نگاهی به کریستین بوبن

بودن و فراتر از آن

" مرگ مانند زندگی ، ضرب آهنگ ها ، فصل ها و نمو خودش را دارد . امروز ما در آستانه بهار هستیم . فردا سوسن ها و درخت های گیلاس جشن خود را برپا خواهند کرد . ژیسلن ...."



نام ژیسلن ، همچون شهابی از میان یادها گذشت و برگ ها را ورق زد .

" . . . ژیسلن ، وقتی من رویم را بر می گردانم تا تو را در مرگ تازه ات ببینم . . . "


نوشته ای خاص بوبن ؛ واژه ها ، مبهوت کردن ها و گفتن از همه چیز به روشی بدیع . یادها ورق می خورند و نام آشنایی از گوشه ای سر بر می آورد : ژیسلن ! درآمد کتاب " رفیق اعلی " از بوبن . در آن صفحه نوشته شده است :

" به ژیسلن ماریون ،
که لبخندش زاینده تمامی راه های مرکب است "


جمله ای که پیدا کردن آن از عمق کلمات ، به اندکی تخیل و همراهی لطافت احساسات نیاز دارد .

" ... هرچند کلمه برگشتن کلمه مناسبی نیست زیرا تو همیشه جلوتر ، همیشه پیش تر از من بودی _ تو را در این موسم آخرین یخ بندان و اولین شکوفه های سفید ، به صورت زن جوانی می بینم که زیر رگبار باران قهقهه می زند . دلم برای خنده ات تنگ شده است . در فقدان یا می توان پوسید ، یا می توان به اوج زندگی دست یافت ... "


پوسیدن یا دست یافتن به اوج زندگی .
جاذبه ای که در میان واژه ها و کنار هم نشستنشان وجود داشت ، به شناخت بیشتر ژیسلن فرا می خواند . شناخت کسی که آن قدر زیبا زیسته بود که شایسته دریافت موجی از واژه های نفس گیر انسانی و روحانی و در همان حال ، عادی و سرشار از زندگی و روزمرگی را داشته باشد .
ژیسلن از دیار زندگی رخت بربست ؛ لبخندی که زاینده تمامی راه های مرکب بود ... واژه های کِشنده ای که بانویی زمینی / اثیری را تصویر کرده اند ، در هاله ای از اندوه از دست دادنش ، برای در خاطر نگه داشتن او تلاش می کنند .

" واقعه مرگ تو ، تمام وجود مرا از هم پاشید .
تمام وجودم جز قلبم را .
قلبی که تو ساختی ... "


قلبی که تو ساختی ، قلبی که تو ساختی . . .
کمی اندوه ، ستایش بسیار نسبت به مکتوبی ییوسته و آکنده از جوشش زندگی و بعد فراموشی ؛ فراموشی و فراموشی ، فراموشی ...
و گشتن به دنبال کتاب دیگری از بوبن برای یافتن نشانی از زندگی . آن قدر زندگی تا حفره عمیق حاصل از نبودن ژیسلن نادیده گرفته شود . تنها مرگ او را می شناختم و خطی از حیاتش را ؛ اما این حفره حکایت از کنده شدن ناگهانی یک زندگی کامل داشت که پیش از این نشانی از آن نداشتم . چیزی که بود و به نظر نمی رسید ؛ همچون کوهی یخی که در زمان بودن و ثباتش به نظر نمی رسد _ سپیدی پیوسته ای ست در امتداد کیلومترها برف و یخ . اما هنگامی که از منشا حیاتش جدا می شود ، تازه به راه می افتد و زیستن و کشف کردن را آغاز می کند . اما دیگر نیست و نبودنش را حفره ای در دل سپیدی ناب می نمایاند .
در آن لحظه حس می کردم این منم که ژیسلن را از دست داده ام . گویا بوبن قلم را به جای جوهر در قلبش فرو کرده و این کتاب را نوشته است .

