نیادی از یک کتاب

حدود 15 سال پیش بود که رمانی از دافنه دوموریه خوندم به نام بلاگردان یا سپر بلا . ماجرای جالبی داشت که خلاصه ش اینطوره :

یه استاد دانشگاه ِ انگلیسی به نام جان ، برای تعطیلات به فرانسه میره . در اون کشور چند نفر اونو به نام ژان صدا می کنند که براش خیلی عجیبه . بعدش اتفاقی با ژان ِ مورد نظر رو به رو می شه و می فهمه که اونا حق داشتن . چون ژان بی نهایت شبیه خودش بوده ! ژان که یه کارخانه دار ثروتمند و از نظر اخلاقی و مالی تا حدی بی بند و بار هست ، یه پیشنهاد هیجان انگیز و در نگاه اول ناممکن به جان می کنه . بهش میگه که از زندگیش خسته شده و براش خیلی جالبه که جاشونو به مدت چند ماهی عوض کنن . چون هم اسمشون مث همه و هم خیلی شبیهند و امکان نداره کسی قضیه رو بفهمه . جان بعد از اینکه با اصرار او رو به رو می شه ، پیشنهاد رو می پذیره و هر کدوم به مسیر اون یکی دیگه میرن .

وقتی جان وارد زندگی ژان می شه ، با دختر کوچیک او ، همسر و خواهر او رو به رو می شه . کم کم می فهمه که ژان به هر یک از اونا و بعضی افراد دیگه بی توجهی کرده یا در حقشون کوتاهی هایی انجام داده . مثلاً خواهرش _ بلانش (Belanch)_ قرار بود سال ها پیش با مردی ازدواج کنه و ژان اون ازدواج رو به هم زده . حالا بلانش تبدیل شده به یه آدم فوق العاده گوشه گیر و تقریباً تارک دنیا که با برادرش اصلاً رابطۀ خوبی نداره . ژان ثروتی که بهش رسیده رو ، قدر نمی دونه و اونو حیف و میل می کنه ..... جان با فهمیدن این موضوع ها سعی می کنه در حد توانش اشتباه ها و کوتاهی های ژان رو جبران یا برطرف کنه . روابط خانوادگی کم کم رنگ دیگه ای به خودش می گیره و اوضاع کاری ژان رو به راه تر می شه . اما _ دقیقاً یادم نیست به چه علّتی _ همسر ژان خودش رو می کشه . ....

از اون طرف وقتی مهلت این جا به جایی به پایان می رسه و جان به انگلیس مراجعت می کنه ، می بینه ژان آبروی اونو برده و اعتبارش زیر سوال رفته . این جا هم یادم نیست که جان چه خاکی توی سرش می ریزه !

اما یه چیزی که خیلی برام جالب بود سوتی های روزای اول جان هست . مثلاً وقتی می رسه ، چمدون ژان رو باز می کنه و می بینه به تعداد اعضای خانواده هدیه های بسته بندی شده وجود داره و اول اسم هر کدوم هم روی بسته ها نوشته شده . او  سر ِ میز شام هدیه ها رو تقدیم می کنه و بسته ای رو که روش نوشته شده B ، به بلانش میده . بلانش با ناباوری و حالتی تمسخر آمیز هدیه رو می گیره و بازش می کنه . توی اون یه شیشه عطر بوده که اصلاً به ظاهر و حال و هوای بلانش نمی اومده که هیچ ، یه یادداشت هم کنارش بوده با این مضمون :

تقدیم به بلّا ی عزیزم !

خلاصه با این کار ِ جان ، رابطۀ مخفیانۀ ژان لو میره و بلانش هم فکر می کنه که برادرش اونو مسخره کرده !

جان که برای کاری به پاریس میره ، با این خانوم ِ بلّا رو به رو می شه . بلّا تنها کسیه که می فهمه او ، ژان ِ حقیقی نیست . بعد ها هم دختر کوچولوی ژان متوجه تقلبی بودن پدرش می شه .

روی هم رفته رمان جالبی بود که اون روزا از خوندنش حسابی خوشحال بودم و چند سال بعدش هم به دنبال فرصتی می گشتم تا دوباره بخونمش . اما هنوز که هنوزه این فرصت پیش نیومده . 

/ 0 نظر / 7 بازدید