داستان ( ۱ )

روزی که به دنیا آمدم



بزرگ بود و شفاف . بعدها فهمیدم آبی یعنی این ؛ یعنی آسمان . همان وقت ها بود که گفتند گرد است و انگار واقعا بود . چون وقتی دقت می کردم به نظر می رسید چهار طرفش را به چهار سوی زمین زیر پایم دوخته اند . همیشه از نگاه کردن به آن احساس خوبی به من دست می داد . انگار آشنایی ناشناخته ای با من داشت .
وقتی به دنیا آمدم ، اولین چیزی که دیدم آسمان بود . با تمام بزرگی و شفافی اش ریخت توی چشم هایم . از شدت درخشندگی اش چند بار پلک هایم را بر هم زدم . کم کم به آن خو گرفتم و با گذشت زمان بهترین دوست من شد .
خیلی سعی می کردم ، اما هیچ گاه نمی توانستم مدت زیادی را با آنها سر کنم . چیزی در من بود که مرا از بقیه جدا می کرد . هیچ کدام زیاد به من نزدیک نمی شدند ؛ به این دلیل که معمولا رفتارم با آنها متفاوت بود . مدت ها به آن حفره گرد گوشه آسمان خیره می شدم و پرسش های بی شماری درباره آن ، در ذهنم نقش می بست . در صورتی که آن های دیگر چندان به آن نمی اندیشیدند . خیلی ها هم اصلا آن را ندیده بودند و این من بودم که اولین بار به آن ها نشانش می دادم .
روزها و شب ها در گوشه ای به دیگرانِ دور و برم می نگریستم ، همه یک شکل بودند و به یک کار مشغول ؛ زمانی می خوردند و زمانی چرت می زدند . گاه خُر خُر کشدار و چندش آوری در نزدیکی خود احساس می کردم که اندک اندک ، سریع و بریده بریده می شد و بعد با صدای ریز و زود گذر شکستن چیزی ، سر بر می گرداندم و یکی دیگر از آنها را می دیدم که بدنش از هم شکافته و به پشت ، روی زمین افتاده است . این حال ، معمولا لحظات آخر بود و پس از آن تمام نشانه های زندگی جای خود را به رنگ مرگ می دادند . مرگ همیشه به یک شکل بود ـ زشت و ناخوشایند .
اوایل تا مدت ها نمی توانستم پوست سیاه شده آنها را فراموش کنم که جای جای آن ترک برداشته بود و از لا به لای شیارها مایع لزج ، بد بو و بد رنگی روان می شد . تا این که من هم با گذشت زمان به همه این اتفاق ها عادت کردم . داشتم به این نتیجه می رسیدم که من هم مانند آنها . . . . . اما درست در لحظه تصمیم گیری آن اتفاق روی داد . بقیه می گفتند برای من خیلی زود است ؛ با این وجود هر چه بود ، رخ داده بود . احساس می کردم چیزی در من گسترده می شود و می خواهد پوستم را از هم بشکافد . کم کم شیارهایی روی بدنم ایجاد شد . لحظه هایی سخت و در عین حال هیجان آور بود . تنها از این می ترسیدم که به سرنوشت قبلی ها دچار شوم . همه آن موجودات چاق و بد قواره ، با نگاه های احمقانه به من خیره شده بودند و جرات نزدیک شدن به من را نداشتند . هیچ کس نمی دانست دقیقا چه چیزی در حال روی دادن است . بعضی ها که از نگاه کردن به من خسته شده بودند ، دوباره به خوردن و چرت زدن مشغول شدند .
زمان کند می گذشت . کلافه شده بودم . به حفره بالای سرم نگاه کردم که اکنون آبی تر از بقیه آسمان بود . به نظر می رسید هر لحظه تنگ تر می شود . انگار راه تنفس مرا گرفته بودند . گلویم فشرده شده بود و نزدیک بود به خرخر کردن بیفتم . ناگهان از هر چه تا آن زمان مرا در بر گرفته بود رها شدم و با شتاب به سمت بالا حرکت کردم . به حفره نزدیک و نزدیک تر شدم ، در حالی که کالبد گذشته ام ـ بی رنگ و نشانی از زندگی ـ در میان بقیه مانده بود . چشم هایی را می دیدم که به من می نگریستند . همچون جانور درمانده ای به این سو و آن سو حرکت می کردند و کاری از دستشان بر نمی آمد . همچنان که به حفره نزدیک تر می شدم ، روشنایی نیز سریع تر به سمت من هجوم می آورد تا در لحظه برخورد بال های بزرگ من به دیواره تنگ و قطور اطراف حفره ، نور با بیکرانگی درخشانش مرا در بر گرفت و در خود حل کرد . نگاهی گذرا به پایین انداختم . محفظه کوچک و گرد و آبی رنگی را پشت سر گذاشته بودم که در گوشه ای از آن حفره بسیار کوچکی دیده می شد .
در یک فرصت مناسب از پنجره نیمه گشوده آزمایشگاه گریختم و دست های بزرگ و زمختی را ، که برای جلوگیری از رفتن من ، در پی ام دراز شده بودند ناکام گذاشتم .
نخستین ثانیه های زندگی مرا در روزنامه ها چنین نوشتند :

تنها شفیره ای که پس از تلاش فراوان دانشمندان به پروانه تبدیل شد ، دیروز صبح از آزمایشگاه بزرگ شهر گریخت .

. . . و من که زندگی خود را با یک حرکت بزرگ آغاز کرده بودم ، با دیدن آسمان شباهت خود را با آن درک کردم ؛ من پروانه ای هستم با بالهای آبی رنگ .

/ 0 نظر / 7 بازدید