داستان دیگران

این داستان رو از یکی از شماره های قدیم

ماهنامه گلستانه ( ش ۲۲ـ۲۳ / آبان و آذر ۱۳۷۹ ) نقل می کنم :

طنز نویس درمانده

نوشته اگوئستو مونته روسو

ترجمه رامین مولایی

روزی در جنگلی میمونی زندگی می کرد که دوست داشت نویسنده طنز و هجویه شود . خیلی کتاب خواند ،‌ اما یکهو فهمید برای طنز نویس شدن شناخت کمی از مردم دارد . پس به حشر و نشر و رفتن به مهمانی های عصرانه مشغول شد و با دقت ، از گوشه چشم ، مهمان ها را که با فنجانی نوشیدنی در دست مشغول صحبت با هم بودند ، زیر نظر می گرفت .

از آنجا که انصافاْ رفتار و کردارش دلنشین بود و پشتک هایش برای دیگر حیوانات موجب تفریح بود ، در هر جایی که وارد می شد از او به خوبی استقبال می شد و او هنوز هم سعی داشت نحوه برخوردش را بهتر کند . خلاصه کسی نبود که مجذوب او نشود . وقتی وارد جمعی می شد به خاطر روحیه شاد و بذله گویی اش از سوی میمون خانم ها و همین طور همسرانشان و دیگر ساکنان جنگل ، حتی کسانی که با او در مسائل سیاست بین المللی ، ملی و منطقه ای مخالف بودند ، مورد توجه قرار می گرفت . همیشه بسیار مهربان و خوش برخورد ظاهر می شد ؛ با اشتیاق زیاد به کشف ریشه طبیعت و ذات انسان ها و توان به تصویر کشیدن آن در طنزهایش .

بالاخره یک روز به خودش گفت که باید علیه دزدها بنویسم . پس روی زاغ انگشت گذاشت و با شوق و ذوق شروع به نوشتن کرد و موفق هم شد . پس خندید و با شادی زیاد به خاطر چیزهایی که در مورد زاغ به فکرش رسیده بود از درختی به درخت دیگر می پرید . اما ناگهان با خودش فکر کرد در میان جمعی که خیلی هم به او توجه نشان می دادند ، تعداد زیادی زاغ حضور داشتند و آن ها حتماْ این شبیه سازی را در طنز او می دیدند . پس از آن دست کشید .

بعد تصمیم گرفت راجع به فرصت طلب ها بنویسد و نگاه خودش را روی مار متمرکز کرد . همان که به شیوه های مختلف ، که همه به او در هنر چاپلوسی اش کمک می کردند و در همه حال موفق به حفظ و حتی ارتقای مرتبه اش می شد . اما انواع و اقسام مارها دوستش بودند و آن ها حتماْ‌ گمان می کردند که همه این ها علیه آن ها نوشته شده ، پس از این هم دست کشید .

بعد تصمیم به هجو مردم خرکار گرفت و به همین جهت زنبور را نشانه گرفت که همیشه به طور احمقانه ای کار می کرد بدون این که خودش هم بداند برای چه و همین طور چه کسی کار می کند . اما از ترس آن که مبادا دوستانش از این دسته عصبانی و ناراحت شوند ، به طرز زیرکانه و رضایت بخشی مقایسه های خودش را با گنجشک که با خودپسندی تمام ، کاری جز آواز خواندن نداشت ، ختم کرد که آن هم داد می زد منظورش شاعران هستند . پس از این هم دست کشید .

دست آخر فهرست بلند بالایی از کمبودها و نقاط ضعف اطرافیانش تنظیم کرد ، اما بالاخره نفهمید توپ هایش را به سوی چه کسی نشانه رود ؟ چرا که همگی آن ها جزو دوستان و هوادارانش به حساب می آمدند .

از آن به بعد دیگر از خیر طنز نویس شدن گذشت و به عرفان و عشق و از این جور چیزها رو آورد . تازه فهمید مردم چه جوری هستند ؛ همه گفتند که خل و چل شده و دیگر او را درست و حسابی تحویل نمی گرفتند .

/ 0 نظر / 3 بازدید