داستان

 

 

* این داستان از چاپ چهارم (تیر 1348 _ انتشارات امیر کبیر) مجموعۀ « شلوارهای وصله دار » نوشتۀ رسول پرویزی انتخاب شده . چاپ اول این کتاب مربوط به سال 1335 می شه و بسیاری از داستان های این مجموعه ، باید قدیمی تر از این تاریخ باشند ...

 

به اجمال می شه گفت در این داستان ها می تونیم اوضاع و احوال شیراز و دشتستان اون روزگار رو خیلی خوب ببینیم و تا حد زیادی باهاش آشنا بشیم .

 

** خوندن این داستان ، توی این برف و سرما ... ؟ ... !

 

پالتو حنائیم

 

زمستان سال 1307 شیراز سخت و جانکاه بود . سرمایش تا مغز استخوان فرو می رفت . برف سنگین و بد سابقه ای افتاده بود . شیرازیان شوخ و چکه(۱) به یاد برف زمان ِ « صاحب اختیار » افتاده بودند .

 

« صاحب اختیار » از حکّام گردن کلفت فارس بود . زمان حکومتش خاطرات تلخ و شیرین دارد . چند ستون سنگی بد شکل و تیره و عبوس ساخت که هنوز باقی ست . این ستون های سنگی را در شیراز « میل » می گویند . اما بد شکلی و وحشتناکی ستون ها و بی ذوقی سازندۀ آنها ، شیرازیان را به شوخی واداشت و برای « صاحب اختیار » متلک ها ساختند و مضمون ها گفتند . اسم ستون ها را « دختران صاحب اختیار » گذاشتند و گاهی که مهمان های سمج به شیراز می آیند و ... می کوشند که حتماً کان ِ( معدن ) حُسن را استخراج کنند ، حواله به « دختران صاحب اختیار » می شوند .

 

یادم هست بهمن نامی ، تازه به شیراز آمده بود . هر روز اصرار داشت لولی وشان ِ شهر آشوب شیراز را ببیند . کار سماجتش به وقاحت کشیده بود . به ناچار یکی از شیرازیان شوخ به وی گفت که « صاحب اختیار » دو دختر رعنا و و قوی و کشیده و راست دارد و آن قدر در وصف دختران « صاحب اختیار » دادِ سخن داد که مرد تازه وارد ، واله و شیدا شد و هر روز دیدار دختران « صاحب اختیار » را طلب داشت و دست بر نمی داشت . تا آن که یک روز ، میعاد تعیین شد و طفلک با هزار قلم آرایش تشنۀ دیدار ِ یار ِ غایب شد . اما وقتی در جلو خود دو ستون بد اخم و وحشتناک دید ، سخت کفری شد و نزدیک بود به قول فرنگی ها « اسکاندال » راه بیفتد . غیر از متلک ها و مضمون ها ، گاهی این ستون ها به جای متر و اندازه به کار می رود و شکم مفت خوران و گردن نامردان را بدان می سنجند . حتی در سال های قدیم که برف سنگینی افتاده بود ، برای آن که اندازه و مقدار آن نمایان گردد ، مردم کوچه این شعر را ساختند :

 

به سال هفتاد

 

چه برفی افتاد

 

به حق این پیر

 

به قدّ این میل

 

* * *

 

برف سال 1307 همه را به یاد « صاحب اختیار » و ستون هایش و این شعر انداخت . تا زانو در برف می نشست . کوچه های تنگ و ترش شیراز ِ کهن با آن قلوه کاری ، غرق در گل و لای بود . عبور مشکل بود . پای عابر گاه چنان لیز می خورد که وسط گل و لای ، جابجا می خوابید . صدای شلپ شلپ گذرندگان از دور به گوش می رسید . چنان سرما و گل و کثافتی را شیطان هم به خواب ندیده بود . غیر از برف ، سوز فضولی هم می وزید . این باد سوزناک مثل مفتّشان کشف قاچاق ، به همه جای آدم سر می زد . از پاچه بالا می رفت و تا جگر را می سوزاند . در این سال به مدرسه می رفتم . پشت دستهایم از شدت سرما و برف پف کرده بود و ترک ترک شده بود . صبح ها مثل حاج آقاهای بازار که پس از خوردن آش ، انگشتان را می لیسند ، از سرما تند و تند انگشتم را می لیسیدم و بدانها فوت می کردم .

