان رسید . ... اِئومِنِس شاهد ورود دو شاهزاده جوان به داخل آمفی تئاتر شد و صدای تشویق شیفته وارانه جمعیت تماشاچی را شنید ؛ درست در همان لحظه شهریار به قسمت سایه داری که طاق ورودی در آن واقع بود ، وارد گشت . اِئومِنِسبا گوشه چشم ، محافظان فیلیپ را مشاهده نمود که خود را برای لحظاتی متوقف شاختند ... او با دقت بیشتری به آن ها خیره شد : یکی از آن ها درکنار سایر محافظان حضور نداشت !

درست درهمان لحظه فیلیپ وارد قسمت آفتابی آمفی تئاتر شد و اِئومِنِسکه ناگهان دریافت چه اتفاقی در شرف وقوع است ، با صدای بلندی فریاد کشید . اما نعره جمعیت تماشاچی که به ستایش و تشویق شهریار مقدونیه مشغول بودند ، بسیار قوی تر از صدای فریاد او بود . همه چیز به سرعت اتفاق افتاد . همچون آذرخش ، محافظ مفقود شده ناگهان از زیر طاق سایه دار بیرون آمد ؛ در حالی که خنجر کوتاهی در دست داشت . او به سوی شاه هجوم برد و سلاح مرگبار خود را به پهلوی او فرو کرد و آن را تا دسته در گوشت بدن فیلیپ فرو برد و سپس به سرعت فرار کرد .

اسکندر که با مشاهده چهره های وحشت زده جمعیت تماشاچی ، پی برد که حادثه وحشتناکی روی داده است  ، ناگهان به عقب برگشت . درست یک لحظه پس از مجروح شدن پدرش ، و صورت او را دید که همچون نقاب عاج ِ خدایان اُلمپ، به شدت به سپیدی گرایید . او فیلیپ را دید که ناگهان تلو تلو خورد ، پهلوی خود را با دست گرفت ، در حالی که خونی شدید از بدنش بیرون جهید و شنل سپیدش را خونین ساخت ...

اسکندر پیش از آن که پدرش بر زمین بیفتد ، به او رسید و او را در آغوش خود نگاه داشت ؛ در حالی که خونی سرخ ، با قدرت تمام از بدنش به بیرون جاری می شد و همه لباس ها و بازوان و دست های او را به خود آغشته می ساخت .

اسکندر فریاد زد : « پدر جان !» و هق هق گریه او را متوقف ساخت .وی را محکم به سینه خود فشرد : « نه نه ، پدر جان !... » فیلیپ اشک های سوزان پسرش را بر روی گونه های عاری از خون خود احساس کرد .

آسمان بر فراز سر  ِ فیلیپ ، در جشنی از انوار و رنگ هایی روشن و گوناگون منفجر گشت و سپس همه چیز ناگهان به تاریکی گرایید ...

در آن هنگام بود که فیلیپ در ظلمت و تاریکی و سکوت سقوط کرد .

/ 0 نظر / 6 بازدید