سحر گاهان . . .

 

" سحر گاهان از زیر عرش نسیمی وزان است
که اگر خود را در معرض آن قرار دهید ، به فیض می رسید "*



هر روز صبح زود ، چند دقیقه مانده به برآمدن خورشید ، رو به مشرق می نشست و تن می سپرد به همان وزش ملایم و نامرئی . یک بار که هوس کرده بود در آغوشش بگیرد _ و گرفت _ احساس خوبی به او دست داد . لرزیده بود و موج خفیفی از سرخوشی ، همراه با وهمی ناشناخته در سراسر بدنش دوید و پوست بدنش زبر شد .
به پوست بدنش دست کشید ؛ گرم بود و خیس از عرق . از میان تنور آفتاب برخاست . سنگین بود و با نیرویی باور نکردنی بر دوش او جا خوش کرده بود . هر چه خود را می تکاند ، گویی پنجه هایش را در شانه های او جاگیر تر می کرد و سنگینی اش بیشتر می شد . بار وهم و ترس و شک بود که به طوفان عصیان تبدیل شد .
هنوز هم صبح های زود منتظر سر زدن خورشید _ وزیدن باد _ می شد . طوفان تمام ریشه هایش را از بیخ کند و در میان توده های ناشناخته خاک های گوناگون غلتاندش . در هر زمینی که پا گرفت ، جوانه زد و سبز شد ؛ اما طوفان می آمد و او همچنان منتظر وزش باد بود از سمت برآمدن خورشید . اگر خورشید نمی آمد آن قدر باور نکردنی نبود که نیامدن باد .
این بار پشت به خورشید ایستاد . ناامید نبود . در افق مغرب چیزی بود که تا به حال ندیده بود . ایستاد و دستهایش را چلیپاگونه از هم گشود . درد را حس کرد . های و هوی طوفان را شنید که بر گرده اش سنگینی می کرد . نفس بلندی کشید و خود را رها کرد . ایستاده بود ؛ چونان یک درخت که شاخه هایش در انتظار تماس های بارآور باد بودند . احساس سبکی می کرد . نسیم ملایمی او را در میان خاک های معطر در غلتاند . از گوشه ای انگار چیزی نزدیکش می شد . باد ناشناخته ای ، چون هاله ای از نور ، سرتاپایش را در بر گرفت . در خاک های تازه ای ریشه دواند و سبز شد و تن به آغوش گرم و همیشگی باد سپرد .

* نقل مضمون از سخن پیامبر ( ص )

/ 0 نظر / 6 بازدید