 

آن سال قبل از آن که سرما خانۀ ما را بیابد ، فقر و تنگدستی مهمان ما بود . پدرم که قبلاً تجارت می کرد ، خود را با قوانین جدید تجارتی روبرو دید . عوض تسلیم و رضا ، خودسری و لجاجت کرد . مثل هر کهن دوستی ، با تازگی به خصومت افتاد . نتیجه آن شد که از پا در آمد و تهی دست شد . خانۀ ما که روزی رنگی و جلایی داشت ، بی رنگ و بی جلوه شد . دست بابا که سابقاً پر بود ، از فلان ا ما م جُ م عه پاک تر و تهی تر شد . سیل فقر بنیادمان را کند و با خود برد . خانه کم کم مسجد شد . روزهای اول فرش و پرده و زیور آلات به سمساری رفت . پشت سر آن تفنگ شکاری و پوتین های انگلیسی پدرم فروخته شد . این اواخر که در خانه چیز قابل ارزشی نبود ، خرت و پرت ها به یهودی های دوره گرد تحویل گردید . با این همه مادرم می کوشید بوی نامطبوع فقر به مشام برادرم و من نرسد . اما فقر مثل وبا مسری است ، نمی توان آن را پنهان داشت . فقر و رسوایی دو چیزند که مستوری ندارند .

 

من با آن که سنّی نداشتم ، شامّه ام از بوی نامطبوع فقر پر بود . خودم را می دیدم و با بچه های دیگر مقایسه می کردم ؛ لباس هایم کهنه بود ، شلوارها وصله داشت . کفش ها بخیه های متعدّد دیده بود ، لبه اش بالا آمده بود و همیشه مثل یک دشمن خونی به من دهن کجی می کرد . روزانه نداشتم ؛ اگر داشتم ناچیز بود . البته از تنگ و تا نمی افتادم . ولی حس می کردم که کارمان خراب است . این فقر و این سرما متّحداً مرا می کوفتند . عصر وقتی به خانه می آمدم چهره ام از سرما کبود بود . می لرزیدم . پالتو نداشتم و این دیگر قوز بالای قوز بود .

 

مدتی پالتو بچه ها مسألۀ لاینحل خانه بود . پول نبود ، پارچه گران بود ، مزد بالا رفته بود . فکر این که می توان پالتو نو دست و پا کرد مدت ها پدرم را به تلاش انداخت . عاقبت نشد که نشد .

 

یکی از خواص فقر آنست که آدم اقتصاد دان و گاهی هم دکتر می شود . علم اقتصاد را رعایت می کند و زندگیش را با حفظ الصحه منطبق می سازد . مادرم فوراً عالم اقتصاد شد . به فکر افتاد که عبای شتری بابا را تبدیل به دو پالتو کند . خیال می کنید که عبا نو بود ؟ بابا چندین سال با آن شاه اندازی کرده بود . مدتها پیش نخ نما شده بود . رنگ اوّلی عبا حنایی خوب بود ؛ ولی آن روز که متغیّر و مترقّی شد و به شکل پالتو در آمد ، رنگ بی ربطی داشت ؛ رنگی بین حنایی و کثافت بچه . عبا بیرون آمد و آن را به یک زن دست دوز که در همسایگی ما بود سپردند . بچه ها را نیز بردند .

 

زنَک خیّاط یک ترکه انار خشک شده را به جای متر مدّتی به قد و بالای ما دو نفر زد و قول داد که سه روزه هر دو پالتو را تحویل دهد .