" برای آن که کمی ، حتی اگر شده کمی زندگی کرد ، دو تولد لازم است ؛ تولد جسم و تولد روح . هر دو تولد مانند کنده شدن هستند . تولد اول بدن را به این دنیا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد . تولد دوم من زمانی بود که تو را دیدم ... "

***



بوبن در زادگاهش _ کروزو ی فرانسه _ می نویسد ، زندگی می کند . به نظر می رسد تنها به دور از هیاهوی در خود فروبرنده هر روزه است که می توان از کودکی ، عشق و تنهایی نوشت ؛ همان چیزهایی که مضامین عمده آثار به هم ییوسته بوبن هستند . عشقی که در زیستن و مردن بانویی می جوشد و دست به آفرینش می زند ، همان گونه عمل می کند که " رفیق اعلی " با جسم و جان فرانچسکوی قدیس _ قدیس بینوای آسیزی ، رانده پدر و جامعه خشک و خودخواه اشرافی _ آن گونه که بر زخم های جذامیان بوسه می زند و در نهایت گویا مسیح در او حلول می کند .
کودکی فرانچسکو در " رفیق اعلی " همان گونه تصویر می شود که همه کودکان جهان خلقت ، این دوره _ زیباترین دوره زندگی خود _ را می زیند . اما هرچه باقی کودکان با پشت سر نهادن کودکی خود ، از آن فاصله می گیرند ؛ فرانچسکو در کودکی و پاکی آن دوره باقی می ماند یا به تعبیری کودکی اش در او بسط می یابد و عمر می کند .

" ... مسیح بی تاب بود که از حواریون مباحثه جوی خود دور شود تا به کودکان بپیوندد . "

کسی که پیش از من " رفیق اعلی " را تورق نموده بود ، در مسیر خود برای سپردن آن به دیگری به پرواز در آمده بود ؛ چرخشی رقص گونه که :

" کتاب فوق العاده ای ست ! "


فوق العاده برای آنان که رو حشان به شفافی بال های فرشتگان است و برای آنان که در حسرت دست یابی به این طراوت ، شجاعت فرو غلطاندن چند قطره اشک در خلوت را دارند .
روزی همچون دیگر روزها ، با برنامه هایی تکراری و امید های بزرگ . بوبن ناگهان وارد می شود و نوید دست زدن به دامان " رفیق اعلی " را می دهد . دیگر چه می خواهم جز به یاد سپردن لحظه کوچک و ناتوانی که در گذار پر شتاب دیگر هم قطارانش ناچار از دویدن بود ، اما ناگهان ایستاد . سلسله ممتد و نیرومند زمان را گسست و گامی به این سو نهاد ، به سوی روزنی که در گوشه ای نامعمول خودنمایی می کرد . دست دراز کرد و رشته باریک نور بازیگوش را گرفت و سپس آرام و خونسرد به مسیر خود بازگشت ، در حالی که رشته نور را همچنان به دنبال خود می کشید و لبخند می زد .

" همیشه با خواب است که امور بزرگ آغاز می شود . همیشه از کوچک ترین رخنه است که امور بزرگ فرا می رسد . در زندگی رویدادهای اندکی به وقوع می پیوندد . جنگ ها و جشن ها و هر آن چه هیاهو به پا می کند ، رویداد نیستند . رویداد پرتو حیاتی است که بر زندگی انسان می تابد . بی خبر و بی جنجال می تابد . رویداد به مانند گهواره ای ست و به سان آن سست و پیش پا افتاده است . رویداد گهواره زندگی ست . هیچ گاه متوجه وقوع آن نمی شویم . هیچ گاه هم عصر امور ناپیدا نیستیم . تنها پس از وقوع آنها ، تنها مدت ها پس از وقوع آنهاست که حدس می زنیم باید اتفاقی روی داده باشد . "

برخی آثار بوبن :
رفیق اعلی
حضور ناب
فراتر از بودن
همه گرفتارند
کتاب بیهوده
نور جهان ( روشنایی دنیا )
غیر منتظره
...

/ 0 نظر / 18 بازدید