پشت این پنجره ها ...

سه سال پیش در محضر یک بزرگوار بودیم . صحبت به یادمانی از دکتر سید جعفر شهیدی کشیده شد . ایشان از پنجره نگاهی به بیرون انداختند و گفتند :

« بله ، در حدیث است که وقتی از اولیا حرفی به میان آورده می شود ؛ درهای رحمت الهی هم گشوده می شوند » و .... باران بود که پشت پنجره ها بر چشمان ما می بارید ....

الآن هم که می نویسم ؛ باران می بارد . پشت این پنجره ها ، روی پلک چشمانم ، بر ضمیر و خاطرم و ... روی پوست تمام خاطراتم .... و این باران پیش از خواست من بر ثبت این واژه ها آغاز شده است .

دیروز بعدازظهر مهمان بودم ؛ مهمان دلهایی که بارانی بودند . مراسمی کوچک اما صمیمی و فراموش نشدنی ، به مناسبت درگذشت هنرمند محبوب مان برپا شده بود ؛ در پارک شفق ، فرهنگسرای دانشجو . اگر بگویم چهلم ، شاید تاریخ آن گذشته باشد . همان یادمان بهتر است . حرف از ناصریا ست ؛ ناصر عبداللهی ؛ ...

اگه بشه با واژه ها حالمو تعریف بکنم

تو هم من و شعر منو با غم حست می خونی

این متن ، یک گزارش نیست . نمی خواهم بگویم که مراسم چطور و از چه چیز شروع و چگونه ختم شد . گفتنی هم زیاد است . اما در این بین چیزهایی وجود دارند که فرصت نمی دهند . مجال را از ذهن و نفس می گیرند تا سر ریز کنند . هیچ آدابی و ترتیبی هم سرشان نمی شود .

یکی از این موارد در صحبت های آقای اقبال واحدی وجود داشت که برای اولین بار ناصر عبداللهی را به همه ما معرفی کرده بود ؛ در یک صبح زمستانی ، 7 دی ماه 1374 که یکی از نخستین روزهای ماه شعبان آن سال بود . و ناصر با چشمانی که به زمین دوخته بود ، « ابوالفضل بریده دست » را خواند . آقای واحدی از صحبت های خودمانی آن روز با ناصر گفتند . ناصر آن روزگار قصد رفتن داشت . او را و هنرش را خواسته بودند . برای انجام کارهایش به دوبی رفته بود . شبی اما ، آن بانوی بزرگوار همیشه حاضر در کلامش ، در رویا او را به ماندن می خواند . و او دعوت بانو را اجابت می کند . حتی ارگش را می فروشد و دست خالی باز می گردد . نزد ما باز می گردد تا برایمان « یا فاطمه ، بنت نبی » را بخواند ؛ از « علی ! ای احمد ثانی » بگوید و « مهر علی و زهرا » را برایمان به یادگار بگذارد . اراده ای از جنس دیگر در کار بود تا ناصر نرود ، بماند و « ناصریا » شود . « ناصریا » ی همه ما !

فاصله آمدن ، به بار نشستن و رفتنش چه کم و کوتاه بود اما چه بپذیریم و چه نه ، او و هنرش همیشه ماندگارند و اثر خود را بر جای نهاده اند .

... به این فکر می کنم که شاید چندان هم دیر نباشد اگر بخواهم  آن چه را در ذهن دارم ، عملی کنم ! اگرچه آن « ناگهان » که لحظه ها را به آسانی از دستانمان می رباید ، همیشه در کار است و بر خلاف خواستمان می توانیم هر زمان در انتظار زخمی تازه ، از وزش نا به هنگام سَموم فراق باشیم .  

/ 0 نظر / 11 بازدید