 

چشمتان روز بد نبیند . بعد از سه روز پالتوها آماده شد . بد فُرم ، بدترکیب و بی قواره بود . دامن آن در یک خط نبود . مثل ترازوی عدالت دادگستری ایران بالا و پایین می نمود . آستین ها بلند و کوتاه بود . شانه و اپل نداشت . یقۀ آن هم مثل دهن مرده ، باز و بی تناسب بود . هرچه وصف کنم نمی توانید آن را در ذهن خود تصویر کنید . یک چیز مضحک و مسخره ای بود . پالتو نبود ؛ چیزی بین عبا ، طَیلَسان(۲) _ اَرخَلِق(۳) ، ر ِدَنکُت(۴) _ شنل بود .وقتی آن را می پوشیدم مثل این که در گونی سرباز رفته ام . النهایه(۵) دو سه جای گونی را بخیه زده و یا خفت انداخته بودند . خودم که می پوشیدم خنده ام می گرفت . اما مادرم برای آن که دلخور نشوم از دوخت آن تعریف می کرد . از این گذشته زندگی ما تابع مُد نبود . کار از جمال شناسی و جمال دوستی گذشته بود . سرما پدر صاحب بچه را درآورده بود . اگر به جای این پالتو خرقۀ صد پارۀ مولانا یا شولای لُران ِ پشت کوه هم به دستم می رسید ، به دوش می گرفتم ؛ چه رسد به پالتو کذا و کذا ...

 

اما برادرم که بزرگ تر بود ، می دانست که پوشیدن این پالتو با آن دوخت و دوز ، سند مسخرگی است که به دست بچه های همشاگرد خواهد افتاد . زیر بار نرفت . چون بچۀ اول بود و نازش می چلید(۶) و زورش می رسید ، دو پا را در یک کفش کرد و گفت « اگر سر مرا ببرید این لَباده(۷) را نخواهم پوشید » . بالاخره حرفش در رو داشت و پس از شور بسیار قرار شد برایش پالتویی دست و پا کنند . ولی چون من کوچکترم ، مدتی پالتو خودم را می پوشم . بعد که کهنه !! شد از آنِ برادرم را !! راستی خدا آدم را سگ بکند و برادر کوچک خانه نکند . هر پیسی است به سر او می آورند . فرمان دیگران را باید ببرد ، امر و نهی بزرگتر ها را بشنود . هرکس آب ، چای ، قهوه خواست بیاورد . در خانه را باز کند ، تازه کهنه پوش همه باشد . این است معنی برادر کوچک خانه .

 

هر دو پالتو به من تعلّق گرفت باید چند سال این بار گران را بدوش کشید ... خدا کریم است . 

 

 * * *

 

فردا پالتو را پوشیدم . بی انصاف با همۀ نکبتی که داشت گرمی هم نداشت . اول بار مدتی خودم را به در و دیوار گچی کشیدم ، شاید دوخت تازۀ آن پنهان شود و گچ و خاک ، غبار پیری و کهنگی بر دوخت و بُرش ِ پالتو بیندازد . به عقل قاصرم اگر پالتو بدین صورت در می آمد ، عیوبش پنهان می ماند . اما این صاحب مرده مثل سکۀ ننگ بود و پاک شدنی نبود .

 

بدبختی آن بود که از پوشیدن آن هم نمی شد صرف نظر نمود . مادرم و پدرم سفت و سخت اصرار داشتند که پالتو بپوشم ، مبادا سرما بخورم . به ناچار آن را تا در ِ مدرسه می پوشیدم و همین که به در مدرسه می رسیدم ، مثل جنس دزدی آن را در آورده ، می پیچیدم و گلوله می کردم زیر بغلم می گذاشتم و کتاب ها را رویش . بدین طریق کسی آن را نمی دید و از بلای نیشخند در امان بود . در مدرسه هم فوراً در ته ِ خانۀ میزم پنهان می شد . این کار ادامه داشت تا یک روز که مصیبت سنگین شد ...

