« داستان آفرینش آدم »

« و نفختُ فیـه مِـن روحی »

( قرآن کریم )  

« سرشتم گل آدم را به دو دستم ، چهل روز »

( حدیث قدسـی )

پادشاهانِ صورتی چون عمارتی فرمایند ، خدمتکاران بر کار کنند . ننگ دارند که به خودی خود دست در گِـل نهند . به دیگران بازگذارند . و لکن چون کار بــِدان خانه رسد که در آن گنجی خواهند نهاد ، جمله خدم و حشم را دور کنند و به خودی خود دست در گِل نهند و موضع گنج را به اندازۀ گنج راست کنند و آن گنج به خودی خود بنهند و بر سر گنج طلسمی سازند تا از تصرّفِ اغیار محفوظ مانَد .

حق تعالی ... چون نوبت به خلق آدم رسید گفت : « خانۀ آب و گل آدم من می سازم . این را به خودی خود می سازم ، بی واسطه ؛ که در او گنج معرفت تعبیه خواهم کرد » .

پس جبرئیل را بفرمود که : « برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیار » . جبرئیل برفت و خواست که یک مشت خاک بردارد . خاک گفت : « ای جبرئیل ! چه می کنی » ؟ گفت : « تُرا به حضرت می برم که از تو خلیفتی می آفریند » .

خاک سوگند برداد : « به عزت و ذوالجلالی ِ حق که مرا مبَر که من طاقت قُرب ندارم و تاب آن نیارم . من نهایت ِ بُعد اختیار کرده ام تا از سطوَتِ قهرِ الوهیت ایمن باشم که قربت را خطر بسیار است » .

نـزدیکـــان را بیــش بــوَد حیـــرانـی

که ایشان دانند سیاست سلطانی

جبرئیل چون ذکر سوگند شنید به حضرت بازگشت . گفت : « خداوندا ! تو داناتری . خاک تن در نمی دهد ».

میکائیل را فرمود :‌« تو برو » . او برفت ، همچنین سوگند بداد . اسرافیل را فرمود : « تو برو » . همچنین سوگند بداد . بازگشت .

حق تعالی عزرائیل را خطاب کرد :‌« تو برو ، ‌اگر به رغبت نیاید به اکراه و اجبار برگیر و بیار » . عزرائیل بیامد و به قهر ، یک قبضه خاک از روی زمین برگرفت . در روایت می آید که از جمله روی زمین به مقدار چهل اَرَش خاک برداشته بود . بیاورد آن خاک را میان مکه و طائف فروکرد . عشق ، حالی دو اسبه می آمد . 

جملگی ملائکه را در ان حال انگشت تعجب در دندان تحیر مانده ... الطاف الوهیت و حکمت ربوبیت ، به سِرّ ملائکه فرو می گفت : «شما چه دانید که ما را با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کارها در پیش است ؟  معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است . شما خشک زاهدانِ صومعه نشین ِ حظایـر ِ قُدسید . از گرم رُوانِ خرابات ِ عشق چه خبر دارید ؟ سلامتیان را از ذوق حلاوتِ ملامتیان چه چاشنی ؟ »

پس از ابر ِ کَرم ، باران محبت بر خاک آدم بارید و خاک را گِل کرد و به یَــدِ قدرت ، در گِل ،‌از گل دل کرد و در دل چندین شور و فتنه حاصل کرد .

در بعضی روایات آن است که چهل هزار سال در میان مکه و طائف با آب و گل آدم از کمالِ حکمت ، دستکاریِ قدرت می رفت و بر بیرون و اندرون او مناسبِ صفات خداوندی ، آینه ها بر کار می نشاند ؛ که هر یک مظهر صفتی خواست بود از صفات خداوندی ، تا آن چه معروف است هزار و یک آینه مناسب ِ هزار و یک صفت بر کار نهاد . و در هر آینه که در نهادِ آدم بر کار می نهاد ، در آن آینۀ جمال نمای ، دیدۀ جمال بین می نهاد . تا چون او در آینه به هزار و یک دریچه خود را بیند ، آدم به هزار و یک دیده او را بیند .

همچنین چهل هزار سال قالب آدم میان مکه و طائف افتاده بود و هر لحظه از خزاین ِ مکنونِ غیب ، گوهری دیگر ، لطیف و جوهری دیگر ، شریف در نهادِ او تعبیه می کردند تا هر چه از نفایس ِ خزاین غیب بود ، جمله در آب و گل آدم دَفین کردند . چون نوبت به دل رسید، گل آدم را از  ملاطِ بهشت بیاوردند و به آب حیات ابدی بسرشتند و به آفتاب ِ سیصد و شصت نظر بپروردند .

چون کار دل بدین کمال رسید ، گوهری بود در خزانۀ غیب که آن را از نظرِ خازنان ملکوتی نهان داشته بود و خزانه داریِ آن به خداوندیِ خویش کرده . فرمود که : « آن را هیچ خزانه لایق نیست ، الّا حضرت ما یا دل آدم » . آن چه بود ؟ گوهر محبت بود که در صدف امانتِ معرفت تعبیه کرده بودند بر جملۀ مُلک و ملکوت عرضه داشته ، هیچ کس استحقاقِ خزانگی و خزانه داریِ آن گوهر نیافته ؛ خزانگی ِ آن را دل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود و به خزانه داریِ آن ، جان آدم شایسته بود که چندین هزار سال از پرتو نور جلالِ احدیّت پرورش یافته بود . 

... چون ابلیس گِردِ جملۀ قالب آدم برآمد هر چیزی را که بدید ، از او اثری بازدانست که چیست . اما چون به دل رسید ، دل را بر مثالِ کوشکی یافت در پیش او از سینه میدانی ساخته چون سرای پادشاهان . هر چند کوشید که راهی یابد تا در اندرون ِ دل دَر رَود ، هیچ راه نیافت . با خود گفت : « هر چه دیدم سهل بود ، کار ِ مشکل اینجاست . اگر ما را وقتی آفتی رسد از این شخص ، از این موضع تواند بود و اگر حق تعالی را با این قالب سر و کاری باشد یا تعبیه ای دارد ، در این موضع تواند داشت » . با صد هزار اندیشه ، نومید از در ِ دل بازگشت .

 * تلخیص از مرصاد العباد اثر نجم الدین رازی ( ق ۶ و ٧ ه.ق. ) 

/ 0 نظر / 10 بازدید