 

* * *

 

زنگ تفریح بود . من به آبخوری مدرسه رفته بودم . هنوز حرفم با حسین _ همشاگرد و رفیق عزیزم _ شروع نشده بود که یکی از شاگردان آمد و گفت : « چه نشسته ای ! اسدالله خان پالتوت را پوشیده ، جلو بچه ها می رقصد و در آن قِر می دهد و ادای شیخ صنعان را در می آورد » .

 

دنیا در چشمم تیره شد . خون تند تند به قلبم ریخت . بی محابا و فرز و چابک پریدم و مثل کسی که فاسق زنش را ببیند ، خشمناک و درنده به اطاق کلاس رفتم ..

 

اسدالله خان _ پسر قرتی رئیس اجرا _ که همیشه شیک می پوشید و پالتو ماهوت به بر می کرد و به همۀ کلاس تفرعن می فروخت و به ناظم و معلم آجیل می داد ، دانسته بود که در خانۀ میز من پالتو لعنتی ام جا دارد . مدتها انتظار کشید ؛ همین که مرا دور دیده بود پالتو را در آورده ، برای مسخره کردن من آن را پوشیده بود . وقتی من رسیدم ، دیدم می رقصد و ادای شیخ صنعان را در می آورد و این شعر را می خواند :

 

ریـش ریـش مـی تـراشـم

 

از پس و پیش می تراشم

 

آه ! چقدر به من برخورد . گویی کسی کارد برداشته گوشتم را کنجه کنجه(۸) می کند . دیگر امانش ندادم و رویش پریدم و ندانستم چطور زدمش . یک وقت دیدم او بی حال افتاده و من زیر دست و پا و لگد و خیزران ناظمم ؛ ناظم بی شرفی که همیشه مثل معلّمان سیرک ، شلّاقی به دست داشت و فقط ما فقیران را می زد . من برای شرفم اسدالله را زدم و ناظم برای عرقی که با رئیس اجرا می خورد . نمی دانم چقدر طول کشید . فقط احساس کردم که فرّاش ها مرا بلند کردند و به اطاق محبس مدرسه بردند

 

مدتی هوش نداشتم . خیزران به سرم زیاد خورده بود . وقتی هوش آمدم به تلخی و تندی گریه ام گرفت . از میان چشم اشک آلودم دیدم ناظم اسدالله خان را نوازش می کند و ازو عذر می خواهد و بلند بلند می گوید که « این جانور وحشی را همین امروز بیرون می کنم » .

 

بعد فریاد گوش خراشی کشید و آقا محمد _ فراش مدرسه _ را صدا کرد و گفت « جُلّ و پلاس این الاغ را به دستش بده و از مدرسه بیرونش کن » . چند دقیقه بعد در محبس مدرسه باز شد و آقا محمدِ فراش ، پالتو و کتاب هایم را به دستم داد و مرا جلو انداخت و از مدرسه بیرون کرد .

 

دیگر جرأت نکردم پالتو را بپوشم . همان طور آن را گلوله کرده ، زیر بغلم گذاشتم و کتاب هایم را رویش . با آن که سی قدم از مدرسه دور شده بودم ، صدای نکرۀ ناظم را می شنیدم که می گفت : « برو توی طویله ! جای تو این جا نیست » .

 

۱_ چکه : شوخ ، مسخره .

 

۲_ طیلسان : ردا ، جامۀ بلند و گشاد که به دوش اندازند .

 

۳_ ارخلق : قبایی کوتاه / جامه ای که طلبۀ علوم دینی و کسبه زیر قبا می پوشیدند .

 

۴_ ردنکت : قسمی جامۀ مردانه مانند پالتو ، طویل تر و عریض تر از بالاپوش معمولی .

 

۵_ النهایه : در نهایت ، بالاخره .

 

۶_ می چلید : روان بود ، می رفت .

 

۷_ لَباده : بارانی نمدی .

 

۸_ کنجه : تکه گوشت کوچک 

/ 0 نظر / 5 بازدید